عشقرا بیمعرفت معنـا مـکن
عشقرا بیمعرفت معنـا مـکن
زر نداری مشتِخود را وا مکن
گر نداری دانشِ ترکیـبِرنـگ
بین ِگلـها زشت یـا زیبـا مـکن
خوبدیدنشرطِانسانبودناست
عیب را در این و آن پیـدا مـکن
دل شود روشن ز شمع اعتراف
با کس ار بد کردهای حاشا مکن
ای که از لرزیدنِ دل آگهـی
هیچکسرا هیچ جـا رسوا مکن
زر بدست طفل دادن ابلهیست
اشک را نـذر غم دنیـا مـکن
پیرو خورشید یـا آئیـنه بـاش
هرچهعریاندیدهای افشا مکن
" مـولانـا "
زر نداری مشتِخود را وا مکن
گر نداری دانشِ ترکیـبِرنـگ
بین ِگلـها زشت یـا زیبـا مـکن
خوبدیدنشرطِانسانبودناست
عیب را در این و آن پیـدا مـکن
دل شود روشن ز شمع اعتراف
با کس ار بد کردهای حاشا مکن
ای که از لرزیدنِ دل آگهـی
هیچکسرا هیچ جـا رسوا مکن
زر بدست طفل دادن ابلهیست
اشک را نـذر غم دنیـا مـکن
پیرو خورشید یـا آئیـنه بـاش
هرچهعریاندیدهای افشا مکن
" مـولانـا "
- ۵۳۷
- ۰۹ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط