چه سینه سوز آب ها ،که خفته بر لبان ما
چه سینه سوز آب ها ،که خفته بر لبان ما
هزار گفتنی به لب ، اسیر پیچ و تاب شد
نه شور عارفانه ای ، نه ذوق شاعرانه ای
قرار عاشقانه ام ، شتاب در شتاب شد
نه فرصت شکایتی ، نه قصه و حکایتی
تمام جلوه های جان ، چو آرزو به خواب شد
نگاه منتظر به در، نشست و عمر شد به سر
نیامده به خود دگر ،که دوری شباب شد
هزار گفتنی به لب ، اسیر پیچ و تاب شد
نه شور عارفانه ای ، نه ذوق شاعرانه ای
قرار عاشقانه ام ، شتاب در شتاب شد
نه فرصت شکایتی ، نه قصه و حکایتی
تمام جلوه های جان ، چو آرزو به خواب شد
نگاه منتظر به در، نشست و عمر شد به سر
نیامده به خود دگر ،که دوری شباب شد
- ۱.۴k
- ۱۷ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط