رمان عشق اول....
اگزارش نزنید...!
( از اون قضیه چند سال گذشت... ریهاکو ۲۷ سالش شد و جینکیک ۲۸... ریهاکو از وقتی دیدش نمیدونست که اون یکی از مشهور ترین خواننده های جهان هست... چون زیاد به فضای مجازی دسترسی نداشت... همونطور که گفتم سال ها گذشت یک روز ریهاکو یه اعلامیه دید که یه آدرس داده بود و به سمت یه استودیو میرفت... )
* ذهن ریهاکو *
هه... این حیلی خوبه... فکر کنم بتونم به آرزوم برسم...
( به سمت استودیو رفت و بعد از نیم ساعت بهش رسید... در رو باز کرد و با ۵ نفر رو به رو شد *
؟؟؟ : سلام... من نانسی هستم... و شما؟
ریهاکو : سلام... منم ریهاکو هستم... از آشنایی باهات خوشبختم
سونا : منم سونا هستم
لونا : لونا میتونی صدام کنی
لیلی : منم لیلیام... چطوری ریهاکو؟
لیا : منم لیا صدا کن
ریهاکو : از آشنایی با همتون خوشحالم... اینجا برای خواننده شدن تست میدیم؟
بچه ها ببخشید این کم بود میخوایم بریم یه جایی... شب نشینی خونهی مادر بزرگم😅
( از اون قضیه چند سال گذشت... ریهاکو ۲۷ سالش شد و جینکیک ۲۸... ریهاکو از وقتی دیدش نمیدونست که اون یکی از مشهور ترین خواننده های جهان هست... چون زیاد به فضای مجازی دسترسی نداشت... همونطور که گفتم سال ها گذشت یک روز ریهاکو یه اعلامیه دید که یه آدرس داده بود و به سمت یه استودیو میرفت... )
* ذهن ریهاکو *
هه... این حیلی خوبه... فکر کنم بتونم به آرزوم برسم...
( به سمت استودیو رفت و بعد از نیم ساعت بهش رسید... در رو باز کرد و با ۵ نفر رو به رو شد *
؟؟؟ : سلام... من نانسی هستم... و شما؟
ریهاکو : سلام... منم ریهاکو هستم... از آشنایی باهات خوشبختم
سونا : منم سونا هستم
لونا : لونا میتونی صدام کنی
لیلی : منم لیلیام... چطوری ریهاکو؟
لیا : منم لیا صدا کن
ریهاکو : از آشنایی با همتون خوشحالم... اینجا برای خواننده شدن تست میدیم؟
بچه ها ببخشید این کم بود میخوایم بریم یه جایی... شب نشینی خونهی مادر بزرگم😅
- ۳.۷k
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط