دیر فهمیدم دیر خواستمت

دیر فهمیدم دیر خواستمت

پارت سیزهم

ساعت از دوازده شب گذشته بود، اما چراغ دفتر جونگ‌کوک هنوز روشن بود.

مین‌سو چند بار از پشت در رد شده بود و هر بار دیده بود رئیسش به صفحه‌ی گوشی خیره شده.

مین‌سو: رئیس، قصد ندارین امشب برین خونه؟

جونگ‌کوک: تو چرا هنوز اینجایی؟

مین‌سو: چون شما هنوز اینجایین.

جونگ‌کوک: برو خونه، مین‌سو.

مین‌سو: فقط یه سؤال؛ هنوز به ا.ت پیام ندادین؟

جونگ‌کوک سرش رو بالا آورد.

جونگ‌کوک: تو از کجا می‌دونی می‌خوام بهش پیام بدم؟

مین‌سو: چون از وقتی مأموریت تموم شده، هر شب گوشی‌تون دستتونه و هر شب هم بدون اینکه چیزی بفرستین، می‌ذارینش کنار.

جونگ‌کوک: زیادی حرف می‌زنی.

مین‌سو: شاید. ولی فکر کنم این بار سکوت کردن بیشتر از حرف زدن بهتون ضرر می‌زنه.

مین‌سو از دفتر خارج شد و جونگ‌کوک برای چند دقیقه به در بسته نگاه کرد.

بعد گوشی‌اش رو برداشت و گفت‌وگوی ا.ت رو باز کرد.

این بار تصمیم نداشت دوباره پیامش رو پاک کنه.

جونگ‌کوک نوشت: «بیداری؟»

چند ثانیه به صفحه خیره موند و بعد پیام رو فرستاد.

برای اولین بار، منتظر موندن برای جواب کسی این‌قدر براش طولانی به نظر می‌رسید.

اون طرف شهر، ا.ت روی مبل نشسته بود و آخرین گزارش کاریش رو می‌خوند که صدای پیام گوشی بلند شد.

وقتی اسم جونگ‌کوک رو دید، دستش برای لحظه‌ای متوقف شد.

سوآ که کنارش نشسته بود، نگاهش کرد.

سوآ: خودش پیام داده؟

ا.ت: آره.

سوآ: پس چرا جواب نمی‌دی؟

ا.ت: چون هنوز تصمیم نگرفتم چی باید بگم.

سوآ: شاید بهتره قبل از اینکه دوباره فرصت رو از دست بدین، با هم حرف بزنین.

ا.ت چیزی نگفت و دوباره به صفحه نگاه کرد.

چند دقیقه گذشت و بالاخره جواب داد.

ا.ت: «کاری داشتی؟»

جونگ‌کوک به محض دیدن پیام، صاف نشست.

از بین تمام جواب‌هایی که تصور کرده بود، این یکی سردتر از همه بود.

جونگ‌کوک: «نه. فقط خواستم بدونم حالت چطوره.»

ا.ت پیام رو خوند و لبخند تلخی زد.

ا.ت: «خوبم. امیدوارم تو هم خوب باشی.»

جونگ‌کوک: «منم خوبم.»

پیام رو فرستاد، اما همون لحظه فهمید دوباره پشت همون دیوار همیشگی پنهان شده.

انگشت‌هاش رو روی صفحه حرکت داد و این بار بدون اینکه جمله‌اش رو چند بار تغییر بده، نوشت:

جونگ‌کوک: «راستش، خوب نیستم.»

ا.ت با دیدن این جمله، چند لحظه بی‌حرکت موند.

ا.ت: «چرا؟ اتفاقی افتاده؟»

جونگ‌کوک: «از وقتی رفتی، همه‌چیز مثل قبل نیست.»

ا.ت نفس آرومی کشید و گوشی رو محکم‌تر گرفت.

ا.ت: «شاید فقط به بحث‌های همیشگی‌مون عادت کرده بودی.»

جونگ‌کوک: «اولش خودمم همین فکر رو می‌کردم.»

ا.ت: «و حالا چی فکر می‌کنی؟»

جونگ‌کوک چند دقیقه به سؤالش نگاه کرد.

می‌تونست مثل همیشه طفره بره، بحث رو عوض کنه یا با یه جواب کوتاه همه‌چیز رو تموم کنه.

اما این بار نمی‌خواست دوباره همون اشتباه رو تکرار کنه.

جونگ‌کوک: «حالا فکر می‌کنم وقتی رفتی، چیزی بیشتر از یه همکار رو از دست دادم.»

ا.ت به صفحه خیره شد و احساس کرد قلبش تندتر می‌زنه.

تمام این مدت آرزو کرده بود یک بار چنین حرفی از جونگ‌کوک بشنوه، اما حالا که اتفاق افتاده بود، نمی‌دونست باید خوشحال باشه یا بترسه.

ا.ت: «جونگ‌کوک، من نمی‌خوام بازیچه‌ی دلتنگی موقت کسی باشم.»

جونگ‌کوک: «تو بازیچه‌ی من نیستی، ا.ت.»

ا.ت: «پس قبل از اینکه چیزی بگی، مطمئن شو واقعاً منظورت چیه.»

جونگ‌کوک: «برای اولین بار، دارم سعی می‌کنم همین کار رو بکنم.»

ا.ت دیگه جوابی نداد.

جونگ‌کوک هم اصرار نکرد؛ فقط گوشی رو کنار گذاشت و به سقف خیره شد.

اون هنوز همه‌ی احساسش رو نمی‌فهمید، اما یک چیز رو بالاخره پذیرفته بود.

دیگه نمی‌خواست ا.ت از زندگیش بیرون بمونه.

و این بار، قرار نبود غرورش تصمیم بگیره که قدم بعدی رو برداره یا نه.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد...ا/ت با صدای ز...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

فیک: بابای سخت گیر من — part 14[سوآ پشت سر کوک وارد اتاق مطا...

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۸ | آخرین مدرکجونگ‌کوک پوشه را بست.ـ «...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط