سناریو ایزانا
پسر بد من 💘
P:::7
♡ ❍ㅤ ⎙
⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
Luna──★ ˙ ̟ !!
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
_آم، مادر مثل اینکه رفتید حموم...
اوه آره از اونموقع که بهم گفتی به عنوان یک مادر احساس خجالت کردم
_ببخشید اگه حس بدی بهتون دادم
نه اصلا ازش حرف نزن، آدم همیشه باید صادق باشه
در میان گفتگومون یاد ایزانا افتادم، خیلی وقته ازش خبر ندارم...
_من دیگه میرم مدرسه
خیلی خب عزیزم خوش بگذره
وسایلمو جمع کردم و لباس فرم پوشیدم و با خداحافظی کردن از لیا خداحافظی کردم و از خونه بیرون رفتم و تو راه به ایزانا زنگ زدم
بعد از چند تا بوق صداش از پشت تلفن اومد، به نظر میرسید خیلی مضطرب باشه و نفس نفس میزد
#کجایی؟!
_تو کجایی؟
#الان مهم نیست من کجا ام تنها چیزی که الان مهمه تویی!
_چرا؟
#میخوام باهات حرف بزنم!
_چرا وقتی زنگ زدم جواب ندادی؟
#گوشیم نیاز به تعمیر داشت بنابراین مدتی بردمش تعمیرگاه ولی الان اینا مهم نیست!
_پس چی مهمه؟ چه خبره؟ میشه بهم بگی!
#باید حضوری ببینمت، الان کجایی؟
_تو راه مدرسه
#آدرس مدرستو برام بفرست
_باشه
#سریع
و بدون هیچ خداحافظی ای قطع کرد، انگار من تنها کسیم که اینجا از هیچی خبر نداره...
براش آدرس مدرسمو فرستادم و وقتی رسیدم مدرسه دوباره با نگاه های تحقیر آمیز و قضاوت گر بقیه مواجه شدم، طبق معمول...
من یه دانش آموز عادی بودم و کسی کاری به کارم نداشت تا اینکه چند تا آدم مریض تصمیم گرفتن بهم برچسب جن.دگی بزنن...
از مدرسه متنفرم و هر روز زوری میام مدرسه ، تعطیلات کریسمس تنها زمانیه که از دست مدرسه خلاص میشم اما تعطیلات کریسمس امسال به طرز عجیبی خیلی زود گذشت...
وارد کلاس شدم و نگاه های بقیه رو نادیده گرفتم و رفتم و سر میزم نشستم و سرمو انداختم پایین چون نمیخواستم با نگاه های آزاردهنده بقیه مواجه بشم
&هی، تو همون جن.ده وحشی نیستی ؟
*نگاه کن، از قیافش جن.دگی میباره
(شخصیت های فرعی * علامتشونه)
سکوت کردم، ماریا بود، کسی که برچسب جن.دگی رو به من زد و زندگی مدرسه ایمو خراب کرد ، هیچوقت نمیبخشمش...
&هی چرا نادیده ام میگیری مگه گردنت شکسته که همش گردنتو میندازی پایین؟
صدای خنده تحقیر آمیز بچه ها و دار و دسته ماریا به گوشم رسید، همیشه فکر میکردم قلدری کردن بچه پولدار ها تو مدرسه همش تو فیلما اتفاق میوفته تا اینکه واقعا تجربه اش کردم...
به تحقیر کردنم ادامه میدادن و من هم به نادیده گرفتنشون ادامه میدادم...
تا اینکه در کلاس با صدای محکمی باز شد، سرمو گرفتم بالا و دیدم ایزانا نفس نفس زنان تو چهارچوب در ایستاده
همه لحظه ای ساکت شدن تا اینکه ایزانا به من نزدیک شد
#باید همین الان باهات صحبت کنم ا.ت تو در امان نیستی!
_منظورت چیه؟
&اوه رقت انگیزه ، این طعمه جدیدته؟ پسرک خوشتیپ بیچاره
ایزانا لحظه ای ساکت شد
#چی گفتی ؟
&من فقط دارم حقیقتو میگم، مگه نمیدونستی زیدت جن.ده اس؟
لحظه ای کلاس ساکت شد
#جرات داری دوباره بگو
چرا اون داشت از من دفاع میکرد؟ ما هیچ رابطه ای نداشتم و فقط همو میشناختیم
&زیدت جن.ده اس
ایزانا به ماریا نزدیک شد
#از جونت سیر شدی ؟
&هاه مثلا میخوای چیکار کنی؟
#اونقدری ارزش نداری که جونتو بگیرم اما کاری میکنم تا آخر عمر ننگیت آرزوی مرگ کنی
&مثلا چیکار؟ انجامش بده ببینم!
_بسه!
هر دو با چهره های متعجب به من نگاه کردن
&تو چی میگی جن.ده؟
ماریا اومد جلو که طبق معمول موهامو چنگ بزنه
&جدیدا صداتو بلند میکنی، من فکر میکردم لالی
که ایزانا مچ ماریا رو گرفت
#میخواستی بدونی چه بلایی سرت میارم؟ الان به جوابت میرسی
&ولم کن حرومی!
نگاه ایزانا بین من و ماریا چرخید و دست ماریا رو با فشار زیادی رها کرد
#فعلا میزارم زنده بمونی اما صرفا به خاطر ا.ت و فکر نکن که میزارم قسر در بری
&برو بابا دیوونه!
#همین الان باید حرف بزنیم
_باشه...
ایزانا دست من رو گرفت و من رو برد حیاط پشتی مدرسه
#از آخرین ملاقاتمون که گذشت من دوست داشتم دوباره تو رو ببینم و خب میخواستم غافلگیرت کنم بنابراین به نزدیکترین یتیم خونه محل دیدار اولمون رفتم و سراغ تو رو گرفتم ولی اونا گفتن تو رو یک زوج میانسال به سرپرستی گرفتن، من که نگران بودم رفتم و مدارک و سابقه اون ها رو چک کردم و خب چیزای جالبی ندیدم...
برای پارت بعد: 50 لایک
ادامه دارد...
ִֶָ. ..𓂃 ࣪ ִֶָ🪽་༘࿐‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹⋆.˚✮🎧✮˚.⋆˚˖𓍢🌷✧˚.🎀⋆
P:::7
♡ ❍ㅤ ⎙
⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
Luna──★ ˙ ̟ !!
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
_آم، مادر مثل اینکه رفتید حموم...
اوه آره از اونموقع که بهم گفتی به عنوان یک مادر احساس خجالت کردم
_ببخشید اگه حس بدی بهتون دادم
نه اصلا ازش حرف نزن، آدم همیشه باید صادق باشه
در میان گفتگومون یاد ایزانا افتادم، خیلی وقته ازش خبر ندارم...
_من دیگه میرم مدرسه
خیلی خب عزیزم خوش بگذره
وسایلمو جمع کردم و لباس فرم پوشیدم و با خداحافظی کردن از لیا خداحافظی کردم و از خونه بیرون رفتم و تو راه به ایزانا زنگ زدم
بعد از چند تا بوق صداش از پشت تلفن اومد، به نظر میرسید خیلی مضطرب باشه و نفس نفس میزد
#کجایی؟!
_تو کجایی؟
#الان مهم نیست من کجا ام تنها چیزی که الان مهمه تویی!
_چرا؟
#میخوام باهات حرف بزنم!
_چرا وقتی زنگ زدم جواب ندادی؟
#گوشیم نیاز به تعمیر داشت بنابراین مدتی بردمش تعمیرگاه ولی الان اینا مهم نیست!
_پس چی مهمه؟ چه خبره؟ میشه بهم بگی!
#باید حضوری ببینمت، الان کجایی؟
_تو راه مدرسه
#آدرس مدرستو برام بفرست
_باشه
#سریع
و بدون هیچ خداحافظی ای قطع کرد، انگار من تنها کسیم که اینجا از هیچی خبر نداره...
براش آدرس مدرسمو فرستادم و وقتی رسیدم مدرسه دوباره با نگاه های تحقیر آمیز و قضاوت گر بقیه مواجه شدم، طبق معمول...
من یه دانش آموز عادی بودم و کسی کاری به کارم نداشت تا اینکه چند تا آدم مریض تصمیم گرفتن بهم برچسب جن.دگی بزنن...
از مدرسه متنفرم و هر روز زوری میام مدرسه ، تعطیلات کریسمس تنها زمانیه که از دست مدرسه خلاص میشم اما تعطیلات کریسمس امسال به طرز عجیبی خیلی زود گذشت...
وارد کلاس شدم و نگاه های بقیه رو نادیده گرفتم و رفتم و سر میزم نشستم و سرمو انداختم پایین چون نمیخواستم با نگاه های آزاردهنده بقیه مواجه بشم
&هی، تو همون جن.ده وحشی نیستی ؟
*نگاه کن، از قیافش جن.دگی میباره
(شخصیت های فرعی * علامتشونه)
سکوت کردم، ماریا بود، کسی که برچسب جن.دگی رو به من زد و زندگی مدرسه ایمو خراب کرد ، هیچوقت نمیبخشمش...
&هی چرا نادیده ام میگیری مگه گردنت شکسته که همش گردنتو میندازی پایین؟
صدای خنده تحقیر آمیز بچه ها و دار و دسته ماریا به گوشم رسید، همیشه فکر میکردم قلدری کردن بچه پولدار ها تو مدرسه همش تو فیلما اتفاق میوفته تا اینکه واقعا تجربه اش کردم...
به تحقیر کردنم ادامه میدادن و من هم به نادیده گرفتنشون ادامه میدادم...
تا اینکه در کلاس با صدای محکمی باز شد، سرمو گرفتم بالا و دیدم ایزانا نفس نفس زنان تو چهارچوب در ایستاده
همه لحظه ای ساکت شدن تا اینکه ایزانا به من نزدیک شد
#باید همین الان باهات صحبت کنم ا.ت تو در امان نیستی!
_منظورت چیه؟
&اوه رقت انگیزه ، این طعمه جدیدته؟ پسرک خوشتیپ بیچاره
ایزانا لحظه ای ساکت شد
#چی گفتی ؟
&من فقط دارم حقیقتو میگم، مگه نمیدونستی زیدت جن.ده اس؟
لحظه ای کلاس ساکت شد
#جرات داری دوباره بگو
چرا اون داشت از من دفاع میکرد؟ ما هیچ رابطه ای نداشتم و فقط همو میشناختیم
&زیدت جن.ده اس
ایزانا به ماریا نزدیک شد
#از جونت سیر شدی ؟
&هاه مثلا میخوای چیکار کنی؟
#اونقدری ارزش نداری که جونتو بگیرم اما کاری میکنم تا آخر عمر ننگیت آرزوی مرگ کنی
&مثلا چیکار؟ انجامش بده ببینم!
_بسه!
هر دو با چهره های متعجب به من نگاه کردن
&تو چی میگی جن.ده؟
ماریا اومد جلو که طبق معمول موهامو چنگ بزنه
&جدیدا صداتو بلند میکنی، من فکر میکردم لالی
که ایزانا مچ ماریا رو گرفت
#میخواستی بدونی چه بلایی سرت میارم؟ الان به جوابت میرسی
&ولم کن حرومی!
نگاه ایزانا بین من و ماریا چرخید و دست ماریا رو با فشار زیادی رها کرد
#فعلا میزارم زنده بمونی اما صرفا به خاطر ا.ت و فکر نکن که میزارم قسر در بری
&برو بابا دیوونه!
#همین الان باید حرف بزنیم
_باشه...
ایزانا دست من رو گرفت و من رو برد حیاط پشتی مدرسه
#از آخرین ملاقاتمون که گذشت من دوست داشتم دوباره تو رو ببینم و خب میخواستم غافلگیرت کنم بنابراین به نزدیکترین یتیم خونه محل دیدار اولمون رفتم و سراغ تو رو گرفتم ولی اونا گفتن تو رو یک زوج میانسال به سرپرستی گرفتن، من که نگران بودم رفتم و مدارک و سابقه اون ها رو چک کردم و خب چیزای جالبی ندیدم...
برای پارت بعد: 50 لایک
ادامه دارد...
ִֶָ. ..𓂃 ࣪ ִֶָ🪽་༘࿐‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹⋆.˚✮🎧✮˚.⋆˚˖𓍢🌷✧˚.🎀⋆
- ۱۰.۵k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط