....پارت دهم.....

part:10

پارت ۱۰ — وصیت

چند ساعت بعد...

سوهی هنوز در عمارت بود.

روی مبل اتاق نشیمن نشسته بود و به پنجره خیره شده بود.

صدای قدم‌های یونگی از پشت سرش آمد.

— سوهی.

سوهی برگشت.

یونگی روبه‌رویش ایستاد.

— باید درباره‌ی وصیت سورا صحبت کنیم.

سوهی آرام گفت:

— می‌دونم.

یونگی چند لحظه سکوت کرد.

— تو می‌خوای بهش عمل کنی؟

سوهی با تعجب نگاهش کرد.

— تو چی؟

یونگی جواب نداد.

سوهی از جا بلند شد.

— من شش ساله حتی اجازه نداشتم یونا رو ببینم.

صدایش آرام بود، اما پر از ناراحتی.

— حالا بعد از شش سال، اولین چیزی که از طرف سورا به دستم می‌رسه، وصیته که می‌گه باید با تو ازدواج کنم.

یونگی نگاهش را پایین انداخت.

— منم انتظارش رو نداشتم.

— ولی وصیتشه.

— می‌دونم.

سکوتی بینشان افتاد.

بعد یونگی گفت:

— اگه قبول کنی، زندگی راحتی نخواهی داشت.

سوهی با تلخی خندید.

— فکر می‌کنی الان زندگی راحتی دارم؟

یونگی چیزی نگفت.

سوهی ادامه داد:

— من به خاطر سورا قبول می‌کنم.

یونگی سرش را بلند کرد.

— فقط به خاطر اون؟

سوهی مکث کرد.

— فعلاً... آره.

یونگی سر تکان داد.

— پس ازدواج می‌کنیم.

سوهی با ناباوری نگاهش کرد.

— همین‌قدر ساده؟

— برای من و تو، این ازدواج فقط یه تصمیمه.

سوهی آرام گفت:

— ولی برای یونا...

نگاهش به طبقه‌ی بالا رفت.

— اون یه چیز دیگه‌ست.

یونگی چند ثانیه ساکت ماند.

— یونا به زمان نیاز داره.

— چرا؟

یونگی نگاهش کرد.

— چون به آدم‌های جدید اعتماد نمی‌کنه.

سوهی چیزی نگفت.

اما متوجه شد وقتی اسم یونا را آورد، حالت چهره‌ی یونگی تغییر کرد.

انگار موضوعی بود که نمی‌خواست درباره‌اش حرف بزند.

---

چند روز بعد...

مراسم ازدواج خیلی ساده برگزار شد.

نه مهمانی بزرگی بود.

نه خبرنگاری.

نه کسی از بیرون خبر داشت.

فقط چند نفر محدود.

سوهی لباس سفید ساده‌ای پوشیده بود.

یونگی کت مشکی پوشیده بود.

آن‌ها کنار هم ایستاده بودند.

اما بینشان هیچ شباهتی به یک زوج عاشق وجود نداشت.

فقط دو نفر بودند که به خاطر وصیت یک زن...

حالا زن و شوهر شده بودند.

بعد از مراسم، یونگی حلقه را در انگشت سوهی گذاشت.

سوهی به حلقه نگاه کرد.

آرام گفت:

— فکر نمی‌کردم یه روز اینجوری ازدواج کنم.

یونگی جواب داد:

— منم.

سوهی نگاهش کرد.

— ازت یه چیز می‌خوام.

— چی؟

— اجازه بده یونا رو خودم بشناسم.

یونگی چند لحظه به او نگاه کرد.

— باشه
........

ادامه دارد......🌙

اسلاید ۲ مراسم عقد و لباسشون

#فیک#رمان
دیدگاه ها (۱)

.....پارت هفدهم.....

پارت ۳۳ — «بهایی که برای یک تصمیم گذاشته بودند»چند روز بعد، ...

Iove and the moonPart 42ماشین در سکوت حرکت می‌کرد. صدای آرام...

سورا و رین

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت چهاردهمیونا با ناباوری به کانگ ن...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو می‌ایستدچند هفته گذشت.دوستی آنها...

پارت ۱۱بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن....

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_45فصل نوزدهم | ...

پارت دوم راز خون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط