p1 من جزو خاطرات بدت بودم؟
پارت 1
من جزو خاطرات بدت بودم؟
-------------------------------------
(سوا)
توی تاریکی اشکمو پاک کردم و سعی کردم جایی برای قایم شدن پیدا کنم ...صدای پاهاش میومد و میدونستم داره نزدیک میشه و باید فرار کنم ...ولی نمیدونستم اون کیه و برای چی باید ازش فرار کنم ...فقط میدونستم اون خطرناکه و باید تا جایی ک میتونم ازش فاصله بگیرم
داشتم ب سمت مخالف صدا میرفتم ....یا همچین چیزی رو فکر میکردم ک با هیکل انسانی ای روبه روم مواجه شدم ....سرمو اوردم بالا و بهش نگاه کردم ...صورت نداشت ... نه چشم نه لب نه دماغ ....محو محو بود ....این کابوس همیشه یکسان بود ....هیچوقت هیچ چهره ای معلوم نبود
دستشو اورد بالا و اونقد محکم توی صورتم زد ک پخش زمین شدم و مزه ی خون رو حس کردم ....خواستم بلند شدم ک با پای زد توی پهلوم و دوباره پرت شدم ...صدام در نمیومد ک جیغ بزنم یا دلیل کارشو ازش بپرسم ....
صدای جیغ زن دیه ای میومد .... مردی که منو میزد یقه امو گرفت و بلندم کرد و محکم سمت پمجره پرتم کرد ....ب دیوار کوبیده شدم...وقتی داشت میوم سمتم خودمو پرت کردم سمت دیگه ای تا از کتکاش فرار کنم ....ولی اون چون مست بود تلو تلو میخورد و تعادلشو از دست داد و از پنجره پرت شد پایین
--------------
سریع از خواب پریدم و روی تختم نشستم ....عرق کرده بودم و نفس نفس میزدم ....ب تخت کناریم نگاه کردم .....یوری اروم خوابیده بود و نفس میکشید ....دستی ب صورتم کشیدم....خوشحالم ک اونم این کابوس ها رو نمیبینه....اون تنها کسیه که دارم و نمیخوام درد کشیدنشو ببینم....
از تختم بلند شدم و توی لباس خواب نازکم لرزیدم ....ب سمت تراس رفتم....نیاز داشتم ازاد شم....رها شم ....
رفتم توی تراس و ب دنیای زیر پام نگاه کردم ....بعضی وقتا حس میکردم دنیا خیلی بزرگه و من خیلی کوچیکم ...اونقد کوچیک که اگه محو شم هیچ کس نمیفهمه....جز یوری
دوستی که از بچگی باهام بود و همیشه مثل خواهرم برام بوده ....
چشممو بستم ولی دوباره تصویر صورت محو مرد جلوی چشمم اومد که منو میزد .....اون کی بود ؟از من چی میخواست؟چرا توی کابوس های شبانه ام بود؟مگه من چیکار کرده بودم که منو میزد ؟و چرا هیچوقت چهره اش توی خوابم نمیومد؟
نفس عمیقی کشیدم و صورتمو ب سمت ماه گرفتم
+یه روزی میفهمم کی هستی.....
میدانید من کامنت خعلی دوس میدارم؟
من جزو خاطرات بدت بودم؟
-------------------------------------
(سوا)
توی تاریکی اشکمو پاک کردم و سعی کردم جایی برای قایم شدن پیدا کنم ...صدای پاهاش میومد و میدونستم داره نزدیک میشه و باید فرار کنم ...ولی نمیدونستم اون کیه و برای چی باید ازش فرار کنم ...فقط میدونستم اون خطرناکه و باید تا جایی ک میتونم ازش فاصله بگیرم
داشتم ب سمت مخالف صدا میرفتم ....یا همچین چیزی رو فکر میکردم ک با هیکل انسانی ای روبه روم مواجه شدم ....سرمو اوردم بالا و بهش نگاه کردم ...صورت نداشت ... نه چشم نه لب نه دماغ ....محو محو بود ....این کابوس همیشه یکسان بود ....هیچوقت هیچ چهره ای معلوم نبود
دستشو اورد بالا و اونقد محکم توی صورتم زد ک پخش زمین شدم و مزه ی خون رو حس کردم ....خواستم بلند شدم ک با پای زد توی پهلوم و دوباره پرت شدم ...صدام در نمیومد ک جیغ بزنم یا دلیل کارشو ازش بپرسم ....
صدای جیغ زن دیه ای میومد .... مردی که منو میزد یقه امو گرفت و بلندم کرد و محکم سمت پمجره پرتم کرد ....ب دیوار کوبیده شدم...وقتی داشت میوم سمتم خودمو پرت کردم سمت دیگه ای تا از کتکاش فرار کنم ....ولی اون چون مست بود تلو تلو میخورد و تعادلشو از دست داد و از پنجره پرت شد پایین
--------------
سریع از خواب پریدم و روی تختم نشستم ....عرق کرده بودم و نفس نفس میزدم ....ب تخت کناریم نگاه کردم .....یوری اروم خوابیده بود و نفس میکشید ....دستی ب صورتم کشیدم....خوشحالم ک اونم این کابوس ها رو نمیبینه....اون تنها کسیه که دارم و نمیخوام درد کشیدنشو ببینم....
از تختم بلند شدم و توی لباس خواب نازکم لرزیدم ....ب سمت تراس رفتم....نیاز داشتم ازاد شم....رها شم ....
رفتم توی تراس و ب دنیای زیر پام نگاه کردم ....بعضی وقتا حس میکردم دنیا خیلی بزرگه و من خیلی کوچیکم ...اونقد کوچیک که اگه محو شم هیچ کس نمیفهمه....جز یوری
دوستی که از بچگی باهام بود و همیشه مثل خواهرم برام بوده ....
چشممو بستم ولی دوباره تصویر صورت محو مرد جلوی چشمم اومد که منو میزد .....اون کی بود ؟از من چی میخواست؟چرا توی کابوس های شبانه ام بود؟مگه من چیکار کرده بودم که منو میزد ؟و چرا هیچوقت چهره اش توی خوابم نمیومد؟
نفس عمیقی کشیدم و صورتمو ب سمت ماه گرفتم
+یه روزی میفهمم کی هستی.....
میدانید من کامنت خعلی دوس میدارم؟
۱۰.۶k
۰۷ مهر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۰)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.