پارت 175
* بعدازظهر بقیه هم اومدن بهمون سر بزنن ، ازم پرسیدن چه اتفاقی افتاد که اینطوری شدم ولی .. نمیتونستم بهشون بگم ... نمیدونم اعتماد کافی رو نداشتم... حس میکردم بهتره ندونن برای همین قفط گفتم چیزی یادم نمیاد *
*پرش زمانی ، شب بود ، درحالی که برای خواب آماده میشدیم تردید داشتم لباسم رو بکنم یا نه ، نمیخواستم امی متوجه ترک های روی پوستم بشه ، از وقتی که منو دیده همش لباس های یقه بلند تنم بوده اصلا متوجه بدنم نشده *
*روی تخت دراز کشیدم و توی فکر بودم که امی اومد تو اتاق ، روی تخت نشست و نگاه عجیبی بهم کرد *
امیلی : خوبی ؟
عزرائیل: اره ..
امیلی : مطمئنی ؟
عزرائیل: معلومه خوبم .. اصلا برای چی میپرسی ؟ مگه چمه ؟
امیلی: نمیدونم .. کسی که مثل چیتا فقط با شلوارک میخوابید امشب لباس پوشیده ...
عزرائیل: اه ... اممم هیچی همینجوری ... دلم خواست همین
امیلی : من دلم نمیخواد
*دستش رو روی لباسم گذاشت و سعی کرد درش بیاره که مانع شدم *
عزرائیل: بچه ها خونه ن
امیلی : قبلاً هم خونه بودن
*بعد از کلی کلنجار رفتن باهم بلاخره یقه لباسم رو پاره کرد *
عزرائیل: عه ! پاره ش کردی ... دلت خنک شد
*با شوک به ترک های بدنم خیره شده بود ، ترک ها از گردنم تا سینه ی سمت چپم امتداد داشت و دقیقا قسمتی که قلبم بود اون ترک ها بهم میرسیدن و یه نقطه ی سیاه رو تشکیل میدادن ، روی شونه و بازوی سمت چپمم بود ، نفس عمیقی کشیدم و همین که دهن باز کرم حرف بزنم با حرکتی که امی زد حرفم رو فراموش کردم .... ، خم شد روی ترک هایی که سمت قلبم رفته بود رو بوسید ، بعد آروم دستش رو روی ترک های گردنم کشید ، نگاهش نگران بود *
امیلی : درد داره ؟
عزرائیل: نه ... اصلا حس شون نمیکنم فقط مثل نقش و نگار های بی معنیه
*با دقت ترک ها رو لمس کرد و بعد سرش رو روی سینم گذاشت *
امیلی : میدونم که دروغ گفتی ... حسش میکنم ... میشه بهم بگی چیشد
*مثل یه پیشی مظلوم بنظر میرسید ، دلم نمیومد بهش دروغ بگم ، به قول خودش زن و شوهر نباید چیزی رو از هم پنهان کنن ... پس وظیفه ی من به عنوان یه شوهر اینه که راستش رو به امی بگم *
عزرائیل: راستش ... وقتی خیلی بهم فشار میاد کنترل خلأ م سخت میشه ... بعد از اون بحثی که داشتیم رفتم عالم مرگ ... هرکاری کردم آروم نشدم ... بعدش یه صدایی شنیدم که توی ذهنم بود ... بهم گفت نباید ضعیف باشم و اجازه بدم بقیه بهم توهین کنن ... گفت باید به بقیه ثابت کنم که هیولای واقعی چجوریه
*حس کردم قفسه سینم خیس شد ، هق هق و لرزش امی رو حس کردم و دستم رو محکم دورش حلقه کردم *
عزرائیل: امی ...
امیلی : متاسفم ... همش تقصیر منه .. من اصرار کردم کارلوس مثل بقیه بچه ها بره مدرسه... از وقتی شارلوت هم به خانوداه اضاف شده کمتر بهت توجه میکنم ... متاسفم
عزرائیل: اینو نگو ... تو هیچ وقت برام کم نزاشتی ... درضمن من خیلی خوشحالم همسر فوقالعاده ای مثل تو دارم ... مطمئن باش بچه ها هم از اینکه مادری به پاکی و مهربونیه تو دارن خوشحالن
*اشک هاش رو پاک کردم و لبخند زدم *
عزرائیل: پس دیگه به این چیزا فکر نکن باشه ؟
*لبخند زد *
عزرائیل: خب خب ... حالا نمیخوای یکم با شوهرت رفع دلتنگی کنی ؟
*اخم کرد و بالشت کنار رو برداشت و کوبید رو صورتم *
امیلی : کلاغه پررو !
*خندیدم *
عزرائیل: انگار نه انگار همین چند ثانیه پیش بخاطرم گریه میکردی
امیلی: اصلا هم اینطور نیست
*پشت بهم خوابید*
عزرائیل: باشه باشه حالا قهر نکن
*محکم بغلش کردم ، ... خیلی خوشبخت بودم که این خانواده رو داشتم ، بعضی وقتا که به امی و بچه ها نگاه میکنم تعجب میکنم قبل از اونا چطور زندگی میکردم *
*پرش زمانی ، شب بود ، درحالی که برای خواب آماده میشدیم تردید داشتم لباسم رو بکنم یا نه ، نمیخواستم امی متوجه ترک های روی پوستم بشه ، از وقتی که منو دیده همش لباس های یقه بلند تنم بوده اصلا متوجه بدنم نشده *
*روی تخت دراز کشیدم و توی فکر بودم که امی اومد تو اتاق ، روی تخت نشست و نگاه عجیبی بهم کرد *
امیلی : خوبی ؟
عزرائیل: اره ..
امیلی : مطمئنی ؟
عزرائیل: معلومه خوبم .. اصلا برای چی میپرسی ؟ مگه چمه ؟
امیلی: نمیدونم .. کسی که مثل چیتا فقط با شلوارک میخوابید امشب لباس پوشیده ...
عزرائیل: اه ... اممم هیچی همینجوری ... دلم خواست همین
امیلی : من دلم نمیخواد
*دستش رو روی لباسم گذاشت و سعی کرد درش بیاره که مانع شدم *
عزرائیل: بچه ها خونه ن
امیلی : قبلاً هم خونه بودن
*بعد از کلی کلنجار رفتن باهم بلاخره یقه لباسم رو پاره کرد *
عزرائیل: عه ! پاره ش کردی ... دلت خنک شد
*با شوک به ترک های بدنم خیره شده بود ، ترک ها از گردنم تا سینه ی سمت چپم امتداد داشت و دقیقا قسمتی که قلبم بود اون ترک ها بهم میرسیدن و یه نقطه ی سیاه رو تشکیل میدادن ، روی شونه و بازوی سمت چپمم بود ، نفس عمیقی کشیدم و همین که دهن باز کرم حرف بزنم با حرکتی که امی زد حرفم رو فراموش کردم .... ، خم شد روی ترک هایی که سمت قلبم رفته بود رو بوسید ، بعد آروم دستش رو روی ترک های گردنم کشید ، نگاهش نگران بود *
امیلی : درد داره ؟
عزرائیل: نه ... اصلا حس شون نمیکنم فقط مثل نقش و نگار های بی معنیه
*با دقت ترک ها رو لمس کرد و بعد سرش رو روی سینم گذاشت *
امیلی : میدونم که دروغ گفتی ... حسش میکنم ... میشه بهم بگی چیشد
*مثل یه پیشی مظلوم بنظر میرسید ، دلم نمیومد بهش دروغ بگم ، به قول خودش زن و شوهر نباید چیزی رو از هم پنهان کنن ... پس وظیفه ی من به عنوان یه شوهر اینه که راستش رو به امی بگم *
عزرائیل: راستش ... وقتی خیلی بهم فشار میاد کنترل خلأ م سخت میشه ... بعد از اون بحثی که داشتیم رفتم عالم مرگ ... هرکاری کردم آروم نشدم ... بعدش یه صدایی شنیدم که توی ذهنم بود ... بهم گفت نباید ضعیف باشم و اجازه بدم بقیه بهم توهین کنن ... گفت باید به بقیه ثابت کنم که هیولای واقعی چجوریه
*حس کردم قفسه سینم خیس شد ، هق هق و لرزش امی رو حس کردم و دستم رو محکم دورش حلقه کردم *
عزرائیل: امی ...
امیلی : متاسفم ... همش تقصیر منه .. من اصرار کردم کارلوس مثل بقیه بچه ها بره مدرسه... از وقتی شارلوت هم به خانوداه اضاف شده کمتر بهت توجه میکنم ... متاسفم
عزرائیل: اینو نگو ... تو هیچ وقت برام کم نزاشتی ... درضمن من خیلی خوشحالم همسر فوقالعاده ای مثل تو دارم ... مطمئن باش بچه ها هم از اینکه مادری به پاکی و مهربونیه تو دارن خوشحالن
*اشک هاش رو پاک کردم و لبخند زدم *
عزرائیل: پس دیگه به این چیزا فکر نکن باشه ؟
*لبخند زد *
عزرائیل: خب خب ... حالا نمیخوای یکم با شوهرت رفع دلتنگی کنی ؟
*اخم کرد و بالشت کنار رو برداشت و کوبید رو صورتم *
امیلی : کلاغه پررو !
*خندیدم *
عزرائیل: انگار نه انگار همین چند ثانیه پیش بخاطرم گریه میکردی
امیلی: اصلا هم اینطور نیست
*پشت بهم خوابید*
عزرائیل: باشه باشه حالا قهر نکن
*محکم بغلش کردم ، ... خیلی خوشبخت بودم که این خانواده رو داشتم ، بعضی وقتا که به امی و بچه ها نگاه میکنم تعجب میکنم قبل از اونا چطور زندگی میکردم *
- ۴.۰k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط