فیک بادشکن پارت اول
ویو هیتسوری:
مثل همیشه که داشتم جلوی آیینه خودمو نگاه میکردم و مو های شکلاتیمو شونه میکردم یه دفعه چشم به گلدونی که یادگار مادرم بود افتاد.
پدرو ومادرم تو ییه تصادف فوت کرده بودن و من تا ۱۵ سالگی با مادر بزرگم زندگی میکردم.اون تنها کس من بود که ... آره سکته کردو فوت کرد.
دیگه تنها بودم و کسی رو نداشتم که براش گریه کنم و اون بغلم کنه،کسی رو نداشتم که برام محبت کنه،کسی رو نداشتم...
یهو چشمم به ساعت افتاد و دیدم مدرسم داره دیر میشه.
بدو بدو رفتم به سمت مدرسه چون راه زیادی نبود.
فلش بک به دوهفته اخیر:
ویو هیتسوری:
یه روز که داشتم با چندتا اراضل خودشیفته تخمی مبارزه میکردم که میخواستن یه پیرزنو اذیت کنن.زدم لتو پارشون کردم و اونام فرار کردن،البته یکیشون نه ،اون رئیسشون بود که میخواست بره تو اعصابم که یه پسر فکر کرد اون میخواد اذیتم کنه و قبل از اینکه بیاد رئیس اون گروهه یه مشت مهمونم کردواز دماغم خون اومد،میخواستم پاشم که او ن پسره لتو پارش کرده بود.یه پسر که چشماش و موهاشم دورنگ بود.موهای سیاهو سفید،چشمای سرمه ای و زرد، خیلی خوشگل بود ،یه استایل خیلی ساده ام داشت.
بعد یهو به اون پسره گفت:
+اذییت کردن یه دختر و زدنش ؟!خیلی رقت انگیزه.
_(سخنی برا گفتن نداره)
یهو صدای یکی اومد ،یه فرد خیلی پر شوق و اشتیاق و شلوغ
اون دعوای منو با اونا دیده بودو بهم گفت :
+هی تو... حتما بیا مدرسه بوفورین
ویو هیتسوری:
این دیوونه چی میگه...
که یهو همون پسره شلوغ به اون یکی گفت:
+هی ساکورا اینجا چیکار میکنی؟
_اومه میا سان تو اینجا چی کار میکنی؟با صورتی پر از خجالت
و پا به فرار گذاشت
ویو ساکورا:
اون دختره داشت با اونا مبارزه میکرد، خیلی قوی بود
ولی چشماش خیلی قشنگ بود ،یه نوع رنگ سبز بود که خیلی قشنگ بود.
عه اینا چیه دارم به خودم میگم
ولی باز خیلی قشنگ بود
دوهفته بعدش:
همه اعضا توی مدرسه بودن
مدرسه ای که توش فقط دعوا مهم بود نه درس(بر عکس مدارس ایران )
اومه میا با دیدن هیتسوری شدو گفت:
+هییییی سلام هیستوری چان چطوری خوشحالم میبینم
_خیلی ممنون امه میا سان .فقط تو چیکاره اینجایی
+ من رئیس و رهبر بوفیرینم دیگه
_واعوو
که یهو اون پسره ساکورا رو دید با قیافه جدی داره میادو با دیدنش شوکه شده و قرمز شده صورتش عین لبو.
ویو ساکورا:
این دختره اینجا چیکار میکنه واییی چیکار کنم وایییییی...
که یهو دست مبارک سئو سان میخوره پشتش و به شوخی میزنتش
+ساکورا سان چیشدهههههه
_هیچی هیچی هیچی (با عرق ریختن)
یهو نیریی یکی از دوستای ساکورا نزدیکش میشه و ازش اطلاعات میگیره چون این بچه ریزه میزه باید اطلاعات همه رو داشته باشه.
بهش گفت کیه و چیه
اون گفت :
+آریگاتو هیستوری چان.(یعنی ممنون )
و رفت
وقتی خواست ببینه کدوم کلاسه سرش خورد به شیشه پنجره ورودی ،خیلی درد داشت ولی باز خندید.
رفت سر کلاس که دید با اون پسر ه ساکورا هم کلاسی شده.
ویو ساکورا:
یسسسس بالاخره شانس باهام یارید
ویو سئو:
میدونستم میاد کلاس ما ولی ساکورا چرا نگاشون عوض کرد
ویو نیرئی:
وایسا ببینم ساکورا چرا اینطوری نگاش میکنه، نکنه... نه
ویو هیتسوری:
عه اون ته جا هست میرم اونجا میشینم دقیقا جایی که میخوام ته کلاس و گوشه گوشه.
وقتی سر جاش نشست همه دورو ورش اومدند اسمشو پرسیدن و اینکه چندسالته و اینا. بعد سوال و جواب پرسش هاشون رفتن سر جاشون.
سعی میکرد زیاد حرف نزنه و به نقاشی کشیدن ادامه بده.
یه هفته بعد:
ویو هیتسوری:
وقتی که رفتم کلاس، بچه ها باهم زر میزدن طبق معمول، نشستم سرجامو تو خلوت خودم داشتم نقاشیمو میکشیدم که احساس کردم یه نگاه سنگینی رومه ولی اهمیت ندادم.
ویو ساکورا:
که اون ته نشسته بودو با نگاهی زیرزیرکی هیتسوری رو نگاه میکرد:
اون خیلی زیباست چشماش خیلی قشنگه و موهاشم مثل شکلاتیه که آب شده و برق میزنه،اندام خیلی لاغر و قشنگی داره (به قول خودمون هاته هاتتتتت)اون خیلی خ...
که یهو سئو زد از پشتش و اون از تصورات پرید و گفت:
+چته سئوووو ها چته
_آروم باش ساکورا من میدونم داری به چی فکرمیکنی شیطون
+نه اصلا اونطوری که فکر میکنی نيست
_ما دوستاتیم بهمون بگو به کسی هیچی نمیگیم
...
پایان پارت اول
بعدش آره میخواستم بگم کمک کنید یه اسم براش انتخاب کنم چیزی به ذهنم نمیاد😭😂🗿
#سناریو #سناریو #فیک #باد_شکن #انیمه #پسر_انیمه_ای #دختر_انیمه_ای #ویسگون
مثل همیشه که داشتم جلوی آیینه خودمو نگاه میکردم و مو های شکلاتیمو شونه میکردم یه دفعه چشم به گلدونی که یادگار مادرم بود افتاد.
پدرو ومادرم تو ییه تصادف فوت کرده بودن و من تا ۱۵ سالگی با مادر بزرگم زندگی میکردم.اون تنها کس من بود که ... آره سکته کردو فوت کرد.
دیگه تنها بودم و کسی رو نداشتم که براش گریه کنم و اون بغلم کنه،کسی رو نداشتم که برام محبت کنه،کسی رو نداشتم...
یهو چشمم به ساعت افتاد و دیدم مدرسم داره دیر میشه.
بدو بدو رفتم به سمت مدرسه چون راه زیادی نبود.
فلش بک به دوهفته اخیر:
ویو هیتسوری:
یه روز که داشتم با چندتا اراضل خودشیفته تخمی مبارزه میکردم که میخواستن یه پیرزنو اذیت کنن.زدم لتو پارشون کردم و اونام فرار کردن،البته یکیشون نه ،اون رئیسشون بود که میخواست بره تو اعصابم که یه پسر فکر کرد اون میخواد اذیتم کنه و قبل از اینکه بیاد رئیس اون گروهه یه مشت مهمونم کردواز دماغم خون اومد،میخواستم پاشم که او ن پسره لتو پارش کرده بود.یه پسر که چشماش و موهاشم دورنگ بود.موهای سیاهو سفید،چشمای سرمه ای و زرد، خیلی خوشگل بود ،یه استایل خیلی ساده ام داشت.
بعد یهو به اون پسره گفت:
+اذییت کردن یه دختر و زدنش ؟!خیلی رقت انگیزه.
_(سخنی برا گفتن نداره)
یهو صدای یکی اومد ،یه فرد خیلی پر شوق و اشتیاق و شلوغ
اون دعوای منو با اونا دیده بودو بهم گفت :
+هی تو... حتما بیا مدرسه بوفورین
ویو هیتسوری:
این دیوونه چی میگه...
که یهو همون پسره شلوغ به اون یکی گفت:
+هی ساکورا اینجا چیکار میکنی؟
_اومه میا سان تو اینجا چی کار میکنی؟با صورتی پر از خجالت
و پا به فرار گذاشت
ویو ساکورا:
اون دختره داشت با اونا مبارزه میکرد، خیلی قوی بود
ولی چشماش خیلی قشنگ بود ،یه نوع رنگ سبز بود که خیلی قشنگ بود.
عه اینا چیه دارم به خودم میگم
ولی باز خیلی قشنگ بود
دوهفته بعدش:
همه اعضا توی مدرسه بودن
مدرسه ای که توش فقط دعوا مهم بود نه درس(بر عکس مدارس ایران )
اومه میا با دیدن هیتسوری شدو گفت:
+هییییی سلام هیستوری چان چطوری خوشحالم میبینم
_خیلی ممنون امه میا سان .فقط تو چیکاره اینجایی
+ من رئیس و رهبر بوفیرینم دیگه
_واعوو
که یهو اون پسره ساکورا رو دید با قیافه جدی داره میادو با دیدنش شوکه شده و قرمز شده صورتش عین لبو.
ویو ساکورا:
این دختره اینجا چیکار میکنه واییی چیکار کنم وایییییی...
که یهو دست مبارک سئو سان میخوره پشتش و به شوخی میزنتش
+ساکورا سان چیشدهههههه
_هیچی هیچی هیچی (با عرق ریختن)
یهو نیریی یکی از دوستای ساکورا نزدیکش میشه و ازش اطلاعات میگیره چون این بچه ریزه میزه باید اطلاعات همه رو داشته باشه.
بهش گفت کیه و چیه
اون گفت :
+آریگاتو هیستوری چان.(یعنی ممنون )
و رفت
وقتی خواست ببینه کدوم کلاسه سرش خورد به شیشه پنجره ورودی ،خیلی درد داشت ولی باز خندید.
رفت سر کلاس که دید با اون پسر ه ساکورا هم کلاسی شده.
ویو ساکورا:
یسسسس بالاخره شانس باهام یارید
ویو سئو:
میدونستم میاد کلاس ما ولی ساکورا چرا نگاشون عوض کرد
ویو نیرئی:
وایسا ببینم ساکورا چرا اینطوری نگاش میکنه، نکنه... نه
ویو هیتسوری:
عه اون ته جا هست میرم اونجا میشینم دقیقا جایی که میخوام ته کلاس و گوشه گوشه.
وقتی سر جاش نشست همه دورو ورش اومدند اسمشو پرسیدن و اینکه چندسالته و اینا. بعد سوال و جواب پرسش هاشون رفتن سر جاشون.
سعی میکرد زیاد حرف نزنه و به نقاشی کشیدن ادامه بده.
یه هفته بعد:
ویو هیتسوری:
وقتی که رفتم کلاس، بچه ها باهم زر میزدن طبق معمول، نشستم سرجامو تو خلوت خودم داشتم نقاشیمو میکشیدم که احساس کردم یه نگاه سنگینی رومه ولی اهمیت ندادم.
ویو ساکورا:
که اون ته نشسته بودو با نگاهی زیرزیرکی هیتسوری رو نگاه میکرد:
اون خیلی زیباست چشماش خیلی قشنگه و موهاشم مثل شکلاتیه که آب شده و برق میزنه،اندام خیلی لاغر و قشنگی داره (به قول خودمون هاته هاتتتتت)اون خیلی خ...
که یهو سئو زد از پشتش و اون از تصورات پرید و گفت:
+چته سئوووو ها چته
_آروم باش ساکورا من میدونم داری به چی فکرمیکنی شیطون
+نه اصلا اونطوری که فکر میکنی نيست
_ما دوستاتیم بهمون بگو به کسی هیچی نمیگیم
...
پایان پارت اول
بعدش آره میخواستم بگم کمک کنید یه اسم براش انتخاب کنم چیزی به ذهنم نمیاد😭😂🗿
#سناریو #سناریو #فیک #باد_شکن #انیمه #پسر_انیمه_ای #دختر_انیمه_ای #ویسگون
- ۷.۶k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط