عاشق پاییز بود، عاشق زرد و نارنجیا. نمیدونست چه غمی تو رنگ عصره. نمیدونست اومدنی تو کارش نیس. میدووید وسط جمعیت وامیستاد محبوبش رو صدا میزد، کسی نمیومد، ازهم میپاشید، عینِ غبار.
حالا او، هر عصر، تنهای تنها، فقط نعره میکشه و هیچ صدایی، جانم نمیگه. چه تباهیِ دلچسبی.
به جهانِ انتظار خوش آمدی، گوزنِ بیشاخ
#هادی_سالمی
عاشق پاییز بود، عاشق زرد و نارنجیا. نمیدونست چه غمی تو رنگ عصره. نمیدونست اومدنی تو کارش نیس. میدووید وسط جمعیت وامیستاد محبوبش رو صدا میزد، کسی نمیومد، ازهم میپاشید، عینِ غبار.
حالا او، هر عصر، تنهای تنها، فقط نعره میکشه و هیچ صدایی، جانم نمیگه. چه تباهیِ دلچسبی.
به جهانِ انتظار خوش آمدی، گوزنِ بیشاخ
#هادی_سالمی
- ۱.۰k
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط