دوست پسر قاتل من
#part12
٠
٠
٠
---
ناگهان از ته جمعیت صدای عکس گرفتن اومد... یک فرد مشکوک، با تیپی تمام مشکی، کلاه کپ مشکی و ماشک مشکی که چهره اش رو پوشونده بود ایستاده بود و دوربین عکس برداری دستش بود... همش نگاه ها سمتش چرخید، جکسون رفت جلوی مرد
جکسون: هی، داداش، عکس نگیر!
مرد به عکس دیگه گرفت، همین لحضه که جکسون دستش رو دراز کرد تا دوربین رو بگیره مرد دوید و فرار کرد....
ویکتور: حرومزاده... معلوم نیست قراره این عکس رو چیکار کنه....
تینا: ولش کن... شاید پاپاراتزی بوذ یا عکاس روزنامه.
سلین که تا الان کنار تهیونگ ایستاده بود متوجه حالت خنثی چهره تهیونگ شد و ابرویی بالا داد
سلین: چرا واکنشی نداری؟! همین الان یه بدن تیکه تیکه شدی رو از نزدیک دیدی!
تهیونگ: هیجی، وللش... بیا بریم
٠
٠
---
روز به ارومی میگذشت بچه های مدرسه متوجه میشن که کم کم بعضی از دانش اموز ها دارن ناپدید میشن بدون هیچ دلیلی، ولی تثجه زیادی نداشتن درسته، بعضی ها دلشوره داشتت، بعضی ها ترسیده بودن ولی ادم های منطقی با منطق از ماجرا گذر میکردن، همیشه میگفتن:
حتما دارن میرن یه مسافرتی یا جایی، زود برمیگردن🤷🏻♀️
(حقیقتا اینا کصخلن، دوستان😌🤦🏻♀️)
سلین هم متوجه این قضیه شده بود... ولی حرفی نمیزد، سعی میکرد خودش رو اروم نگه داشته باشه... تهیونگ هم هر لحضه بهش دلگرمی میداد
٠
٠
٠
---
بقیه روز توی مدرسه با فضایی سنگین گذشت.... دیگه دانش اموزی ناپدید نشد یا اگر هم میشد تعدادش کمتر از صبح بود
توی روزنامه ها دوبارا تیتر خبری پخش شد
(تیتر: قاتل بدنام یعنی مرد سایه ها به مدارس هم حمله کرد، جون دانش اموز ها در خطره!)
و یک عکس شطرنجی و تار شده از همون بدن تیکه تیکه شده الکس در توالت
خبر ها مثل برق و باد میپیچید الان که نت ها قطع بود مردم بیشتر روزنامه به دست بودن، مخصوصا با این خبر های دست او.
سلین هم جزو همون افراد بود، روی چمن های فضای سبز مدرسه مینشست و روزنامه میخوند ناگهان تهونگ از پشت اومد و روزنامه رو از دست سلین قاپید
تهیونگ: بابا، دلتو الکی خوش نکن، این خبرا همه دروغه، مزخرفه. اخه کدوم قاتل الاغی بع مدارس حمله میکنه؟! همش چرته
سلین: همین مرد سایه ها. این مرده عوضی ای بیش نیست، به خدا پیداش کنم میبرم و به پلیس معرفیش میکنم... دلم-
تهیونگ: اروم باش، نفس عمیق یکش
سلین: بزار حرفم تموم بشه! دلم میخواد بالای چوب دار ببینمش، میخوام قیافه زشتشو ببین وقتی داره اشک میریره، حرومزاده پدر متغیر!
تهیونگ: بهت گفتم بس کن، سلین!
سلین: باشه، باشه. حالا چرا حالت تدافعی میگیری، اروم باش!
تهیونگ: من ارومم...
زنگ کلاس به صدا در اومد
سلین: عوفففف، باز این معلم شیمی رومخ نمیخوام سر کلاسش برم
تهیونگ: برو بهونه نگیر جوجه
سلین چشمش رو چرخوند و رفت
---
بعد از کلاس سلین با چشمایی پف کرده اومد بیرون... تهیونگ متوجه سلین شد و سمتش رفت
تهیونگ: چیشده؟! گریه کردی؟!
سلین زیر چشمش رو با اسینش پاک کرد و اسین سفیدش رو ریملی کرد
سلین: اره اون معلم شیمی حرومزاده جلوی بچه ها ابروی منو برد و درمورد پدرم بد گفت... گفت چون پدرم یه ریاضی دانه خیلی حرومزاده و دروغگوعه
تهیونگ دستش رو مشت کرد جوری که بند بند انگشتاش سفید شد. نفس عمیقی کشید و اروم سلین رو بغل کرد
تهیونگ: اروم باش عشقم، گریه نکن.
٠
٠
٠
---
بالاخره مدرسه تموم شده بود، با اینکه ساعت حدود سه و نیم بود ولی هوا مه داشت و تاریکی خیلی مخوفی داشت، به خواطر سامانه بارشی ای بود که داشت نزدیک میشد سلین توی حیاط مدرسه بود که ناکهان بارون شروع به باریدن کرد. حس و حال عجیب مدرسه رو شدید تر کرد، کسی توی مدرسه نبود و فقط سلین اونجا مونده بود، چون تا الان توی کتابخونه خوابش برده بود بارش شدید باعث شد سیم های برق جرقه بزنه و برق کل مدرسه قطع بود سکوت همه جا رو پر کرد که فقط صدا ناودون و بارون اون رو میشکست ولی وقتی سلین بیشتر دقت کرد متوجه صدای خوردن چاقو به بدن کسی شد و صدای داد های خفه و دردناک... صدا رو دنبال کرد تا به دستشویی طبقه چهارم رسید. اروم در رو باز کرد و وارد شد، یه چراغ قوه روی زمین پیدا کرد، روشنش کرد هنوز شارژ داشت، سمت صدا رفت ازدستشویی چهارم میومد، اروم در رو هل داد، با بدن خونی معلم شیمی مواجه شد و کسی که روش شکم اقای لی نشسته و داره بهش چاغو میزنه.. جیغ زد، مرد سرش رو چرخوند. سلین با چهره غرق خون و لبخند سادیستی تهیونگ مواجه شد، جیغ فرا بنفشی کشید و سریع دوید که فرار کنه، ولی وسط دویدن پاهاش پیچ خورد و افتاد. تهیونگ بهش رسید، چاغو رو گذاشت زیر گلو سلین و با صدایی اروم و خش دار زیر گوش سلین زمزمه کرد
تهیونگ: بهت که گفتم... تا وقتی که سمت من باشی در امانی، دارلینگ
ناگهان...
٠
٠
٠
شرطا
///
۵۰ لایک
۱۰ کامنت
(پـآیآڼ ڣڝل یک)
٠
٠
٠
---
ناگهان از ته جمعیت صدای عکس گرفتن اومد... یک فرد مشکوک، با تیپی تمام مشکی، کلاه کپ مشکی و ماشک مشکی که چهره اش رو پوشونده بود ایستاده بود و دوربین عکس برداری دستش بود... همش نگاه ها سمتش چرخید، جکسون رفت جلوی مرد
جکسون: هی، داداش، عکس نگیر!
مرد به عکس دیگه گرفت، همین لحضه که جکسون دستش رو دراز کرد تا دوربین رو بگیره مرد دوید و فرار کرد....
ویکتور: حرومزاده... معلوم نیست قراره این عکس رو چیکار کنه....
تینا: ولش کن... شاید پاپاراتزی بوذ یا عکاس روزنامه.
سلین که تا الان کنار تهیونگ ایستاده بود متوجه حالت خنثی چهره تهیونگ شد و ابرویی بالا داد
سلین: چرا واکنشی نداری؟! همین الان یه بدن تیکه تیکه شدی رو از نزدیک دیدی!
تهیونگ: هیجی، وللش... بیا بریم
٠
٠
---
روز به ارومی میگذشت بچه های مدرسه متوجه میشن که کم کم بعضی از دانش اموز ها دارن ناپدید میشن بدون هیچ دلیلی، ولی تثجه زیادی نداشتن درسته، بعضی ها دلشوره داشتت، بعضی ها ترسیده بودن ولی ادم های منطقی با منطق از ماجرا گذر میکردن، همیشه میگفتن:
حتما دارن میرن یه مسافرتی یا جایی، زود برمیگردن🤷🏻♀️
(حقیقتا اینا کصخلن، دوستان😌🤦🏻♀️)
سلین هم متوجه این قضیه شده بود... ولی حرفی نمیزد، سعی میکرد خودش رو اروم نگه داشته باشه... تهیونگ هم هر لحضه بهش دلگرمی میداد
٠
٠
٠
---
بقیه روز توی مدرسه با فضایی سنگین گذشت.... دیگه دانش اموزی ناپدید نشد یا اگر هم میشد تعدادش کمتر از صبح بود
توی روزنامه ها دوبارا تیتر خبری پخش شد
(تیتر: قاتل بدنام یعنی مرد سایه ها به مدارس هم حمله کرد، جون دانش اموز ها در خطره!)
و یک عکس شطرنجی و تار شده از همون بدن تیکه تیکه شده الکس در توالت
خبر ها مثل برق و باد میپیچید الان که نت ها قطع بود مردم بیشتر روزنامه به دست بودن، مخصوصا با این خبر های دست او.
سلین هم جزو همون افراد بود، روی چمن های فضای سبز مدرسه مینشست و روزنامه میخوند ناگهان تهونگ از پشت اومد و روزنامه رو از دست سلین قاپید
تهیونگ: بابا، دلتو الکی خوش نکن، این خبرا همه دروغه، مزخرفه. اخه کدوم قاتل الاغی بع مدارس حمله میکنه؟! همش چرته
سلین: همین مرد سایه ها. این مرده عوضی ای بیش نیست، به خدا پیداش کنم میبرم و به پلیس معرفیش میکنم... دلم-
تهیونگ: اروم باش، نفس عمیق یکش
سلین: بزار حرفم تموم بشه! دلم میخواد بالای چوب دار ببینمش، میخوام قیافه زشتشو ببین وقتی داره اشک میریره، حرومزاده پدر متغیر!
تهیونگ: بهت گفتم بس کن، سلین!
سلین: باشه، باشه. حالا چرا حالت تدافعی میگیری، اروم باش!
تهیونگ: من ارومم...
زنگ کلاس به صدا در اومد
سلین: عوفففف، باز این معلم شیمی رومخ نمیخوام سر کلاسش برم
تهیونگ: برو بهونه نگیر جوجه
سلین چشمش رو چرخوند و رفت
---
بعد از کلاس سلین با چشمایی پف کرده اومد بیرون... تهیونگ متوجه سلین شد و سمتش رفت
تهیونگ: چیشده؟! گریه کردی؟!
سلین زیر چشمش رو با اسینش پاک کرد و اسین سفیدش رو ریملی کرد
سلین: اره اون معلم شیمی حرومزاده جلوی بچه ها ابروی منو برد و درمورد پدرم بد گفت... گفت چون پدرم یه ریاضی دانه خیلی حرومزاده و دروغگوعه
تهیونگ دستش رو مشت کرد جوری که بند بند انگشتاش سفید شد. نفس عمیقی کشید و اروم سلین رو بغل کرد
تهیونگ: اروم باش عشقم، گریه نکن.
٠
٠
٠
---
بالاخره مدرسه تموم شده بود، با اینکه ساعت حدود سه و نیم بود ولی هوا مه داشت و تاریکی خیلی مخوفی داشت، به خواطر سامانه بارشی ای بود که داشت نزدیک میشد سلین توی حیاط مدرسه بود که ناکهان بارون شروع به باریدن کرد. حس و حال عجیب مدرسه رو شدید تر کرد، کسی توی مدرسه نبود و فقط سلین اونجا مونده بود، چون تا الان توی کتابخونه خوابش برده بود بارش شدید باعث شد سیم های برق جرقه بزنه و برق کل مدرسه قطع بود سکوت همه جا رو پر کرد که فقط صدا ناودون و بارون اون رو میشکست ولی وقتی سلین بیشتر دقت کرد متوجه صدای خوردن چاقو به بدن کسی شد و صدای داد های خفه و دردناک... صدا رو دنبال کرد تا به دستشویی طبقه چهارم رسید. اروم در رو باز کرد و وارد شد، یه چراغ قوه روی زمین پیدا کرد، روشنش کرد هنوز شارژ داشت، سمت صدا رفت ازدستشویی چهارم میومد، اروم در رو هل داد، با بدن خونی معلم شیمی مواجه شد و کسی که روش شکم اقای لی نشسته و داره بهش چاغو میزنه.. جیغ زد، مرد سرش رو چرخوند. سلین با چهره غرق خون و لبخند سادیستی تهیونگ مواجه شد، جیغ فرا بنفشی کشید و سریع دوید که فرار کنه، ولی وسط دویدن پاهاش پیچ خورد و افتاد. تهیونگ بهش رسید، چاغو رو گذاشت زیر گلو سلین و با صدایی اروم و خش دار زیر گوش سلین زمزمه کرد
تهیونگ: بهت که گفتم... تا وقتی که سمت من باشی در امانی، دارلینگ
ناگهان...
٠
٠
٠
شرطا
///
۵۰ لایک
۱۰ کامنت
(پـآیآڼ ڣڝل یک)
- ۷۴.۸k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط