فیک یونمین ( یونگی و جیمین ) پارت 1

« هیچکدوم واقعی نیستند » ❌

جیمین
مردی بود که تازه از چین به کره مهاجرت کرده بود . از بستنی خوشش میومد و غذا های تند دوست داشت . از اونجور آدم هایی بود که میزاشت عشقش هرکاری دوست داره بکنه .

یونگی
مردی بود که از غذاهای تند بدش میومد . از پیتزا خوشش میومد و از اون دسته آدم هایی بود که دوست داشت عشقش رو لمس کنه و عشقش هم اون رو لمس کنه .


جیمین که خسته ، تازه به کره رسیده بود ، تصمیم گرفت که اول بره و یه اتاق بگیره که استراحت کنه و بعد هم یه شغل پیدا کنه . داشت میرفت که بستنی بخره . سرش رو گرفت پایین که ببینه چقدر پول داره که یهو به یکی برخورد میکنه سرش رو که میاره بالا میبینه به یه مرد برخورد کرده .
اسم اون مرد یونگی بود .
یونگی شونه هاش رو عمل کرده بود و یکم درد داشت و با برخورد جیمین با شونه اش ، درد شونه هاش بیشتر شد .

هردو افتادن زمین ، جیمین که میبینه داره درد میکشه میره و بلندش میکنه و میگه : آقا خوبید ؟ ببخشید از عمد نبود . معذرت می‌خوام .

یونگی که سرش رو میاره بالا و جیمین رو میبینه برای یه لحظه از خود ، بی خود میشه

جیمین : واقعاً ببخشید از قصد نبود ، چجوری میتونم جبران کنم ؟

یونگی : میخوای جبران کنی ؟
- البته
- پس بیا خونم و از من مراقبت کن
- آه ...... حتما باشه .

حیمین توی ذهنش : خدایا چقدر زود برام هم شغل پیدا کردی هم خونه .

جیمین و یونگی سوار ماشین میشن و میرن خونه ی یونگی . وقتی میرسن ، جیمین محو تماشای اون خونه میشه و یونگی برای یه لحظه چشمش میفته به جیمین و محو جیمین میشه .
جبمین سرش رو میچخونه رو به یونکی که بهش یه چیزی بگه که میبینه یونگی بهش خیره شده و هردوی اونها برای ۳۰ ثانیه ای به هم خیره میشن .

شب بود و همه رفتن بخوابن . بونکی به حیمین یه اتاق داد که شب ها رو اونجا بخوابه .
نه جیمین خوابش میبرد نه یونگی .

جیمین : این .... این حس چقدر عجیب بود

یونگی: چه چشمای خوشگلی ، چشماش جوری بود که انگار میتونست من رو کنترل کنه.
بزار برم ببینم بیداره یا نه

یونگی میره و بدون در زدن در رو باز میکنه و داخل میشه ، جیمین میترسه

یونگی : ببخشید بودن اجازه اومدم گفتن در نزنم شاید خواب باشی .

جیمین : نه مشکلی نیست

جیمین روی تخت دراز کشیده بود .
یونگی نزدیک تخت میشه که پاش پیچ میخوره و میفته روی جیمین .

جیمین هیچی نمیگه .
یونگی سریع پا میشه و میگه : بخشید
- نه اشکال نداره

فردا هردو خجالت زده میان سر میز صبحونه . اما هیچی نمیگن .

یونگی و حیمین فهمیدن که عاشق شدن اما هیچکدوم ، هیچ کاری نمیکنه .

شب میشه و یونگی به خدمتکار هاش میگه که برن برای خرید و ساعت ۱۲ برگردن خونه .

جیمین ، دارو های یونکی رو برمیداره و میبره توی اتاقش . دارو ها رو میزاره روی میز و همین تا میخواد بره یونگی میگه : میشه نزی
- چ .... چی برای چی ؟
- بچه ها رفتن بیرون و من تنهام
- کی برمیگردن ؟
- دو ساعت دیگه

جیمین توی ذهنش : یعنی من دو ساعت باید پیش این باشم واییی نهههه

جیمین : باشه میمونم

بعد از پنج دقیقه سکوت ، یونگی میگه : شام خوردی ؟
- نه
- نظرت چیه شام بخوریم ؟
- خوبه
- یونگی میره سمت یخچال و میبینه هیچی توی یخچال برای خوردن نیست و میگه : از بیرون سفارش بدیم؟
- خوبه
- پیتزا میخوری ؟
- آره

غذا رو سفارش میدن و بعد از ۱۰ ذقیقه شام میرسه در خونه . جیمین میره غذا رو میگیره و میاد .
غذا رو میخورن و میز رو جمع میکنن

جیمین : کار دیگه ای نداریم ؟
- برای چی ؟
- حوصلم سر رفته گفتم اگه کاری هست انحام بدم .
- خب نظرت چیه یه کاری انجام بدیم ؟
- چچچ ...... چه کاری ؟؟

ضربان قلبش میره بالا و استرس میگیره

یونگی بلند میشه و آروم آروم میره یمت جیمین و جیمن میچسبه به دیوار

بونگی توی ذهنش : مثل همیشه چشماش خیره کننده هست

یونگی یه لبخند میزنه و لبای جیمین رو میبوسه
دیدگاه ها (۲)

سناریو بلولاک وقتی موهاشونو واسشون شونه میکنیمایساگی: خجالت ...

P1:پسری که ازم متنفر بود. راوی ویو : دست هاش رو تا مچ توی جی...

چند روز پیش موقع آغاز سال تحصیلی تو تهران، تو یه مهدکودک مرب...

خوب خوب دوزتان گلماین فیک ازدواج اجباری بزودی قراره تموم شه ...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

dark life =36جیمین تقلا کرد. سعی کرد خودش رو آزاد کنه. ولی ت...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ➜نمیزام اینو یادتون بره😭🤏🏻✨️توي قسمت ۵۱ ران بي‌تي‌ا...

مشخصات

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟥𝟦 یقه ی پدرش رو گرفت و توی صورتش مح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط