پارت ۱۶

پارت ۱۶
انفجارِ "هستی" مثل یک موجِ عظیم و لرزان، تمامِ قلمرو را تکان داد. این برخورد، نه مثل بمب، بلکه مثل برخوردِ یک سنگِ سنگین در یک برکه‌ی آرام بود. جایی که انرژیِ ات و سایه‌ی جونگ‌کوک با "خالی بودن" برخورد کرد، فضای بین آن‌ها شروع به درخشیدن کرد؛ اما این درخشش، رنگی نداشت، بلکه خودش "معنا" داشت.

موجوداتِ "خالی بودن" که تا پیش از این مثل سایه‌های بی‌روح حرکت می‌کردند، با برخورد به این موجِ هستی، شروع به لرزیدن کردند. آن‌ها که چیزی برای بلعیدن نداشتند (چون انرژیِ ات و جونگ‌کوک به جای "بودن"، به "واقعیت" تبدیل شده بود)، شروع به فروپاشی کردند. مثلِ بخارِ روی شیشه، در برابرِ گرمایِ وجود، ناپدید شدند.

اما فاجعه این‌جا نبود. فاجعه این بود که این موجِ هستی، کنترلِ خودش رو از دست داد.

ات احساس کرد که داره در خودش غرق می‌شه. او دیگه نمی‌تونست تشخیص بده که کجا بدنِ خودش تموم میشه و کجا دنیای اطراف. «جونگ‌کوک! من دارم گم می‌شم! من دارم به "هیچ" تبدیل می‌شم!»

صدای ات در گوشِ جونگ‌کوک، مثل یک فریادِ دوردست در اعماقِ اقیانوس بود. جونگ‌کوک حس می‌کرد که دست‌های ات داره از بین می‌ره. او نمی‌تونست حتی انگشت‌های او رو حس کنه، انگار داشت یک خیال رو در آغوش می‌گرفت.

جونگ‌کوک با تمامِ وجودش فریاد زد: «ات! به صدای من گوش بده! به من نگاه کن! تو وجود داری! من تو رو حس می‌کنم!»

او تمامِ قدرتِ سایه‌ی خود را نه برای جنگ، بلکه برای "بستنِ شکاف" استفاده کرد. او سایه‌ها را مثلِ یک کاتالیزور، دورِ ات پیچید تا یک کپسولِ محافظ ایجاد کند. او می‌خواست از تاریکی، یک "مرز" بسازد تا ات بتواند در درونِ آن، خودش را دوباره پیدا کند.

در یک لحظه‌ی بحرانی، وقتی همه چیز در حالِ فروپاشی بود، یک سکوتِ مطلق حکم‌فرما شد.

ات، با چشمانی که دوباره رنگِ واقعی‌اش را گرفته بود، به سختی باز شد. او خودش را در آغوشِ گرم و سنگینِ جونگ‌کوک پیدا کرد. آن‌ها در مرکزِ یک حبابِ کوچک و درخشان از هستی، در دلِ یک دنیای خاکستری و بی‌روح، تنها موجوداتی بودند که "وجود" داشتند.

اما مشکل این بود: آن‌ها در یک "جایِ خالی" بودند. قلعه، زمین و آسمان، همگی توسطِ "خالی بودن" بلعیده شده بودند. آن‌ها تنها در یک نقطه‌ی کوچک از واقعیت، معلق بودند.

جونگ‌کوک به چشم‌های خسته و لرزانِ ات نگاه کرد و زمزمه کرد: «ما برنده شدیم، اما... ما الان کجاییم؟»

ات با صدایی ضعیف، به لبخندِ تلخی گوشه‌ی لبش نشست: «ما در نقطه‌ی شروع... یا شاید در نقطه‌ی پایان، جونگ‌کوک. ما تنها موجوداتی هستیم که "هستیم".»
دیدگاه ها (۰)

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

چندپارتی جونگ کوک

قسمت ۱۰ «ات» با شنیدن این حرف، خنده‌ی کوتاهی کرد و ابرویی با...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

پارت ۱۹۵

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁸ویو: اتهنری هنوز داشت آماده می‌ش...

چند پارتی✨تعطیلات بود و ات همراه جونگ‌کوک برای چند روز به ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط