وقتی استادت بود...
........... بعد از جلسه امتحان........
[نکته: همه میدونن تهیونگ و سانمی زن و شوهرن]
علامت یکی از معاونا : ~
~خانم سانمی آقای کیم میگن برای تصحیح برگه ها یکم کارشون طول میکشه میتونین برین خونه
+باشه ممنونم«ناراحت😔»
سانمی ویو:
یکم برای نتیجه ی امتحانم استرس تمام وجود رو گرفته بود
رفتم خونه که یهو در به شدت باز شد و با قیافه ی عصبی تهیونگ مواجه شدم ترسیدم و جلوی دهنم رو گرفتم که تهیونگ عصبی لب زد
_به به خانم عسلی کردی میدونی؟«عصبی»
_میدونی هااان میدونیی «بلندتر»
+تهیونگ ببین من تا آخر زورمو زدم «ترسیده»
_معلومهههه«عصبیییی»
+........«دست و پاهاش داشتن میلرزیدن»
_بیا نتیجه ی شاهکارت رو ببین بیا
سانمی ویو:
پوشه ی برگه ها رو انداخت روم که افتادم زمین
_بیا
داشتم دونه به دونه برگه ها رو میگشتم تا به برگم رسیدم چیییییی
دوباره گند زدم من از 100 | 69 شده بودم حداقل قبولی 70 بود 😭
تهیونگ رفت داخل اتاق و منم زدم زیر گریه من از ساعت 6 صبح تا الان که ساعت 6 عصره چیزی نخوردم داشتم میرفتم تو اتاقمون کهههههه............ «سیاهی مطلق»
تهیونگ ویو:
وقتی سرش داد زدم از پله ها رفتم پایین و رفتم روی کاناپه نشستم و و کم کم خوابم برد
فکر کنم حوالی ساعت 6 عصر بیدار شدم که دیدم هیچ صدایی نیست فکر کردم سانمی خوابه که کم کم نگران شدم و رفتم ببنمش دیدم که بیهوشه نگران بلندش کردم بردمش بیمارستان دکتر براش دارو نوشت و سرم زدنش چون دکتر گفت بود ضعف کرده و بیهوش شده که برگشتم عمارت و گذاشتمش روی تخت و پتو رو کشیدم روش براش شوپ درست کردمو بردمش براش و کارای دانشگاه و سانمی رو کردم و بعدش رفتم روی کاناپه نشستم و تلویزیون رو روشن کردم و داشتم نگاه میکردم «ساعاتی بعد»
سانمی ویو:
چشمام رو باز کردم دیدم روی تختم دستم درد میکرد فهمیدم منو برده سرم زده ساعت رو نگاه کردم ساعت2 بود که چشمم خورد به سوپ کنار تخت روی میز حدس میزدم تهیونگ درستش کرده میخواستم برم بیرون تا بشینم پیشش که ترسیدم و یاد داد زدناش افتادم پتو رو مثل چادر روی خودم انداختمش آروم آروم از پله ها پایین اومدم و دیدمش روی کاناپه نشسته و داشته به تلویزیون نگاه میکرده و به من یه نیم نگاهی کردم و هوفی کشید حس کردم اگه دوستم نداره رفتم چتری هامو کنار زدم سیزا نشستم پیشش که تلویزیون رو خاموش کرد و روش رو اونور کرد و گفت
_چی میخوای «سرد»
+میشه بیای پیشم بغلم کنی میترسم «بغض»
_به من چه برو بخواب «سرد»
+تو رو خدا من میترسم «بغض»
_ برو اینجا راحتم برو تو اتاق عروسکت رو بغل کن بخواب«سرد»
+باشه شب بخیر .................. ببخشید اذیتت کردم «گریه»
رفتم تو اتاق و زار میزدم و گریه میکردم
تهیونگ ویو:
اومد کنارم دلم براش یه زره شد دوست داشتم محکم بغلش کنم ولی برای تنبیه کردنش باید تحمل میکردم
بهش گفتم بره عروسکش رو بغل کنه اونم با گریه ازم معذرت خواهی کردو شب بخیر آرومی گفت و رفت دلم تیکه تیکه شد وای خدا دلم نمیاد وقتی رفت تا ساعت 4 صبح داشت گریه میکرد هق میزد
رفتم کنارش
_ چی شده چرا نمیخوابی «سرد»
+ ته... تهیونگ
.......
ادامه دارد...
نه یه پارت دیگه مونده
حیحی
[نکته: همه میدونن تهیونگ و سانمی زن و شوهرن]
علامت یکی از معاونا : ~
~خانم سانمی آقای کیم میگن برای تصحیح برگه ها یکم کارشون طول میکشه میتونین برین خونه
+باشه ممنونم«ناراحت😔»
سانمی ویو:
یکم برای نتیجه ی امتحانم استرس تمام وجود رو گرفته بود
رفتم خونه که یهو در به شدت باز شد و با قیافه ی عصبی تهیونگ مواجه شدم ترسیدم و جلوی دهنم رو گرفتم که تهیونگ عصبی لب زد
_به به خانم عسلی کردی میدونی؟«عصبی»
_میدونی هااان میدونیی «بلندتر»
+تهیونگ ببین من تا آخر زورمو زدم «ترسیده»
_معلومهههه«عصبیییی»
+........«دست و پاهاش داشتن میلرزیدن»
_بیا نتیجه ی شاهکارت رو ببین بیا
سانمی ویو:
پوشه ی برگه ها رو انداخت روم که افتادم زمین
_بیا
داشتم دونه به دونه برگه ها رو میگشتم تا به برگم رسیدم چیییییی
دوباره گند زدم من از 100 | 69 شده بودم حداقل قبولی 70 بود 😭
تهیونگ رفت داخل اتاق و منم زدم زیر گریه من از ساعت 6 صبح تا الان که ساعت 6 عصره چیزی نخوردم داشتم میرفتم تو اتاقمون کهههههه............ «سیاهی مطلق»
تهیونگ ویو:
وقتی سرش داد زدم از پله ها رفتم پایین و رفتم روی کاناپه نشستم و و کم کم خوابم برد
فکر کنم حوالی ساعت 6 عصر بیدار شدم که دیدم هیچ صدایی نیست فکر کردم سانمی خوابه که کم کم نگران شدم و رفتم ببنمش دیدم که بیهوشه نگران بلندش کردم بردمش بیمارستان دکتر براش دارو نوشت و سرم زدنش چون دکتر گفت بود ضعف کرده و بیهوش شده که برگشتم عمارت و گذاشتمش روی تخت و پتو رو کشیدم روش براش شوپ درست کردمو بردمش براش و کارای دانشگاه و سانمی رو کردم و بعدش رفتم روی کاناپه نشستم و تلویزیون رو روشن کردم و داشتم نگاه میکردم «ساعاتی بعد»
سانمی ویو:
چشمام رو باز کردم دیدم روی تختم دستم درد میکرد فهمیدم منو برده سرم زده ساعت رو نگاه کردم ساعت2 بود که چشمم خورد به سوپ کنار تخت روی میز حدس میزدم تهیونگ درستش کرده میخواستم برم بیرون تا بشینم پیشش که ترسیدم و یاد داد زدناش افتادم پتو رو مثل چادر روی خودم انداختمش آروم آروم از پله ها پایین اومدم و دیدمش روی کاناپه نشسته و داشته به تلویزیون نگاه میکرده و به من یه نیم نگاهی کردم و هوفی کشید حس کردم اگه دوستم نداره رفتم چتری هامو کنار زدم سیزا نشستم پیشش که تلویزیون رو خاموش کرد و روش رو اونور کرد و گفت
_چی میخوای «سرد»
+میشه بیای پیشم بغلم کنی میترسم «بغض»
_به من چه برو بخواب «سرد»
+تو رو خدا من میترسم «بغض»
_ برو اینجا راحتم برو تو اتاق عروسکت رو بغل کن بخواب«سرد»
+باشه شب بخیر .................. ببخشید اذیتت کردم «گریه»
رفتم تو اتاق و زار میزدم و گریه میکردم
تهیونگ ویو:
اومد کنارم دلم براش یه زره شد دوست داشتم محکم بغلش کنم ولی برای تنبیه کردنش باید تحمل میکردم
بهش گفتم بره عروسکش رو بغل کنه اونم با گریه ازم معذرت خواهی کردو شب بخیر آرومی گفت و رفت دلم تیکه تیکه شد وای خدا دلم نمیاد وقتی رفت تا ساعت 4 صبح داشت گریه میکرد هق میزد
رفتم کنارش
_ چی شده چرا نمیخوابی «سرد»
+ ته... تهیونگ
.......
ادامه دارد...
نه یه پارت دیگه مونده
حیحی
- ۲۲.۵k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط