ادامه part 7
ادامه part 7
- اینجا چیکار میکنی؟
- با آرورا اومدیم به خانوادش سر بزنیم و بعد برگردیم.
- یعنی برای دیدن من نیومدی؟
- به هر حال که دیدمت.
- چرا. چرا اینقدر سرد شدی؟
- چون دیگه تورو به چشم برادر زنم میبینم.
- مگه بهم قول ندادی همیشه دوسم داشته باشی؟ مگه قرار نشد همیشه...
- تو این دنیا هیچکس نمیتونه به یک چیزی عمل کنه... البته بعضیا میتونن ولی من جزء اونا نیستم.
تهیونگ دستهاش رو از روی شونه جونگکوک برداشت و به محافظ پشتشون که با تعجب بهشون زل میزد، گفت : شاهزاده جونگکوک رو برگردونین قصر و به خواهرم بگین حالم خوبه و ازش معذرت خواهی کن.
- بله قربان.
جونگکوک با تعجب پرسید : کجا میخوای بری؟
تهیونگ کمی نگاهش رو داد بهش و گفت : مگه برات مهمه؟
و این تهیونگ بود که الان با جونگکوک سرد شده بود...
- اینجا چیکار میکنی؟
- با آرورا اومدیم به خانوادش سر بزنیم و بعد برگردیم.
- یعنی برای دیدن من نیومدی؟
- به هر حال که دیدمت.
- چرا. چرا اینقدر سرد شدی؟
- چون دیگه تورو به چشم برادر زنم میبینم.
- مگه بهم قول ندادی همیشه دوسم داشته باشی؟ مگه قرار نشد همیشه...
- تو این دنیا هیچکس نمیتونه به یک چیزی عمل کنه... البته بعضیا میتونن ولی من جزء اونا نیستم.
تهیونگ دستهاش رو از روی شونه جونگکوک برداشت و به محافظ پشتشون که با تعجب بهشون زل میزد، گفت : شاهزاده جونگکوک رو برگردونین قصر و به خواهرم بگین حالم خوبه و ازش معذرت خواهی کن.
- بله قربان.
جونگکوک با تعجب پرسید : کجا میخوای بری؟
تهیونگ کمی نگاهش رو داد بهش و گفت : مگه برات مهمه؟
و این تهیونگ بود که الان با جونگکوک سرد شده بود...
۳.۰k
۰۸ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.