{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح کز چشم فلک اشک ثریا می‌ریخت

صبح کز چشم فلک اشک ثریا می‌ریخت
مهر دل آب رخم ز آتش سودا می‌ریخت

آن سهی سرو خرامان ز سر زلف سیاه
دل شوریده‌دلان می‌شد و در پا می‌ریخت


#خواجوی_کرمانی
دیدگاه ها (۱)

گل نرڪَس چہ شودبوسہ بہ پایت بزنم؟تا بہ ڪی خستہ دڸاز دور صدای...

گل نرڪَس چہ شودبوسہ بہ پایت بزنم؟تا بہ ڪی خستہ دڸاز دور صدای...

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را که عاشق از عیار افتاده د...

مرکزِ صفحه ی این ساعت کوکی هستی تو نباشی دلِ این عقربه ها می...

شهر آشنایی🌹❤️به اميد آن روز كه دوستى ومهر آنقدر فراگير شود ك...

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدنمنم که دیده نیالوده‌ام به بد د...

شهید زنده ای جانباز نستوهصلابت در تنت پیچیده چون کوهگل خورشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط