شعر سعدی.....

کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی
یک نفس از درون من خیمه به در نمی‌زنی

مهر گیاه عهد من تازه‌ترست هر زمان
ور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنی

کس نستاندم به هیچ ار تو برانی از درم
مقبل هر دو عالمم گر تو قبول می‌کنی

چون تو بدیع صورتی بی سبب کدورتی
عهد وفای دوستان حیف بود که بشکنی

صبر به طاقت آمد از بار کشیدن غمت
چند مقاومت کند حبه و سنگ صدمنی

از همه کس رمیده‌ام با تو درآرمیده‌ام
جمع نمی‌شود دگر هر چه تو می‌پراکنی

ای دل اگر فراق او و آتش اشتیاق او
در تو اثر نمی‌کند تو نه دلی که آهنی

هم به در تو آمدم از تو که خصم و حاکمی
چاره‌ی پای بستگان نیست بجز فروتنی

سعدی اگر جزع کنی ور نکنی چه فایده
سخت کمان چه غم خورد گر تو ضعیف جوشنی

#سعدی
دیدگاه ها (۰)

کس نستاندم به هیچ ار تو برانی از درممقبل هر دو عالمم گر تو ق...

کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منییک نفس از درون من خیمه به د...

کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منییک نفس از درون من خیمه به د...

کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منییک نفس از درون من خیمه به د...

هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرستعشقبازی دگر و نفس پرستی دگر...

🌱🍒 آستین چرا پیش جمال می‌بریرسم بود کز آدمی روی نهان کند پری...

#خط منـ📒جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کندعقل خروش می‌کن...

آنِ منی کجا روی

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شودداغ تو دارد این دلم جا...

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شودداغ تو دارد این دلم جا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط