عشق در نزدیکی قصر

#part_5

#Jeon_victor
#jeon_rina


**صبحِ دوم در سن‌پترزبورگ،**
هوایِ تازه و آفتابِ کم‌جانِ پاییزی، نویدِ روزی متفاوت را می‌داد. تهیونگ، در حالی که در اتاقِ کوچکِ مخصوصِ صبحانه‌اش نشسته بود، صدایِ قدم‌هایِ آرامی را شنید. الیزابت، با پیراهنی ساده اما آراسته، وارد شد. لبخندی محتاطانه بر لب داشت، اما چشمانش، کنجکاوی و شاید، کورسویی از امید را فریاد می‌زد.

«صبح بخیر، اعلیحضرت.» صدایش نرم و ملایم بود.
«صبح بخیر، پرنسس.» تهیونگ پاسخ داد و لبخندی واقعی‌تر از همیشه بر لبانش نشست. «خوشحالم که امروز صبح را با شما شروع می‌کنم.»

صبحانه در فضایی آرام گذشت. دیگر خبری از آن سکوتِ سنگینِ روزِ قبل نبود. گفتگویشان، از موضوعاتِ پیشِ پا افتاده آغاز شد، اما به تدریج، لایه‌هایِ عمیق‌تری را شکافت. تهیونگ متوجه شد که الیزابت، با وجودِ تمامِ ظاهرِ آرامش، ذهنی فعال و روحی جستجوگر دارد؛ روحی که شاید، درست مانندِ خودش، در این شکوهِ ظاهریِ قصر، احساسِ خفقان می‌کرد.

پس از پایانِ صبحانه، تهیونگ پیشنهاد داد: «اگر مایل باشید، قدمی در باغ بزنیم؟ هوایِ آزاد، شاید کمی از این فشارِ تشریفات را از ما دور کند.»

الیزابت با اشتیاق پذیرفت. راهیِ باغِ وسیع و پوشیده از برفِ قصر شدند. درختانِ عریان، مانندِ اسکلت‌هایی سپید، زیرِ نورِ خاکستریِ آسمان خودنمایی می‌کردند. همان‌طور که قدم می‌زدند و از زیباییِ زمستانیِ باغ لذت می‌بردند، ناگهان، گویی همزمان، حرفِ دلشان یکی شد:

«گاهی حس می‌کنم تمامِ این شکوه، این عنوان‌ها، فقط یک قفسِ طلایی است.» تهیونگ با صدایی آهسته گفت، گویی رازی را فاش می‌کند.
الیزابت آهی کشید و به اطراف نگاه کرد. «دقیقاً! من هم همین احساس را دارم. شاهزاده بودن، افتخار است، اما آیا واقعاً آزادیم؟»

این کشفِ مشترک، جرقه‌ای بود که آتشِ کنجکاوی را در دلِ هر دو شعله‌ور کرد. تهیونگ ادامه داد: «من عاشقِ نوشتن هستم. دوست دارم شعر بگویم، احساساتم را بیان کنم. اما در دنیایِ ما، این‌ها فقط وقت تلف کردن است.»

چشمانِ الیزابت برقی زد؛ برقی از شگفتی و همذات‌پنداری. «باور نمی‌کنید! من هم همین‌طور! وقتی تنها هستم، قلم برمی‌دارم و...»

کلمات در دهانشان ماسید. نگاهشان به سمتِ درختی کهنسال و بیدمانند افتاد که شاخه‌هایش، چون گیسوانی بلند، بر برفِ سفید آویزان بودند. گویی نیرویی نامرئی آن‌ها را به آن سمت کشاند. زیرِ سایه‌ی درخت، ایستادند.

تهیونگ، با شور و هیجانی که از خود ندیده بود، شروع به خواندن کرد؛ شعری که در آن، تمامِ حسرتِ آزادی و عشق به کلمات را ریخته بود:

> «در این قفسِ زرین، روحم به پرواز است،
> سوی آسمانی که در آن، عشق بی‌مرز است.
> دستم قلم می‌گیرد، واژه‌ها می‌رقصند،
> گرچه تاجِ سنگین، بر سرم سنگین است.»

الیزابت، با چشمانی درخشان و لبانی که به لبخندی ظریف باز شده بود، بلافاصله ادامه داد، با همان وزن و قافیه، اما داستانی دیگر:

> «آزادیِ ما، در دلِ این واژه‌هاست،
> حقیقیتی پنهان، دور از چشمِ دنیاست.
> وقتی قلم در دست، با دلِ تنها،
> می‌نویسیم از عشق، از درد، از رویا.»

آن‌ها به هم نگاه کردند؛ نگاهی پر از تحسین، شگفتی و درکِ عمیق. انگار سال‌ها بود که منتظر چنین لحظه‌ای بودند؛ لحظه‌ای که بتوانند خودِ واقعی‌شان را، فراتر از عنوان‌ها و وظایف، به کسی نشان دهند. هر بیت، مانندِ پلی بود که آن‌ها را به هم نزدیک‌تر می‌کرد؛ پلی از جنسِ کلمات و احساساتِ مشترک.

---

شب که فرا رسید، تهیونگ به اتاقِ خود بازگشت. پس از یک روزِ پر از کشف و هیجان، احساسِ خستگیِ دلپذیری داشت. همین که خواست در را ببندد، متوجهِ پاکتِ کوچکی شد که زیرِ در، رویِ برف‌هایِ نشسته بر قالی، قرار داشت. کنجکاو شد و آن را برداشت. پاکتی بود با مُهرِ خاندانِ هریسون.

نامه را گشود. دست‌خطِ الیزابت بود، همان دست‌خطِ ظریف و سنجیده‌ای که در باغ دیده بود.

> **«اعلیحضرت، کیم تهیونگ،**
>
> امروز، روزی فراموش‌نشدنی بود. نمی‌دانستم شاهزادگان نیز می‌توانند مانند من، شعر بگویند و از آزادیِ واژه‌ها سخن بگویند. وقتی قلم در دست شما بود و کلماتتان را می‌خواندید، حس کردم سال‌هاست که شما را می‌شناسم.
>
> از اینکه امروز، در باغ، بخشی از حقیقتِ خودتان را با من شریک شدید، بی‌نهایت سپاسگزارم. حس کردم دیگر تنها نیستم؛ کسی هست که شاید بتوانم روزی، او را «دوست» بنامم، نه فقط «شاهزاده».
>
> با احترام و درودِ فراوان،
> **الیزابت هریسون»**

تهیونگ نامه را در دست فشرد. لبخندی بر لبانش نشست. این اتحاد، شاید آن‌قدرها هم که فکر می‌کرد، تلخ و بی‌روح نباشد. شاید... شاید در این قفسِ طلایی، چیزی شبیه به «آزادی» و «رفاقت» پیدا شود.

80 لایک
60 کامنت
دیدگاه ها (۷۳)

dark life = ۳۷

𝖕𝖆𝖗𝖙4اتاق مارال رو به باغ شرقی قصر بود. صبح‌ها، نور از میان ...

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱ | «یک صبح متفاو...

صبح روز بعد، خانه عجیب ساکت بود.ا.ت از اتاقش بیرون آمد و تهی...

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

جنگل نفرین شده پارت ۱۲

تکاپو پارت 110:تقصیر توئه🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍اما هنوز چند قدم بیشتر بر...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

سلام بریم شروع رمان؟فصل اول:پیش از آن‌که خاکستر شویمپارت ۱: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط