{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح کز چشم فلک اشک ثریا می‌ریخت

صبح کز چشم فلک اشک ثریا می‌ریخت
مهر دل آب رخم ز آتش سودا می‌ریخت

آن سهی سرو خرامان ز سر زلف سیاه
دل شوریده‌دلان می‌شد و در پا می‌ریخت


#خواجوی_کرمانی
دیدگاه ها (۱)

گل نرڪَس چہ شودبوسہ بہ پایت بزنم؟تا بہ ڪی خستہ دڸاز دور صدای...

گل نرڪَس چہ شودبوسہ بہ پایت بزنم؟تا بہ ڪی خستہ دڸاز دور صدای...

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را که عاشق از عیار افتاده د...

مرکزِ صفحه ی این ساعت کوکی هستی تو نباشی دلِ این عقربه ها می...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند؟سایهٔ سوخته‌دل! این طمع خام ...

حج : مطلب ۲ از ۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط