به درخواست بغضی دوستان چپتر دوم هم براش آماده کردم
چپتر دوم: دردسرهای یک فرشته
سه روز از آن اتفاق گذشته بود.
سه روز.
و در تمام این مدت حتی یک بار هم نتوانسته بودی از دست آن لقب خلاص شوی.
— سلام فرشته.
— صبح بخیر فرشته.
— هی فرشته!
هر بار که صدای مایکی را میشنیدی، اعصابت به هم میریخت.
آن روز هم درست مثل همیشه زنگ ناهار بود.
تو و دوستت در حیاط مدرسه نشسته بودید که ناگهان سایهای روی سرت افتاد.
با ترس سرت را بالا آوردی.
مایکی.
کنارش دراکن، باجی و میتسویا ایستاده بودند.
— اوه، اینجاست.
— اسم دارم! — با اخم گفتی.
— میدونم.
— پس استفاده کن!
— نه.
باجی فوراً زد زیر خنده.
دراکن آه کشید.
— مایکی، دست بردار.
— چرا؟
— چون اذیتش میکنی.
مایکی چند لحظه بهت خیره شد.
بعد بدون هیچ مقدمهای کنارت نشست.
آنقدر نزدیک که شوکه شدی.
— چ... چیکار میکنی؟
— نشستم.
— اینو میبینم!
میتسویا لبخندش را پنهان کرد.
انگار از دیدن این صحنه سرگرم شده بود.
مایکی به ظرف غذایت نگاه کرد.
— چی آوردی؟
— به تو ربطی نداره.
— پس خوشمزست.
— از کجا فهمیدی؟
— چون نمیخوای بهم بدی.
قبل از اینکه واکنش نشان بدهی، باجی از پشت سر مایکی گفت:
— رئیس، داری گدایی غذا میکنی؟
— آره.
— حداقل خجالت بکش!
— نه.
دراکن دستش را روی صورتش کشید.
— خدایا...
تو بالاخره خندهات گرفت.
اولین بار بود که اعضای تومن را از نزدیک میدیدی.
برخلاف شایعاتی که مردم دربارهشان میگفتند، فعلاً بیشتر شبیه یک گروه از دوستان پر سر و صدا بودند.
همان موقع مایکی ناگهان تکهای از غذایت را برداشت.
— هی!
— ممنون.
— من نگفتم بردار!
— ولی برنداشتنش هم نگفتی.
— این چه منطقیه؟!
باجی تقریباً از خنده روی زمین افتاد.
حتی میتسویا هم لبخند میزد.
اما چیزی که متوجهش نشدی، نگاه کوتاه دراکن بود.
نگاهی که بین تو و مایکی جابهجا شد.
بعد زیر لب به میتسویا گفت:
— اولین باره میبینم اینقدر به یکی گیر داده.
— آره...
— عجیبه.
اما تو آن حرف را نشنیدی.
چون در همان لحظه داشتی با مایکی بحث میکردی که چرا غذایت را دزدیده است.
و مایکی؟
برای اولین بار بعد از مدتها، واقعاً خوشحال به نظر میرسید.
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#باجی
#میتسویا
#دراکن
سه روز از آن اتفاق گذشته بود.
سه روز.
و در تمام این مدت حتی یک بار هم نتوانسته بودی از دست آن لقب خلاص شوی.
— سلام فرشته.
— صبح بخیر فرشته.
— هی فرشته!
هر بار که صدای مایکی را میشنیدی، اعصابت به هم میریخت.
آن روز هم درست مثل همیشه زنگ ناهار بود.
تو و دوستت در حیاط مدرسه نشسته بودید که ناگهان سایهای روی سرت افتاد.
با ترس سرت را بالا آوردی.
مایکی.
کنارش دراکن، باجی و میتسویا ایستاده بودند.
— اوه، اینجاست.
— اسم دارم! — با اخم گفتی.
— میدونم.
— پس استفاده کن!
— نه.
باجی فوراً زد زیر خنده.
دراکن آه کشید.
— مایکی، دست بردار.
— چرا؟
— چون اذیتش میکنی.
مایکی چند لحظه بهت خیره شد.
بعد بدون هیچ مقدمهای کنارت نشست.
آنقدر نزدیک که شوکه شدی.
— چ... چیکار میکنی؟
— نشستم.
— اینو میبینم!
میتسویا لبخندش را پنهان کرد.
انگار از دیدن این صحنه سرگرم شده بود.
مایکی به ظرف غذایت نگاه کرد.
— چی آوردی؟
— به تو ربطی نداره.
— پس خوشمزست.
— از کجا فهمیدی؟
— چون نمیخوای بهم بدی.
قبل از اینکه واکنش نشان بدهی، باجی از پشت سر مایکی گفت:
— رئیس، داری گدایی غذا میکنی؟
— آره.
— حداقل خجالت بکش!
— نه.
دراکن دستش را روی صورتش کشید.
— خدایا...
تو بالاخره خندهات گرفت.
اولین بار بود که اعضای تومن را از نزدیک میدیدی.
برخلاف شایعاتی که مردم دربارهشان میگفتند، فعلاً بیشتر شبیه یک گروه از دوستان پر سر و صدا بودند.
همان موقع مایکی ناگهان تکهای از غذایت را برداشت.
— هی!
— ممنون.
— من نگفتم بردار!
— ولی برنداشتنش هم نگفتی.
— این چه منطقیه؟!
باجی تقریباً از خنده روی زمین افتاد.
حتی میتسویا هم لبخند میزد.
اما چیزی که متوجهش نشدی، نگاه کوتاه دراکن بود.
نگاهی که بین تو و مایکی جابهجا شد.
بعد زیر لب به میتسویا گفت:
— اولین باره میبینم اینقدر به یکی گیر داده.
— آره...
— عجیبه.
اما تو آن حرف را نشنیدی.
چون در همان لحظه داشتی با مایکی بحث میکردی که چرا غذایت را دزدیده است.
و مایکی؟
برای اولین بار بعد از مدتها، واقعاً خوشحال به نظر میرسید.
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#باجی
#میتسویا
#دراکن
- ۲.۷k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط