P28
《از کارت پشیمونت می کنم!》
《 بعد از همه کارایی که کردی ، بازم پیشت موندم و ولت نکردم . ولی این بار فرق داشت . تو کل زندگیمون رو نابود کردی ، باعث شدی پسرمون توی این سن کم درگیر سرطان بشه . باید کلا از هم جدا بشیم . این بهترین راه برای بقیه زندگی من و بچه هاست》
دیگه نمی تونستی تحمل کنی و چیزی نگی . بعد از این چند سال ، برای اولین بار حرف هایی که می خواستی رو زدی
《بابا فقط ای کاش به جای اینکه بعد از ورشکستگی بیخیال همه زندگیت بشی و فقط دنبال آروم کردن خودت باشی ، می رفتی دنبال راه حل درست . ما اون موقع کاملا بهت کمک می کردیم ولی چرا؟ چرا باید انقدر زود تسلیم می شدی؟ همه چیز رو خراب کردی . من فقط...فقط می خواستم مثل قبل همون خانواده خوشحال و خوب قبلی باشیم ولی انگار خودت این رو نمی خواستی . همه اش تقصیر خودته . خراب شدن همه چیز به خاطر تو اتفاق افتاد! 》
بعد از تموم کردن حرفت ، ازشون دور شدی و نسبت به صداهایی که اسمت رو می گفتن بی تفاوت شدی . سعی می کردی نفس بکشی و اروم باشی . یکی از مشکلات کم شد ولی هنوز گرفتن اون پول مونده . باید هرجوری که شده به دستش بیاری !
زیر سایه یکی از درخت های کنار مغازه ها وایستادی . بعد از یک هفته هنوز هم هیچ رای برای گرفتن پول درمان فلیکس پیدا نکرده بودی . مجبور شدی که به منطقه خطرناکی برای گرفتن پول بیای ولی اینجا هم به نتیجه نرسیدی . دیگه نمی دونستی باید چه کار دیگه ای انجام بدی
《هی دختر جون ، دنبال پولی؟》
سرت رو بالا گرفتی که با یک مرد میانسال رو به رو شدی
《بله درسته !》
《شنیدم که داشتی از یکی مبلغ زیادی رو می خواستی . هنوز راهی برای گرفتنش پیدا نکردی؟》
《متاسفانه نه》
《خب پس برات یه خبر خوب دارم . اگه کاری که میگم رو انجام بدی ، می تونی همیشه هرچقدر پول که می خوای داشته باشی》
وقتی این رو گفت ، سریع بلند شدی
《واقعا؟》
《اره واقعا . ولی باید بگم کار راحتی نیست》
《مگه چه کاریه؟》
یکم جلوتر اومد
《حاضری با رئیس یکی از قدرتمند ترین و خطرناک ترین مافیاهای جهان ازدواج کنی؟》
《 بعد از همه کارایی که کردی ، بازم پیشت موندم و ولت نکردم . ولی این بار فرق داشت . تو کل زندگیمون رو نابود کردی ، باعث شدی پسرمون توی این سن کم درگیر سرطان بشه . باید کلا از هم جدا بشیم . این بهترین راه برای بقیه زندگی من و بچه هاست》
دیگه نمی تونستی تحمل کنی و چیزی نگی . بعد از این چند سال ، برای اولین بار حرف هایی که می خواستی رو زدی
《بابا فقط ای کاش به جای اینکه بعد از ورشکستگی بیخیال همه زندگیت بشی و فقط دنبال آروم کردن خودت باشی ، می رفتی دنبال راه حل درست . ما اون موقع کاملا بهت کمک می کردیم ولی چرا؟ چرا باید انقدر زود تسلیم می شدی؟ همه چیز رو خراب کردی . من فقط...فقط می خواستم مثل قبل همون خانواده خوشحال و خوب قبلی باشیم ولی انگار خودت این رو نمی خواستی . همه اش تقصیر خودته . خراب شدن همه چیز به خاطر تو اتفاق افتاد! 》
بعد از تموم کردن حرفت ، ازشون دور شدی و نسبت به صداهایی که اسمت رو می گفتن بی تفاوت شدی . سعی می کردی نفس بکشی و اروم باشی . یکی از مشکلات کم شد ولی هنوز گرفتن اون پول مونده . باید هرجوری که شده به دستش بیاری !
زیر سایه یکی از درخت های کنار مغازه ها وایستادی . بعد از یک هفته هنوز هم هیچ رای برای گرفتن پول درمان فلیکس پیدا نکرده بودی . مجبور شدی که به منطقه خطرناکی برای گرفتن پول بیای ولی اینجا هم به نتیجه نرسیدی . دیگه نمی دونستی باید چه کار دیگه ای انجام بدی
《هی دختر جون ، دنبال پولی؟》
سرت رو بالا گرفتی که با یک مرد میانسال رو به رو شدی
《بله درسته !》
《شنیدم که داشتی از یکی مبلغ زیادی رو می خواستی . هنوز راهی برای گرفتنش پیدا نکردی؟》
《متاسفانه نه》
《خب پس برات یه خبر خوب دارم . اگه کاری که میگم رو انجام بدی ، می تونی همیشه هرچقدر پول که می خوای داشته باشی》
وقتی این رو گفت ، سریع بلند شدی
《واقعا؟》
《اره واقعا . ولی باید بگم کار راحتی نیست》
《مگه چه کاریه؟》
یکم جلوتر اومد
《حاضری با رئیس یکی از قدرتمند ترین و خطرناک ترین مافیاهای جهان ازدواج کنی؟》
- ۱۳.۴k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط