باز تو... لا اله الّاالله
باز تو... لا اله الّاالله
می کنی آخرش مرا گمراه
دل من دل که نیست لامصّب
می شوم با نگاه خاطرخواه
روزگارِ مرا سیاه مکن
با نگاه سفید و چشمِ سیاه
عشوه کمتر بریز با چشمت
آه از عشوه های چشمت آه
من مگر یوسفم که می افتم
ای زلیخا به چشم تو در چاه
کاش بودیم هردو دانشجو
هر دو در یک کلاسِ دانشگاه
مثلِ یک بیتِ عاشقانۀ ناب
که نویسند رویِ تخته سیاه
تا بمانیم هر دو در انظار
تا بیفتیم هر دو در افواه
••
بیت را می نویسم از این پس
روی هم، بینِ آن خطی کوتاه
می کنی آخرش مرا گمراه
دل من دل که نیست لامصّب
می شوم با نگاه خاطرخواه
روزگارِ مرا سیاه مکن
با نگاه سفید و چشمِ سیاه
عشوه کمتر بریز با چشمت
آه از عشوه های چشمت آه
من مگر یوسفم که می افتم
ای زلیخا به چشم تو در چاه
کاش بودیم هردو دانشجو
هر دو در یک کلاسِ دانشگاه
مثلِ یک بیتِ عاشقانۀ ناب
که نویسند رویِ تخته سیاه
تا بمانیم هر دو در انظار
تا بیفتیم هر دو در افواه
••
بیت را می نویسم از این پس
روی هم، بینِ آن خطی کوتاه
- ۹۶۶
- ۰۹ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط