𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔
𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟒
الین تا آن روز شرکت جئون را از نزدیک ندیده بود.
صبح، آیلین پیشنهاد داد همراهش به شرکت برود.
«بیا با هم بریم.»
الین نگاهش کرد.
«کجا؟»
«شرکت. جونگکوک گفته امروز با هم ناهار بخوریم.»
الین کمی مضطرب شد.
اما در نهایت قبول کرد.
---
ماشین جلوی برج جئون توقف کرد.
ساختمانی بلند و شیشهای در قلب سئول که از دور هم توجه هر کسی را به خودش جلب میکرد.
الین وقتی وارد لابی شد، چند لحظه ایستاد.
فضای بزرگ و رسمی، رفتوآمد کارمندها و کتوشلوارهای مرتب، همهچیز با آنچه در عمارت دیده بود فرق داشت.
آیلین کنار او راه میرفت.
«نگران نباش.»
الین لبخند کمرنگی زد.
آیلین ادامه داد:
«همه اینجا از جونگکوک میترسن.»
بعد با خنده گفت:
«ولی تو زنشی. کسی جرئت نمیکنه چیزی بگه.»
الین سرش را تکان داد.
اما دلش هنوز شور میزد.
آسانسور بالا رفت.
طبقهی چهلم.
دفتر مدیرعامل.
در باز شد و منشی آنها را به سمت دفتر راهنمایی کرد.
آیلین در بزرگ چوبی را زد.
صدای جونگکوک از داخل آمد:
«بیا تو.»
آیلین و الین وارد شدند.
دفتر بزرگ بود.
پنجرههای قدی، منظرهی شهر، میز کار بزرگ، یک مبل و کتابخانهای مرتب.
جونگکوک پشت میز نشسته بود و مشغول بررسی چند برگه بود.
با باز شدن در، سرش را بلند کرد.
چشمش به الین افتاد.
برای لحظهای مکث کرد.
«سلام.»
الین لبخند کوچکی زد.
«سلام.»
جونگکوک سرش را تکان داد.
«سلام.»
و دوباره نگاهش را به برگهها برگرداند.
الین کمی جا خورد.
برای لحظهای همان جونگکوک روزهای اول را دید؛ سرد و دور از دسترس.
آیلین متوجه نگاه الین شد.
«خب، من میرم یه سری به بخش طراحی بزنم.»
نگاهی کوتاه بین آن دو انداخت.
«شما دوتا هم...»
لبخند کوچکی زد.
«بعداً میبینمتون.»
و از اتاق خارج شد.
الین ماند و جونگکوک.
سکوت.
جونگکوک برگهها را ورق میزد و یکییکی امضا میکرد.
الین روی مبل نشست و نگاهی به اطراف انداخت.
دفتر بیش از حد سرد و خالی بود.
یک میز.
یک صندلی.
یک کتابخانه.
و تقریباً هیچ چیز دیگری.
الین آرام گفت:
«جونگکوک؟»
«هوم؟»
جونگکوک حتی سرش را بلند نکرد.
«چرا اینجا... هیچچیز نیست؟»
جونگکوک مکث کرد.
بعد سرش را بالا آورد.
«چی؟»
الین به اطراف اشاره کرد.
«هیچ عکسی، هیچ تابلویی... هیچ چیزی که حس کنم واقعاً مال خودته.»
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
«این دفتر کاره.»
بعد دوباره به برگهها نگاه کرد.
«برای کاره.»
الین چیزی نگفت.
بلند شد و به سمت پنجره رفت.
شهر زیر پایش گسترده شده بود.
بعد آرام پرسید:
«میخوای یه چیزی برات بکشم؟»
جونگکوک سرش را بلند کرد.
«چی؟»
«یه نقاشی.»
الین برگشت و نگاهش کرد.
«برای دفترت. چیزی که... واقعاً مال خودت باشه.»
جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.
چهرهاش تغییری نکرد.
«لازم نیست.»
الین آرام گفت:
«میدونم لازم نیست. ولی...»
«الین.»
لحن جونگکوک خشک شد.
«من اینجا کار میکنم. نقاشی اینجا معنایی نداره.»
الین چند ثانیه ساکت ماند.
بعد سرش را پایین انداخت.
«باشه.»
دوباره روی مبل نشست.
دستهایش را در هم گره کرد.
جونگکوک به کارش برگشت.
سکوت اتاق سنگینتر از قبل شده بود.
الین احساس کرد چیزی در سینهاش فشرده میشود.
دیروز...
دیروز جونگکوک به او لبخند زده بود.
اما امروز دوباره همان دیوار همیشگی بینشان قرار گرفته بود.
---
وقت ناهار رسید.
جونگکوک میز کارش را مرتب کرد و روبهروی الین نشست.
آیلین هم برگشت.
ناهار در سکوت گذشت.
آیلین سعی میکرد دربارهی بخش طراحی، پروژههای جدید و اتفاقات شرکت صحبت کند.
جونگکوک جواب میداد.
کوتاه.
خشک.
رسمی.
الین بیشتر وقتش را به بشقابش نگاه میکرد.
بعد از ناهار، آیلین بلند شد.
«من باید برم. یه جلسه دارم.»
الین هم از جا بلند شد.
«منم باید برم.»
جونگکوک سرش را بلند کرد.
نگاهش برای لحظهای روی الین ماند.
«الین.»
الین ایستاد.
جونگکوک کمی مکث کرد.
«مراقب خودت باش.»
الین سرش را تکان داد.
«باشه.»
و همراه آیلین از دفتر خارج شد.
---
داخل ماشین، آیلین نگاهی به الین انداخت.
«چی شد؟»
الین شانههایش را بالا انداخت.
«هیچی.»
آیلین چیزی نگفت.
الین آهسته ادامه داد:
«مثل همیشه.»
«الین...»
«آیلین، اون سرده.»
صدایش کمی گرفته بود.
«من فکر کردم شاید... یه کم تغییر کرده. ولی...»
به بیرون پنجره خیره شد.
«شاید فقط من اینطور فکر کردم.»
آیلین دستش را گرفت.
«الین، جونگکوک همیشه همینطور بوده. از بچگی.»
مکث کرد.
«اون بلد نیست احساساتش رو نشون بده. باید بهش وقت بدی.»
الین به خیابانهای شلوغ نگاه کرد.
«چقدر وقت؟»
آیلین جوابی نداد.
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟒
الین تا آن روز شرکت جئون را از نزدیک ندیده بود.
صبح، آیلین پیشنهاد داد همراهش به شرکت برود.
«بیا با هم بریم.»
الین نگاهش کرد.
«کجا؟»
«شرکت. جونگکوک گفته امروز با هم ناهار بخوریم.»
الین کمی مضطرب شد.
اما در نهایت قبول کرد.
---
ماشین جلوی برج جئون توقف کرد.
ساختمانی بلند و شیشهای در قلب سئول که از دور هم توجه هر کسی را به خودش جلب میکرد.
الین وقتی وارد لابی شد، چند لحظه ایستاد.
فضای بزرگ و رسمی، رفتوآمد کارمندها و کتوشلوارهای مرتب، همهچیز با آنچه در عمارت دیده بود فرق داشت.
آیلین کنار او راه میرفت.
«نگران نباش.»
الین لبخند کمرنگی زد.
آیلین ادامه داد:
«همه اینجا از جونگکوک میترسن.»
بعد با خنده گفت:
«ولی تو زنشی. کسی جرئت نمیکنه چیزی بگه.»
الین سرش را تکان داد.
اما دلش هنوز شور میزد.
آسانسور بالا رفت.
طبقهی چهلم.
دفتر مدیرعامل.
در باز شد و منشی آنها را به سمت دفتر راهنمایی کرد.
آیلین در بزرگ چوبی را زد.
صدای جونگکوک از داخل آمد:
«بیا تو.»
آیلین و الین وارد شدند.
دفتر بزرگ بود.
پنجرههای قدی، منظرهی شهر، میز کار بزرگ، یک مبل و کتابخانهای مرتب.
جونگکوک پشت میز نشسته بود و مشغول بررسی چند برگه بود.
با باز شدن در، سرش را بلند کرد.
چشمش به الین افتاد.
برای لحظهای مکث کرد.
«سلام.»
الین لبخند کوچکی زد.
«سلام.»
جونگکوک سرش را تکان داد.
«سلام.»
و دوباره نگاهش را به برگهها برگرداند.
الین کمی جا خورد.
برای لحظهای همان جونگکوک روزهای اول را دید؛ سرد و دور از دسترس.
آیلین متوجه نگاه الین شد.
«خب، من میرم یه سری به بخش طراحی بزنم.»
نگاهی کوتاه بین آن دو انداخت.
«شما دوتا هم...»
لبخند کوچکی زد.
«بعداً میبینمتون.»
و از اتاق خارج شد.
الین ماند و جونگکوک.
سکوت.
جونگکوک برگهها را ورق میزد و یکییکی امضا میکرد.
الین روی مبل نشست و نگاهی به اطراف انداخت.
دفتر بیش از حد سرد و خالی بود.
یک میز.
یک صندلی.
یک کتابخانه.
و تقریباً هیچ چیز دیگری.
الین آرام گفت:
«جونگکوک؟»
«هوم؟»
جونگکوک حتی سرش را بلند نکرد.
«چرا اینجا... هیچچیز نیست؟»
جونگکوک مکث کرد.
بعد سرش را بالا آورد.
«چی؟»
الین به اطراف اشاره کرد.
«هیچ عکسی، هیچ تابلویی... هیچ چیزی که حس کنم واقعاً مال خودته.»
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
«این دفتر کاره.»
بعد دوباره به برگهها نگاه کرد.
«برای کاره.»
الین چیزی نگفت.
بلند شد و به سمت پنجره رفت.
شهر زیر پایش گسترده شده بود.
بعد آرام پرسید:
«میخوای یه چیزی برات بکشم؟»
جونگکوک سرش را بلند کرد.
«چی؟»
«یه نقاشی.»
الین برگشت و نگاهش کرد.
«برای دفترت. چیزی که... واقعاً مال خودت باشه.»
جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.
چهرهاش تغییری نکرد.
«لازم نیست.»
الین آرام گفت:
«میدونم لازم نیست. ولی...»
«الین.»
لحن جونگکوک خشک شد.
«من اینجا کار میکنم. نقاشی اینجا معنایی نداره.»
الین چند ثانیه ساکت ماند.
بعد سرش را پایین انداخت.
«باشه.»
دوباره روی مبل نشست.
دستهایش را در هم گره کرد.
جونگکوک به کارش برگشت.
سکوت اتاق سنگینتر از قبل شده بود.
الین احساس کرد چیزی در سینهاش فشرده میشود.
دیروز...
دیروز جونگکوک به او لبخند زده بود.
اما امروز دوباره همان دیوار همیشگی بینشان قرار گرفته بود.
---
وقت ناهار رسید.
جونگکوک میز کارش را مرتب کرد و روبهروی الین نشست.
آیلین هم برگشت.
ناهار در سکوت گذشت.
آیلین سعی میکرد دربارهی بخش طراحی، پروژههای جدید و اتفاقات شرکت صحبت کند.
جونگکوک جواب میداد.
کوتاه.
خشک.
رسمی.
الین بیشتر وقتش را به بشقابش نگاه میکرد.
بعد از ناهار، آیلین بلند شد.
«من باید برم. یه جلسه دارم.»
الین هم از جا بلند شد.
«منم باید برم.»
جونگکوک سرش را بلند کرد.
نگاهش برای لحظهای روی الین ماند.
«الین.»
الین ایستاد.
جونگکوک کمی مکث کرد.
«مراقب خودت باش.»
الین سرش را تکان داد.
«باشه.»
و همراه آیلین از دفتر خارج شد.
---
داخل ماشین، آیلین نگاهی به الین انداخت.
«چی شد؟»
الین شانههایش را بالا انداخت.
«هیچی.»
آیلین چیزی نگفت.
الین آهسته ادامه داد:
«مثل همیشه.»
«الین...»
«آیلین، اون سرده.»
صدایش کمی گرفته بود.
«من فکر کردم شاید... یه کم تغییر کرده. ولی...»
به بیرون پنجره خیره شد.
«شاید فقط من اینطور فکر کردم.»
آیلین دستش را گرفت.
«الین، جونگکوک همیشه همینطور بوده. از بچگی.»
مکث کرد.
«اون بلد نیست احساساتش رو نشون بده. باید بهش وقت بدی.»
الین به خیابانهای شلوغ نگاه کرد.
«چقدر وقت؟»
آیلین جوابی نداد.
- ۱.۷k
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط