‏پدربزرگ که رفت، مادربزرگ عادتش را عوض نکرد.

‏پدربزرگ که رفت، مادربزرگ عادتش را عوض نکرد.

‏هنوز هم هر عصر دو استکان چای می‌ریزد؛
‏یکی را آرام‌آرام می‌نوشد و آن یکی را، سرد و دست‌نخورده، آخر شب توی ظرف‌شویی خالی می‌کند.

‏یک‌بار پرسیدم:
‏«مادرجون، چرا هنوز دوتا چای می‌ریزی؟»

‏به بخارِ استکان روبه‌رو نگاه کرد و گفت:
‏«اگه یکی بریزم، یعنی قبول کرده‌م...»

‏«هست» را گر قدر ندانی، می‌شود «بود».

#عاشقانہ
#حس_خوب
#آموزنده
#انڪَیزشی

#𝒔𝒂𝒏𝒂𝒛_𝒌𝒉𝒂𝒏𝒐𝒎𝒎
دیدگاه ها (۰)

مادربزرگ می‌گفت چای را باید توی قوری چینی دم گذاشت،قوری‌ چین...

زندگی مثل یه استکان چای می‌مونهخیلی کم پیش میاد که هم رنگشهم...

کاش حداقل دنیا جوری باهام تا می‌کرد که وسط غم و غصه، دلم گرم...

من تند تند و پشتِ سرهم حرف میزنم و خدا بینِ این صحبت هایِ در...

💙🖇عاشق که باشیدست خیالش را می‌گیریمی‌بری شهر را ببینددو قدم ...

عاشق که باشی، دست خیالش را می‌گیری، می‌بری شهر را ببیند، دو ...

یادش بخیر به بهانه ی خانه تکانی همه دور هم جمع میشدیم یک دل...

رها کن هر آنچه که فکرِ خواستنش زمین گیرت می کند این وابستگی ...

من عاشق پاییز و زمستانمعاشق اینم که پشت پنجره‌ی بخارزدهبنشین...

پاییز آشناست مثل عزیزی که از سفر بازگشتهمثل رفیقی که بعد مدت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط