رمان انفجار و امید

پارت ۱۰ — قدم گذاشتن در U.A.

چند دقیقه بعد...

ایزوکو کیفش را روی شانه‌اش انداخت و جلوی آینه ایستاد.

لباس مدرسه مرتب بود و موهایش را هم تا جایی که می‌توانست مرتب کرده بود.

چند لحظه به خودش نگاه کرد.

«خب... این همون روزیه که همیشه منتظرش بودم.»

صدای مادرش از پایین آمد:

«ایزوکو! آماده‌ای؟»

ایزوکو کیفش را برداشت و لبخند زد.

«آره مامان!»

از اتاق بیرون آمد و از پله‌ها پایین رفت.

مادرش کنار در ایستاده بود و وقتی ایزوکو را دید، لبخند زد.

«خیلی بزرگ شدی... باورم نمی‌شه امروز اولین روز U.A ـته.»

ایزوکو کمی خجالت کشید.

«مامان... این‌طوری نگو، استرس می‌گیرم!»

مادرش خندید.

«فقط خودت باش. همین کافیه.»

ایزوکو سرش را تکان داد.

«باشه.»

قبل از اینکه از خانه خارج شود، یک لحظه ایستاد و به مادرش نگاه کرد.

«من می‌رم.»

مادرش دستش را روی شانه‌ی او گذاشت.

«موفق باشی، قهرمان کوچولوی من.»

ایزوکو لبخند زد.

«برمی‌گردم.»

---

چند ساعت بعد...

ایزوکو روبه‌روی دروازه‌ی عظیم U.A ایستاده بود.

چند لحظه فقط به ساختمان مدرسه خیره ماند.

«وااای...»

همان مدرسه‌ای که ماه‌ها آرزویش را داشت، حالا درست مقابلش بود.

ایزوکو نفس عمیقی کشید.

«خب... شروع شد.»

در حالی که وارد محوطه می‌شد، دانش‌آموزهای زیادی را دید که هرکدام به سمت ساختمان‌های مختلف می‌رفتند.

قلبش دوباره تندتر زد.

«همه‌ی اینا... دانش‌آموزای U.A هستن.»

ناگهان صدایی آشنا از پشت سرش آمد.

«ایزوکو؟»

ایزوکو برگشت.

دختر مو قهوه‌ای با همان لبخند دوستانه روبه‌رویش ایستاده بود.

«اوراراکا!»

اوراراکا با خوشحالی گفت:

«خودتی! باورم نمی‌شه دوباره دیدمت!»

ایزوکو لبخند زد.

«منم همین‌طور! تو هم قبول شدی؟»

اوراراکا با هیجان سرش را تکان داد.

«آره!»

هر دو چند لحظه درباره‌ی آزمون و روز اول مدرسه صحبت کردند.

اما ناگهان نگاه ایزوکو به سمت دیگری رفت.

پسری با موهای روشن و حالتی جدی از کنارشان عبور کرد.

ایزوکو ساکت شد.

«کاتسوکی...»

باکوگو لحظه‌ای ایستاد و نگاه کوتاهی به سمت ایزوکو انداخت.

چند ثانیه سکوت بینشان برقرار شد.

ایزوکو نمی‌دانست چرا قلبش ناگهان کمی تندتر شده.

با خودش فکر کرد:

«احتمالاً چون بعد از مدت‌ها دوباره دیدمش...»

باکوگو بدون اینکه چیزی بگوید، مسیرش را ادامه داد.

ایزوکو چند لحظه به رفتنش نگاه کرد.

اوراراکا پرسید:

«اون رو می‌شناسی؟»

ایزوکو سریع به خودش آمد.

«آره... از قبل می‌شناسمش.»

بعد کیفش را محکم‌تر گرفت.

«ولی الان باید برم کلاس.»

اوراراکا لبخند زد.

«پس بریم!»

دو دختر به سمت ساختمان کلاس‌ها حرکت کردند.

ایزوکو در حالی که قدم برمی‌داشت، به درِ کلاس روبه‌رویش نگاه کرد.

روی پلاک نوشته شده بود:

1-A

دستش را روی دستگیره گذاشت.

یک نفس عمیق کشید.

«وقتشه...»

در را باز کرد.

و برای اولین بار وارد کلاس 1-A شد.

اما ایزوکو هنوز نمی‌دانست که این کلاس قرار است زندگی او را برای همیشه تغییر دهد...
پایان پارت ۱۰
دیدگاه ها (۲)

پارت ۱#تو راز شب های منیسئول، ساعت شش و نیم صبح.بارون از دیش...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۴ بعد از مسابقه، همه برای برگشتن به م...

پارت 1

قسمت دو

دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤ات آرام درِ اتاق را بست و به راهرو نگاه کرد.صدا...

«پشت نیمکت اخر»پارت ۴زنگ آخر خورد و همه از کلاس بیرون رفتن.ج...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟷 | اولین نتسئول، ساعت ۷:۱۵ صبح.صدای رفت‌وآمد ماش...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط