پارت پنجم
"زنجیر سرخ و نقره ای"
سوکوکو
Part: 5.
(فلش بک به دازای)
اتاق در سکوتی کر کننده فرو رفته بود. تنها صدای نفس های خودش در اتاق شنیده میشد. چشمان تیره ش به تاریکی مطلق خیره شده بود. تصویری از چهره ی عصبی و سردرگم امپراطور مقابل، در ذهنش پردازش میشد. آهی از ناامیدی سر داد و کمی جا به جا شد تا راحت تر باشد. نگاهی به دستانش که با زنجیر های زنگ زده به طور دردناکی بسته شده بود انداخت. هیچ تلاشی برای باز کردن زنجیر یا فرار نکرد. انگار اصلا مهم نبود. تصاویری از کابوس رو به یاد آورد و دوباره به چویا فکر کرد. انگار داشت چیزی رو بهم گره میزد. "اون زیادی عجیبه..."
با صدای آروم و متفکر گفت. به نظر راحت و اسوده بود.
به دیوار سرد و صاف تکیه داد و خنده ای کرد. انگار میخواست به نتیجه ای برسد.
حسی توی وجودش روشن شد که داشت هشدار میداد وقت خوابه. درسته. نور صبحگاهی و طلوع آفتاب در کل سرزمین شروع به تابیدن کرد.
زمانی که تمامی افراد به خواب میرفتند. آنها برعکس انسان ها عمل میکردند. هرچند که نور افتاب به آنها آسیب میزد.
چشمان قهوه ای رنگش رو بست و نفسی کوتاه از لبانش خارج شد. "بالاخره میفهمیم چی میشه...مگه نه؟"
از خودش پرسید. سپس با آرامش به خواب رفت.
(فلش بک، نامعلوم)
سایه های تاریکی در تالار زیرزمینی برخلاف روشنایی قصر ناکاهارا پخش شده بود. مکانی که بوی مرگ میداد. اینجا، اعماقی از ویرانه ها و فریاد ها بود که قرن ها پیش توسط امپراطور بزرگ ناکاهارا چویا به اتش کشیده شد و خاکستر شد. بوی خون و سوختگی به همراه فلزات زنگ زده در اطراف پیچیده بود. عصای چوبی ش رو روی زمین گذاشت. او نه مثل اوسامو بود نه مثل ناکاهارا. لباس هایی چرمی و آبی تیره رنگ بسیار بلندی که تا زانوانش ادامه داشت. پوزخندی بدون احساس زد و به انتها خیره شد. "چویا دست به کار شده...چه چالش برانگیز..."
صدای سرد و بی روحش در اطرافش طنین انداز شد.
"اشتباهی که داره میکنه به زودی قلمرو و نسلش رو نابود میکنه...چقد بدبخت...خودش با پای خودش وارد تله ای شده که همرو میسوزونه..."
پشت صدا هشداری وجود داشت. انگار حقیقتی را بیان میکرد. سپس آخرین حرفش را اضافه کرد. "بزار از تماشای نابودیت لذت ببرم چویا..."
۲۰ لایک تا پارت بعد.
سوکوکو
Part: 5.
(فلش بک به دازای)
اتاق در سکوتی کر کننده فرو رفته بود. تنها صدای نفس های خودش در اتاق شنیده میشد. چشمان تیره ش به تاریکی مطلق خیره شده بود. تصویری از چهره ی عصبی و سردرگم امپراطور مقابل، در ذهنش پردازش میشد. آهی از ناامیدی سر داد و کمی جا به جا شد تا راحت تر باشد. نگاهی به دستانش که با زنجیر های زنگ زده به طور دردناکی بسته شده بود انداخت. هیچ تلاشی برای باز کردن زنجیر یا فرار نکرد. انگار اصلا مهم نبود. تصاویری از کابوس رو به یاد آورد و دوباره به چویا فکر کرد. انگار داشت چیزی رو بهم گره میزد. "اون زیادی عجیبه..."
با صدای آروم و متفکر گفت. به نظر راحت و اسوده بود.
به دیوار سرد و صاف تکیه داد و خنده ای کرد. انگار میخواست به نتیجه ای برسد.
حسی توی وجودش روشن شد که داشت هشدار میداد وقت خوابه. درسته. نور صبحگاهی و طلوع آفتاب در کل سرزمین شروع به تابیدن کرد.
زمانی که تمامی افراد به خواب میرفتند. آنها برعکس انسان ها عمل میکردند. هرچند که نور افتاب به آنها آسیب میزد.
چشمان قهوه ای رنگش رو بست و نفسی کوتاه از لبانش خارج شد. "بالاخره میفهمیم چی میشه...مگه نه؟"
از خودش پرسید. سپس با آرامش به خواب رفت.
(فلش بک، نامعلوم)
سایه های تاریکی در تالار زیرزمینی برخلاف روشنایی قصر ناکاهارا پخش شده بود. مکانی که بوی مرگ میداد. اینجا، اعماقی از ویرانه ها و فریاد ها بود که قرن ها پیش توسط امپراطور بزرگ ناکاهارا چویا به اتش کشیده شد و خاکستر شد. بوی خون و سوختگی به همراه فلزات زنگ زده در اطراف پیچیده بود. عصای چوبی ش رو روی زمین گذاشت. او نه مثل اوسامو بود نه مثل ناکاهارا. لباس هایی چرمی و آبی تیره رنگ بسیار بلندی که تا زانوانش ادامه داشت. پوزخندی بدون احساس زد و به انتها خیره شد. "چویا دست به کار شده...چه چالش برانگیز..."
صدای سرد و بی روحش در اطرافش طنین انداز شد.
"اشتباهی که داره میکنه به زودی قلمرو و نسلش رو نابود میکنه...چقد بدبخت...خودش با پای خودش وارد تله ای شده که همرو میسوزونه..."
پشت صدا هشداری وجود داشت. انگار حقیقتی را بیان میکرد. سپس آخرین حرفش را اضافه کرد. "بزار از تماشای نابودیت لذت ببرم چویا..."
۲۰ لایک تا پارت بعد.
- ۴.۳k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط