پارت 127
*پرش زمانی ، بعد از دوش گرفتن اماده شدم و از خونه زدم بیرون ، لئوری بهم پیام داده بود که برام شام آماده کردن و گذاشتن تو یخچال و یه لیست هم نوشته بود و مثل همیشه ازم میخواست مراقب خودم باشم ، به ساعت نگاه کردم 12:23 شب بود ... یعنی تا الان خواب بودم !؟ ... بی اهمیت به قدم زدن تو خیابون ادامه دادم *
*پرش زمانی نیم ساعت بعد ، هوا ابری بود و الان نیم ساعت بود که بیکار تو خیابون قدم میزدم و سیگار میکشیدم که با صدای آشنایی نگاهم رو به پشت سرم دادم *
آدم: امی !؟
*خیلی وقت بود که آدم رو ندیده بودم ، دویدم سمتش و محکم بغلش کردم *
امیلی : آدم ! ... خیلی دلم برات تنگ شده بود پسر ...
*انگار هنوز از دیدنم شوکه بود ، فاصله گرفتم *
آدم: بابت اتفاقایی که افتاده واقعا متاسفم .. و تسلیت میگم
امیلی : ممنون ..
آدم: شنیده بودم خودت رو تو خونه حبس کردی
امیلی: اره .. ولی بعد از دادگای خانواده جوپیتر احساس راحت تری دارم ... اومدم بیرون تا یکم حال و هوام عوض بشه ولی ...
*صدام از بغض لرزید *
امیلی : تو همه ی خیابونا با عزی خاطره دارم ..
*آروم بغلم کرد *
آدم : درک میکنم از دست دادن عزیز چه دردی داره
*پرش زمانی یک ساعت بعد ، بعد از کلی سیگار کشیدن و درد و دل با آدم رفتیم کلاب و آدم منو به خوردن یه ودکا ی درجه یک دعوت کرد ، همینطور که از ودکام مزه مزه میکردم و حالا که گریه کرده بودم احساس سبک تری داشتم یهو ویلیام رو دیدم ، چشم هام گشاد شد و ناخودآگاه ودکا تو گلوم گیر کرد و شروع کردم به سرفه کردن *
ادم : هوی چته !؟
*همینطور به سرفه کردن ادامه دادم و آدم برای جلوگیری از اینکه با سرفه نمیرم محکم زد پشتم و متاسفانه .... نظر ویلیام بهمون جلب شد و منو دید *
ویلیام : امیلی !
*اومد سمتمون *
ویلیام : اوه نمیدونستم افراد سلطنتی هم اینجور جاها میان
*کلافه خندیدم *
امیلی : من قبل از اشراف بودم یه آدم عادی ام ...
*خندیدم *
ویلیام: وای متاسفم نمیدونستم از اینکه بهت یادآوری کنن اشرافی بدت میاد
*خندیدم *
امیلی : نه ... نه اینکه از سلطنتی بودن بدم بیاد ... فقط دوست ندارم منو بالا تر از بقیه بدونن
*تموم مدت آدم پوکر بهمون خیره شده بود *
آدم : این دیگه کدوم خریه !؟
امیلی : وای متاسفم ... آدم این ویلیام دوست جدیدمه و ویلیام این آدمه یکی از دوستای قدیمیم و خیلی هم صمیمی هستیم
*ویلیام دستش رو جلوی آدم گرفت و آدم با تردید بهش دست داد *
*اون روز تا خود صبح بیرون بودم و حال و هوام عوض شد و بعدش هم آدم منو برد خونه ی لئو تا مراقبم باشه *
*پرش زمانی ، چشم هام رو باز کردم و روی کاناپه بودم ، نشستم و هنوز بخاطر دیشب که کلی مست کرده بودم سر درد داشتم ، اطرافم رو نگاه کردم که با نگاه جدی لئو رو به رو شدم *
امیلی : لئو !
لئو : چرا انقدر تعجب کردی ؟ ... تو خونه ی منی و دیدن من چیز عجیبی نیست مگه نه ؟
*نشست رو کاناپه رو به روم ، نگاهم به زمین بود *
لئو : امی میدونم بدون عزی خیلی داغونی ... درکت میکنم ولی لطفاً به راه های دیگه کشیده نشو .. تو یه مادری ... پس کارلوس چی ؟ ... بعد از فوت عزی اصلا به کارلوس نزدیک نشدی
*بغض گلوم رو چنگ میزد اما سعی داشتم سکوت کنم *
*پرش زمانی نیم ساعت بعد ، هوا ابری بود و الان نیم ساعت بود که بیکار تو خیابون قدم میزدم و سیگار میکشیدم که با صدای آشنایی نگاهم رو به پشت سرم دادم *
آدم: امی !؟
*خیلی وقت بود که آدم رو ندیده بودم ، دویدم سمتش و محکم بغلش کردم *
امیلی : آدم ! ... خیلی دلم برات تنگ شده بود پسر ...
*انگار هنوز از دیدنم شوکه بود ، فاصله گرفتم *
آدم: بابت اتفاقایی که افتاده واقعا متاسفم .. و تسلیت میگم
امیلی : ممنون ..
آدم: شنیده بودم خودت رو تو خونه حبس کردی
امیلی: اره .. ولی بعد از دادگای خانواده جوپیتر احساس راحت تری دارم ... اومدم بیرون تا یکم حال و هوام عوض بشه ولی ...
*صدام از بغض لرزید *
امیلی : تو همه ی خیابونا با عزی خاطره دارم ..
*آروم بغلم کرد *
آدم : درک میکنم از دست دادن عزیز چه دردی داره
*پرش زمانی یک ساعت بعد ، بعد از کلی سیگار کشیدن و درد و دل با آدم رفتیم کلاب و آدم منو به خوردن یه ودکا ی درجه یک دعوت کرد ، همینطور که از ودکام مزه مزه میکردم و حالا که گریه کرده بودم احساس سبک تری داشتم یهو ویلیام رو دیدم ، چشم هام گشاد شد و ناخودآگاه ودکا تو گلوم گیر کرد و شروع کردم به سرفه کردن *
ادم : هوی چته !؟
*همینطور به سرفه کردن ادامه دادم و آدم برای جلوگیری از اینکه با سرفه نمیرم محکم زد پشتم و متاسفانه .... نظر ویلیام بهمون جلب شد و منو دید *
ویلیام : امیلی !
*اومد سمتمون *
ویلیام : اوه نمیدونستم افراد سلطنتی هم اینجور جاها میان
*کلافه خندیدم *
امیلی : من قبل از اشراف بودم یه آدم عادی ام ...
*خندیدم *
ویلیام: وای متاسفم نمیدونستم از اینکه بهت یادآوری کنن اشرافی بدت میاد
*خندیدم *
امیلی : نه ... نه اینکه از سلطنتی بودن بدم بیاد ... فقط دوست ندارم منو بالا تر از بقیه بدونن
*تموم مدت آدم پوکر بهمون خیره شده بود *
آدم : این دیگه کدوم خریه !؟
امیلی : وای متاسفم ... آدم این ویلیام دوست جدیدمه و ویلیام این آدمه یکی از دوستای قدیمیم و خیلی هم صمیمی هستیم
*ویلیام دستش رو جلوی آدم گرفت و آدم با تردید بهش دست داد *
*اون روز تا خود صبح بیرون بودم و حال و هوام عوض شد و بعدش هم آدم منو برد خونه ی لئو تا مراقبم باشه *
*پرش زمانی ، چشم هام رو باز کردم و روی کاناپه بودم ، نشستم و هنوز بخاطر دیشب که کلی مست کرده بودم سر درد داشتم ، اطرافم رو نگاه کردم که با نگاه جدی لئو رو به رو شدم *
امیلی : لئو !
لئو : چرا انقدر تعجب کردی ؟ ... تو خونه ی منی و دیدن من چیز عجیبی نیست مگه نه ؟
*نشست رو کاناپه رو به روم ، نگاهم به زمین بود *
لئو : امی میدونم بدون عزی خیلی داغونی ... درکت میکنم ولی لطفاً به راه های دیگه کشیده نشو .. تو یه مادری ... پس کارلوس چی ؟ ... بعد از فوت عزی اصلا به کارلوس نزدیک نشدی
*بغض گلوم رو چنگ میزد اما سعی داشتم سکوت کنم *
- ۲۵.۵k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط