چند پارتی
چند پارتی
پارت ۳
لرزشِ خفیفی در دستانِ جونگکوک پیچید، اما نه از ترس؛ از خشمی که داشت خونش را به جوش میآورد. اسلحهاش را روی پیشانییِ سایهی مقابل محکم نگه داشت.
«خروج از سایه، یا همین الان تیراندازی میکنم!» صدای جونگکوک مثل رعد در فضای بسته میپیچید.
سایه با آرامشی که بیش از حد ترسناک بود، از تاریکی بیرون آمد. جونگکوک در یک لحظه، تمامِ هستیاش فرو ریخت. کسی که مقابلش ایستاده بود، نه فقط یک خائن، بلکه کسی بود که جونگکوک با تمامِ وجود به او اعتماد داشت. اما غافلگیریِ اصلی، وقتی رخ داد که سایه، به جایِ عقبنشینی، خندهای کوتاه و تلخ کرد و به سمتِ دختری که روی صندلی بیجان افتاده بود، رفت.
«اون دیگه اون دختری نیست که توی عکسها میدیدی، جونگکوک… اون دیگه مالِ تو نیست.»
در یک چشم به هم زدن، صدای شلیک گلولهای در فضا پیچید! اما گلوله به سمتِ جونگکوک نبود؛ گلوله از کنارِ سرِ او گذشت و به سمتِ دختری که روی صندلی بود برخورد کرد.
جونگکوک با وحشت فریاد کشید: «نه!» صدای شلیک مثل پتک بر سر جونگکوک کوبیده شد. زمان برای یک لحظه ایستاد. ا.ت با نالهای خفه، دستش را روی شانهاش گذاشت و با چشمانی که از درد گرد شده بود، روی زمین غلتید. خون، گرم و سرخ، روی لباسش پخش شد.
جونگکوک انگار تمامِ دنیایش را در آن قطرههای خون دید. دیگر ترسی در وجودش نبود؛ فقط یک خشمِ سیاه و بیرحم باقی مانده بود. سایه از گوشه انبار بیرون آمد. او «مینهو» بود؛ کسی که سالها نان و نمکِ جونگکوک را خورده بود و حالا با لبخندی کج، اسلحه را پایین میآورد.
مینهو خندید: «دیر رسیدی، رئیس. دیگه اون دخترِ سابق نیست. اون یه گروگانِ سوختهست…»
حرفش تمام نشده بود که جونگکوک با سرعتی که از یک انسان بعید بود، به سمتش هجوم برد. انگار روحِ یک شکارچیِ زخمی در بدنش دمیده شده بود. قبل از اینکه مینهو بتواند دوباره ماشه را بکشد، جونگکوک با لگدی محکم اسلحه را از دستش پرتاب کرد و با یک ضربهی سرد و دقیق، کارش را تمام کرد. انبار در سکوتِ سنگینی فرو رفت، فقط صدای نفسهای تندِ جونگکوک بود که با صدای بارانِ پشتِ دیوارها ترکیب میشد.
جونگکوک بیتوجه به اطراف، به سمت ا.ت خزید. دستانش میلرزید. وقتی ا.ت را در آغوش گرفت، سرش روی سینهی او قرار گرفت. صدای تپش قلبِ ا.ت ضعیف بود، اما هنوز میزد.
ا.ت با صدایی که به سختی شنیده میشد، لب زد: «جونگکوک… چرا اومدی؟»
جونگکوک، در حالی که تیشرتِ خودش را پاره کرد تا روی زخمِ شانه ا.ت ببندد، با صدایی لرزان و خشدار گفت: «خفهشو… فقط خفهشو. ما داریم از اینجا میریم.»
او ا.ت را با احتیاط بلند کرد. گانگچول از پشت در با نگرانی فریاد زد: «رئیس! نیروهای کمکیِ مینهو دارن محاصرهمون میکنن! تا دو دقیقه دیگه کلِ عمارت میسوزه!»
جونگکوک به چشمانِ بیجانِ ا.ت نگاه کرد. حالا دیگر راهِ بازگشتی نبود. او به سمت در پشتی دوید، اما انفجاری که گانگچول هشدار داده بود، شروع شد. ستونهای انبار شروع به فرو ریختن کردند. آتش مثل یک مارِ گرسنه، راهِ خروج رامیبست. جونگکوک در محاصرهی آتش و دشمن، تنها یک راه داشت: پریدن به داخلِ رودخانهی خروشانِ پشتِ انبار که از ارتفاعِ زیادی به پایین سقوط میکرد.
او ا.ت را محکمتر در آغوش گرفت. زمزمه کرد: «من تو رو آوردم، منم تو رو زنده برمیگردونم… حتی اگه مجبور باشیم با مرگ دست و پنجه نرم کنیم.»
و درست قبل از اینکه سقفِ انبار روی سرشان فرو بریزد، جونگکوک به سمتِ سیاهیِ مطلقِ خارج از انبار دوید و خود را به آغوشِ سردِ شب و رودخانه سپرد.
پارت ۳
لرزشِ خفیفی در دستانِ جونگکوک پیچید، اما نه از ترس؛ از خشمی که داشت خونش را به جوش میآورد. اسلحهاش را روی پیشانییِ سایهی مقابل محکم نگه داشت.
«خروج از سایه، یا همین الان تیراندازی میکنم!» صدای جونگکوک مثل رعد در فضای بسته میپیچید.
سایه با آرامشی که بیش از حد ترسناک بود، از تاریکی بیرون آمد. جونگکوک در یک لحظه، تمامِ هستیاش فرو ریخت. کسی که مقابلش ایستاده بود، نه فقط یک خائن، بلکه کسی بود که جونگکوک با تمامِ وجود به او اعتماد داشت. اما غافلگیریِ اصلی، وقتی رخ داد که سایه، به جایِ عقبنشینی، خندهای کوتاه و تلخ کرد و به سمتِ دختری که روی صندلی بیجان افتاده بود، رفت.
«اون دیگه اون دختری نیست که توی عکسها میدیدی، جونگکوک… اون دیگه مالِ تو نیست.»
در یک چشم به هم زدن، صدای شلیک گلولهای در فضا پیچید! اما گلوله به سمتِ جونگکوک نبود؛ گلوله از کنارِ سرِ او گذشت و به سمتِ دختری که روی صندلی بود برخورد کرد.
جونگکوک با وحشت فریاد کشید: «نه!» صدای شلیک مثل پتک بر سر جونگکوک کوبیده شد. زمان برای یک لحظه ایستاد. ا.ت با نالهای خفه، دستش را روی شانهاش گذاشت و با چشمانی که از درد گرد شده بود، روی زمین غلتید. خون، گرم و سرخ، روی لباسش پخش شد.
جونگکوک انگار تمامِ دنیایش را در آن قطرههای خون دید. دیگر ترسی در وجودش نبود؛ فقط یک خشمِ سیاه و بیرحم باقی مانده بود. سایه از گوشه انبار بیرون آمد. او «مینهو» بود؛ کسی که سالها نان و نمکِ جونگکوک را خورده بود و حالا با لبخندی کج، اسلحه را پایین میآورد.
مینهو خندید: «دیر رسیدی، رئیس. دیگه اون دخترِ سابق نیست. اون یه گروگانِ سوختهست…»
حرفش تمام نشده بود که جونگکوک با سرعتی که از یک انسان بعید بود، به سمتش هجوم برد. انگار روحِ یک شکارچیِ زخمی در بدنش دمیده شده بود. قبل از اینکه مینهو بتواند دوباره ماشه را بکشد، جونگکوک با لگدی محکم اسلحه را از دستش پرتاب کرد و با یک ضربهی سرد و دقیق، کارش را تمام کرد. انبار در سکوتِ سنگینی فرو رفت، فقط صدای نفسهای تندِ جونگکوک بود که با صدای بارانِ پشتِ دیوارها ترکیب میشد.
جونگکوک بیتوجه به اطراف، به سمت ا.ت خزید. دستانش میلرزید. وقتی ا.ت را در آغوش گرفت، سرش روی سینهی او قرار گرفت. صدای تپش قلبِ ا.ت ضعیف بود، اما هنوز میزد.
ا.ت با صدایی که به سختی شنیده میشد، لب زد: «جونگکوک… چرا اومدی؟»
جونگکوک، در حالی که تیشرتِ خودش را پاره کرد تا روی زخمِ شانه ا.ت ببندد، با صدایی لرزان و خشدار گفت: «خفهشو… فقط خفهشو. ما داریم از اینجا میریم.»
او ا.ت را با احتیاط بلند کرد. گانگچول از پشت در با نگرانی فریاد زد: «رئیس! نیروهای کمکیِ مینهو دارن محاصرهمون میکنن! تا دو دقیقه دیگه کلِ عمارت میسوزه!»
جونگکوک به چشمانِ بیجانِ ا.ت نگاه کرد. حالا دیگر راهِ بازگشتی نبود. او به سمت در پشتی دوید، اما انفجاری که گانگچول هشدار داده بود، شروع شد. ستونهای انبار شروع به فرو ریختن کردند. آتش مثل یک مارِ گرسنه، راهِ خروج رامیبست. جونگکوک در محاصرهی آتش و دشمن، تنها یک راه داشت: پریدن به داخلِ رودخانهی خروشانِ پشتِ انبار که از ارتفاعِ زیادی به پایین سقوط میکرد.
او ا.ت را محکمتر در آغوش گرفت. زمزمه کرد: «من تو رو آوردم، منم تو رو زنده برمیگردونم… حتی اگه مجبور باشیم با مرگ دست و پنجه نرم کنیم.»
و درست قبل از اینکه سقفِ انبار روی سرشان فرو بریزد، جونگکوک به سمتِ سیاهیِ مطلقِ خارج از انبار دوید و خود را به آغوشِ سردِ شب و رودخانه سپرد.
- ۳۱۸
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط