bloody life p¹²
پارت دوازدهم؛یعنی واقعا ترکمون کردین ؟
ظهر بود و فلیکس و لینو با اینکه میدونستن احتمالا هیچکس اشتها نداره،بازهم غذا درست میکردن.هان با استرس و ناراحتی کل عمارت رو طول کرده بود انقدر راه رفته بود!احتمالا فرضیه ی کای و بومیگو درست بود که جفتشون باهم کشته شدن.سرشو تکون داد و روی زمین سرد و سرامیک شده ی سالن مهمانی نشست سرش رو روی زانوهای جمع شده اش گذاشته بود و فکر کرد اگه اتفاقی برای لینو بیوفته... صبر کن اون چرا داشت به اون پسر که از اول باهاش دعوا داشت اهمیت میداد؟ با حس کردن نشستن کسی کنارش از افکارش بیرون اومد و به رزی نگاه کرد
رزی:سلام بچه
هان:سلام...
رزی: میدونم سخته،ولی شماها احتمالا قاتل رو پیدا کردین اگه بتونین بگیریدش،همه چیز تموم میشه!
هان:به قیمت اینکه دوستامونو از دست بدیم؟
رزی: میدونی چیه؟کلی جنگ توی دنیا شکل میگیره و کلی کشته دارن ولی تهش به یه چیز نسبتا خوب ختم میشه.مثلا الان دنیا رو ببین!اگه خیلی از جنگا پیش نمیومدن شاید ما الان اینجا نبودیم
هان بالاخره به صورت رزی نگاه کرد،دختر لبخندی روی صورتش داشت ولی اصلا خوشحال بود؟ رزی قبلا به هان گفته بود عشقش رو توی این عمارت از دست داده...یعنی چقدر براش سخته که هرروز جایی زندگی کنه که کلی خاطره با معشوقش داشته؟
خواست سوال بپرسه که هیسونگ اومد و بهشون گفت که برن برای ناهار.
چقدر غم انگیز که هرروز از تعداد آدمایی که سر میز غذا بودن کم میشد!
ریوجین و سوبین نگاه نگرانی ردوبدل کردن و ریوجین با نگرانی پرسید:تهیون کوش؟
نگران بود؟ اره نگران بود! سوبین و تهیون تنها آدمایی بودن که توی زندگیش درکش کرده بودن و کم کم هر سه تاشون بهم وابسته شده بودن و اگه اتفاقی برای تهیون یا سوبین میوفتاد؛ریوجین هم نابود میشد
یونجون با صدای بی احساسی مثل ربات ها گفت: رفت بالا پشت بوم
سوبین:رفت بالا پشتبوم؟!
تقریبا فریاد زد.شتاب زده با ریوجین سمت طبقه بالا دویدن.در رو با سرعت باز کردن و با پسر روبه شدن که با وجود سرما،با یه تیشترت سیاه ساده نشسته بود و چشمای قرمزش خبر از گربه کردنش میداد.ریوجین سمت پسر رفت و توی بغلش گرفت،تهیون پسش نزد فقط آهسته نفس میکشید.سوبین با آسودگی نفسش رو بیرون داد و وقتی مطمئن شد که تهیون قصد نداره خودش رو از اینجا پرت کنه پایین گفت
سوبین:نمیای ناهار؟
یجوری حرف میزد انگار عادی بود،انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده!انگار همین امروز عشق پنهان تهیون برای همیشه ترکش نکرده بود...
تهیون: میل ندارم هیونگ.تو و ریوجین برین میخوام...یکم تنها باشم
ریوجین باشه گفت و بعد اینکه آهسته شونه ی تهیون رو فشار میداد،ازش دور شد و سمت در رفت
ریوجین:برات غذا نگه میداریم
بعد از رفتن ریوجین و هیونگش باز گریه رو شروع کرد،اون هیچوقت نتونست راجب احساساتش به کای بگه و دیگه اگه هم میگفت،کای قرار نبود ریاکشنی نشون بده
★★★
اتاق مینسونگ:
لینو:تو فکری
هان: داشتم فکر میکردم اگه توعم ...
لینو: منم بمیرم؟
هان سری تکون داد
لینو: مگه برات مهمه مستر لپ؟
مستر لپ...شاید هان دیگه از اون لقب بدش نمیومد!
هان: مهمه،مهمه که راجبش حرف میزنم
لینو: خب اگه منم بمیرم،تو حق نداری گریه کنی یا ناراحت بشی
هان: چرا؟!
لینو دستی به گونه های هان کشید و گفت:چون من ارزش اینو ندارم که چشمات بخاطرش اشکی بشن
★★★
اتاق هیونلیکس
هیونجین:ترسیدی نه؟!
فلیکس:از چی؟
هیونجین:تو آخه بقیه ی جسدارو ندیدی ولی این دوتا جسد رو دیدی
فلیکس:مگه بچه ام؟
خب درواقع فلیکس ترسیده بود.شاید شغل بقیه یجوری بود که حداقل یدونه جسد دیده باشن ولی فلیکس یه کلاهبردار بود،میتونست دوتا پاهاش رو روهم بندازه و در حال دیدن تلویزیون با یه لپتابش کار کنه.
هیونجین:ترسیدن اشکالی نداره
و کنار فلیکس نشست:ولی خوب دوست دارم تویه مورد بترسی
فلیکس گیج نگاهش کرد
هیونجین:از اینکه کسی غیر از من نزدیکت شه
فلیکس با چشمهایی که ازشون تعجب میبارید به هیونجین نکاه میکرد
هیونجین خندید و گفت:بعدا بهش فکر کن لیکس
(درواقع این بخشای هیونلیکس و مینسونگ رو نداشتیم ولی درخواستی یه نفر بود که یه چند تیکه ازشون داشته باشیم تو این پارت،امیدوارم خوشش اومده باشه)
ظهر بود و فلیکس و لینو با اینکه میدونستن احتمالا هیچکس اشتها نداره،بازهم غذا درست میکردن.هان با استرس و ناراحتی کل عمارت رو طول کرده بود انقدر راه رفته بود!احتمالا فرضیه ی کای و بومیگو درست بود که جفتشون باهم کشته شدن.سرشو تکون داد و روی زمین سرد و سرامیک شده ی سالن مهمانی نشست سرش رو روی زانوهای جمع شده اش گذاشته بود و فکر کرد اگه اتفاقی برای لینو بیوفته... صبر کن اون چرا داشت به اون پسر که از اول باهاش دعوا داشت اهمیت میداد؟ با حس کردن نشستن کسی کنارش از افکارش بیرون اومد و به رزی نگاه کرد
رزی:سلام بچه
هان:سلام...
رزی: میدونم سخته،ولی شماها احتمالا قاتل رو پیدا کردین اگه بتونین بگیریدش،همه چیز تموم میشه!
هان:به قیمت اینکه دوستامونو از دست بدیم؟
رزی: میدونی چیه؟کلی جنگ توی دنیا شکل میگیره و کلی کشته دارن ولی تهش به یه چیز نسبتا خوب ختم میشه.مثلا الان دنیا رو ببین!اگه خیلی از جنگا پیش نمیومدن شاید ما الان اینجا نبودیم
هان بالاخره به صورت رزی نگاه کرد،دختر لبخندی روی صورتش داشت ولی اصلا خوشحال بود؟ رزی قبلا به هان گفته بود عشقش رو توی این عمارت از دست داده...یعنی چقدر براش سخته که هرروز جایی زندگی کنه که کلی خاطره با معشوقش داشته؟
خواست سوال بپرسه که هیسونگ اومد و بهشون گفت که برن برای ناهار.
چقدر غم انگیز که هرروز از تعداد آدمایی که سر میز غذا بودن کم میشد!
ریوجین و سوبین نگاه نگرانی ردوبدل کردن و ریوجین با نگرانی پرسید:تهیون کوش؟
نگران بود؟ اره نگران بود! سوبین و تهیون تنها آدمایی بودن که توی زندگیش درکش کرده بودن و کم کم هر سه تاشون بهم وابسته شده بودن و اگه اتفاقی برای تهیون یا سوبین میوفتاد؛ریوجین هم نابود میشد
یونجون با صدای بی احساسی مثل ربات ها گفت: رفت بالا پشت بوم
سوبین:رفت بالا پشتبوم؟!
تقریبا فریاد زد.شتاب زده با ریوجین سمت طبقه بالا دویدن.در رو با سرعت باز کردن و با پسر روبه شدن که با وجود سرما،با یه تیشترت سیاه ساده نشسته بود و چشمای قرمزش خبر از گربه کردنش میداد.ریوجین سمت پسر رفت و توی بغلش گرفت،تهیون پسش نزد فقط آهسته نفس میکشید.سوبین با آسودگی نفسش رو بیرون داد و وقتی مطمئن شد که تهیون قصد نداره خودش رو از اینجا پرت کنه پایین گفت
سوبین:نمیای ناهار؟
یجوری حرف میزد انگار عادی بود،انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده!انگار همین امروز عشق پنهان تهیون برای همیشه ترکش نکرده بود...
تهیون: میل ندارم هیونگ.تو و ریوجین برین میخوام...یکم تنها باشم
ریوجین باشه گفت و بعد اینکه آهسته شونه ی تهیون رو فشار میداد،ازش دور شد و سمت در رفت
ریوجین:برات غذا نگه میداریم
بعد از رفتن ریوجین و هیونگش باز گریه رو شروع کرد،اون هیچوقت نتونست راجب احساساتش به کای بگه و دیگه اگه هم میگفت،کای قرار نبود ریاکشنی نشون بده
★★★
اتاق مینسونگ:
لینو:تو فکری
هان: داشتم فکر میکردم اگه توعم ...
لینو: منم بمیرم؟
هان سری تکون داد
لینو: مگه برات مهمه مستر لپ؟
مستر لپ...شاید هان دیگه از اون لقب بدش نمیومد!
هان: مهمه،مهمه که راجبش حرف میزنم
لینو: خب اگه منم بمیرم،تو حق نداری گریه کنی یا ناراحت بشی
هان: چرا؟!
لینو دستی به گونه های هان کشید و گفت:چون من ارزش اینو ندارم که چشمات بخاطرش اشکی بشن
★★★
اتاق هیونلیکس
هیونجین:ترسیدی نه؟!
فلیکس:از چی؟
هیونجین:تو آخه بقیه ی جسدارو ندیدی ولی این دوتا جسد رو دیدی
فلیکس:مگه بچه ام؟
خب درواقع فلیکس ترسیده بود.شاید شغل بقیه یجوری بود که حداقل یدونه جسد دیده باشن ولی فلیکس یه کلاهبردار بود،میتونست دوتا پاهاش رو روهم بندازه و در حال دیدن تلویزیون با یه لپتابش کار کنه.
هیونجین:ترسیدن اشکالی نداره
و کنار فلیکس نشست:ولی خوب دوست دارم تویه مورد بترسی
فلیکس گیج نگاهش کرد
هیونجین:از اینکه کسی غیر از من نزدیکت شه
فلیکس با چشمهایی که ازشون تعجب میبارید به هیونجین نکاه میکرد
هیونجین خندید و گفت:بعدا بهش فکر کن لیکس
(درواقع این بخشای هیونلیکس و مینسونگ رو نداشتیم ولی درخواستی یه نفر بود که یه چند تیکه ازشون داشته باشیم تو این پارت،امیدوارم خوشش اومده باشه)
- ۱۷.۴k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط