در نخلستان پیرمردی را در حال کار دیدم...هردو گرسنه شدیم..
در نخلستان پیرمردی را در حال کار دیدم...هردو گرسنه شدیم...سفره اش را باز کرد یک تکه نان خشک از سفره بیرون آورد چند قطره آب روی آن پاشید با زانوهایش آن را تکه کرد...گفتم این هم شد غذا؟؟؟ گفت غذای بهتری میخواهی برو ب شهر ب خانه ی مجتبی. او مرد کریمیست...رفتم خانه امام مجتبی..سفره ی با برکتی انداخته واز فقرا ب بهترین صورت پذیرایی میکند... غذایم را خوردم و چندتکه هم پنهانی برداشتم ک ببرم...امام مجتبی(ع) دیدند و گفتند اگر بازهم میخواهی ببرو اگر پول هم میخواهی ب تو بدهم؟/؟ گفتم این چند تکه را برای خودم نمیبرم برای پیرمرد فقیری در نخلستان میبرم...گفتند کدام پیرمرد؟؟؟ آدرسش را ک دادم گفتند آن پیر مرد بابایم علی و صاحب این سفره است...یا امام مجتبی و یا علی...
- ۹۴۰
- ۲۱ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط