۲۵تایی بشیم و لایکا به۲۰ تا برسه پارت میزارم
آغوش ممنوعه🚫🫂🌌
#part44
من:سعید!
سعید:جانم
من:مطمعنی خودتی
سعید:اره چطور
این حرفا بهم نمیخوره نه من خودمم حقیقتا تعجب کردم
خوب حالا توچی؟
نگاهی بهش انداختم این همه وقت سناریو میساختم تو ذهنم باهاش
اینهمه خواستم که بیاد سمتم بعد الان نگم اعتراف نکنم
جرعتشو پیدا کردم که بگم ولی ی دفعه گوشیم زنگ خورد و همچی پرید
من:باید جواب بدم نیماعه
خواستم برم تو اتاق جواب بدم که
مچ دستمو گرفت و کشید
کاملا بهش چسبیده بودم
گوشیو ازم گرفتو قطع کرد بعدم خاموشش کرد و پرتش کرد رو مبل
به صورتم خیره شد
سعید:نفسس
دست و پاهام میلرزیدن خیلی سردم بود
با دستش چونمو گرفتو و با شصتش
لبمو نوازش میکرد
صورتشو نزدیکم کرد که ناخداگاه کشیدم عقب عصبی غرید
سعید:نفس چرا اینجوری میکنی خب اوکی فهمیدم که دوسم نداری
میخواست ازم فاصله بگیره که ... ..
#part44
من:سعید!
سعید:جانم
من:مطمعنی خودتی
سعید:اره چطور
این حرفا بهم نمیخوره نه من خودمم حقیقتا تعجب کردم
خوب حالا توچی؟
نگاهی بهش انداختم این همه وقت سناریو میساختم تو ذهنم باهاش
اینهمه خواستم که بیاد سمتم بعد الان نگم اعتراف نکنم
جرعتشو پیدا کردم که بگم ولی ی دفعه گوشیم زنگ خورد و همچی پرید
من:باید جواب بدم نیماعه
خواستم برم تو اتاق جواب بدم که
مچ دستمو گرفت و کشید
کاملا بهش چسبیده بودم
گوشیو ازم گرفتو قطع کرد بعدم خاموشش کرد و پرتش کرد رو مبل
به صورتم خیره شد
سعید:نفسس
دست و پاهام میلرزیدن خیلی سردم بود
با دستش چونمو گرفتو و با شصتش
لبمو نوازش میکرد
صورتشو نزدیکم کرد که ناخداگاه کشیدم عقب عصبی غرید
سعید:نفس چرا اینجوری میکنی خب اوکی فهمیدم که دوسم نداری
میخواست ازم فاصله بگیره که ... ..
- ۵.۵k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط