سلام بچه ها اومدم اولین فیلم رو بدم بیرون که فقط هم همین یه قسمته ببخشید اگه بد بود فقط یادتون بمونه

من توی این داستان دوست صمیمی بی تی اسم
صبح که پاشدم حس میکردم امروز روز خیلی عادی ایه لباسم رو پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون جین داخل آشپز خونه بود و صبحونه درست می‌کرد جنگ کوک هم روی مبل نشسته بود و تو گوشی بود تا منو دید گوشی رو گذاشت کنار
من:صبح بخیر
همه ی اعضا باهم جوابمو دادن
گفتم :چقدر رفتارتون عجیب شده.
جنگ کوک:زیادی مشکوک شدی دختر
گفتم:قبوله
بعد از ناهار نامجون به من و کوکی گفت که پارت خودمون رو تمرین کنیم وقتی به جنگ کوک گفتم گفت:نیازی نمیبینم که تمرین کنیم
گفتم : ولی نامجون گفت که باید تمرین کنیم
کوک گفت:خب گفته باشه
گفتم :کوکی میشه بگی چته از صبح اصلا رفتارت عجیبه نه فقط تو همتون
گفت:مشکل اینه که تو هیچ وقت هیچی رو جدی نمیگیری
گفتم :من؟
گفت:آره خود تو همیشه باید بهت بگن تا یه کاری رو انجام بدی
گفتم :دقیقا کی همچین اتفاقی افتاده؟
گفت:همیشه
حرفی نزدم
گفت:شاید باید یه مدت از هم فاصله بگیریم
با تعجب نگاش کردم و اون تازه متوجه شد که چی گفته چون بغض کرده بودم
گفت:آوا منظورم اون نبود
گفتم :اما گفتی (با بغض(
به سمت اتاقم با گریه حرکت کردم
گفت آوا!
گفتم دیگه نمیخوام حرف بزنم ولی کاش زودتر بهم میگفتی که دیگه حوصلم رو نداری
رفتم توی اتاقم و درو بستم و روی تخت افتادم و گریه کردم
ویوی جنگ کوک:
جیمین:کوکی
کوک:میدونم
شوگا:قرار نبود انقدر واقعی بشه که گریه کنه
کوک:میدونم اما اگه می‌فهمید کل امروز خراب میشد
ار ام:پس باید زود تر شروع کنیم
ویوی آوا
در اتاق خورد جواب ندادن
آوا منم تهیونگ میشه بیام تو.
من: بیا
اومد تو وقتی دید دارم گریه میکنم چیزی نگفت فقط کنارم نشست بقلم کرد و من توی بقلش گریه کردم
بعد از چند دقیقه گفت:آوا میشه لطفا یه دفعه با من بیای بیرون؟
گفتم نه
گفت:آوا خواهش میکنم ازت به خواطر من حداقل
قیافش خیلی معلوم بود پس قبول کردم
دستم رو گرفت و رفتیم بیرون
گفتم:چرا چراغ ها خاموشه
که یهو جراعا روشن شد همه باهم گفتن سوپرایز کوکی جلو تر از همه وایساده بود
روی میز یه کیک بزرگ بود و روی دیوار نوشته شده بود
Happy birthday 🎂
من واقعا تعجب کردن یعنی آمروز... تولدم بود
به جنگ کوک نگاه کردم و گفتم تو میدونستی؟
گفت:آره
گفتم:پس دعوامون .
گفت :جزوی از نقشه بود و بعد سفت بقلم کرد و سرم رو بوسید
گفتم خیلی بدجنسی
گفت:میدونم
گفتم خیلییییی بدجنسی
گفت:ببخشید
گفتم:دوستت دارم
گفت :من بیشتر
اعضا دونه دونه بقلم کردن و بعد جین گفت:بچه ها بجنبین الان شمع ها خودشون آرزوشون رو میکنن آب میشن ها
همه خندیدن
آلام فهمیدم چرا از صبح رفتار همه عجیب بود
من تولدم رو یادم رفته بود اما اونا
دیدگاه ها (۶)

پارت دو یوری: مامان دلم برات تنگ میشه خداحافظ لیا: خداحافظ م...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

پارت ۴۲

#عشق_بعد_نفرت ادامه پارت 5پرش زمانی به فردا صبحویو اتاز خواب...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

رمان عشق ممنوع

پارت ۲۶

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:10ویو «علی»از دانشگاه اومدم خونه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط