چپتر هشتم

نگاهت بین سه جفت چشم چرخید: چشمان خمار و برنده‌ی ران، نگاه اشرافی و سرد ایزانا، و چشمان بی‌روح اما تملک‌گرای مایکی. سکوت اتاق مثل بنزین روی آتش بود.

«هیچ‌کدوم.»

صدایت لرزید اما قاطع بود. دست مایکی روی بازویت خشک شد. ایزانا اخم کرد و ران برای اولین بار لبخندش محو شد. تو ادامه دادی: «شما ادعا می‌کنید من رو دوست دارید، اما فقط دارید برای یه غنیمت می‌جنگید. اگه واقعاً من رو می‌خواید، ثابت کنید که می‌تونید کنار هم باشید بدون اینکه خون راه بندازید.»

مایکی پوزخندی زد که بیشتر شبیه به یک هق‌هق خفه بود. «کنار هم؟ ما هم رو زنده نمی‌ذاریم.»

اما قبل از اینکه مایکی حرکتی کند، صدای انفجار مهیبی از بیرون خانه بلند شد. شیشه‌ها خرد شدند و همه‌ی شما به زمین پرتاب شدید. سانزو فریاد زد: «مایکی! پلیس بین‌الملل و باند رقیب ایتالیایی... اونا اینجا رو محاصره کردن! ریندو لو رفته!»

دیگر زمانی برای انتخاب شخصی نبود. دشمن مشترک پشت در بود. در یک لحظه، غریزه‌ی بقای بونتن بیدار شد. ران و ایزانا پشت به پشت هم ایستادند و اسلحه‌هایشان را به سمت در نشانه رفتند. مایکی تو را پشت سرش کشید و کاتانای سانزو را از دستش گرفت.

«اگه می‌خوای زنده بمونی، باید به ما اعتماد کنی،» ایزانا بدون اینکه برگردد گفت. «فقط همین یک بار.»

درگیری شروع شد. خانه کوچک ساحلی به جهنمی از گلوله تبدیل شد. ران با حرکاتی نمایشی و سریع، راهرو را پاکسازی می‌کرد. ایزانا با دقتِ یک جراح، هر کسی که نزدیک پنجره می‌شد را از پا درمی‌آورد. مایکی اما مثل یک ماشین کشتار، هر کسی را که از در وارد می‌شد تکه‌تکه می‌کرد.

در میانه‌ی آشوب، گلوله‌ای به شانه سانزو خورد. تو فریاد زدی و به سمت پدرت دویدی. ران بلافاصله پوشش داد و با بدنش مانع شلیک‌های بعدی شد. «برو! از راه مخفی زیرزمین برو!» ران فریاد زد، در حالی که خون از بازوی خودش هم جاری بود.

مایکی به سمت تو آمد، صورتش غرق در خون دیگران بود. او دستت را گرفت و به سمت دریچه‌ی زیرزمین برد. «ایزانا و ران راه رو باز می‌کنن. من و تو از راه آب فرار می‌کنیم.»

تو به ایزانا و ران نگاه کردی که در میان شعله‌ها و دود، در حال جنگیدن با ده‌ها نفر بودند تا راه فرار تو را باز نگه دارند. ایزانا در حالی که خشاب عوض می‌کرد، نگاهی گذرا به تو انداخت؛ نگاهی که می‌گفت: *«برو، من پادشاهی‌ام رو فدای زنده موندن تو می‌کنم.»*

مایکی تو را به داخل تونل تاریک کشید. در حالی که از پله‌ها پایین می‌رفتی، صدای فریاد ران را شنیدی: «مایکی! اگه بلایی سرش بیاری، از جهنم برمی‌گردم و می‌کشمت!»

تونل به ساحل ختم می‌شد، جایی که یک قایق تندرو منتظر بود. اما وقتی به نور ماه رسیدی، مایکی ایستاد. او به جای سوار شدن، تو را به سمت قایق هل داد.

«مایکی؟» با تعجب صدایش کردی.

او لبخندی تلخ زد، لبخندی که سال‌ها بود روی لبانش ندیده بودی. «اونا بدون من نمی‌تونن دووم بیارن. ایزانا و ران... اونا دوستهای منن، هرچند ازشون متنفرم.» او اسلحه را به سمت تونل گرفت. «برو. سانزو توی قایقه. من برمی‌گردم تا اون دوتا احمق رو بیارم بیرون.»

مایکی برای اولین بار، تملک را فدای وفاداری کرد. او به سمت تاریکی تونل دوید تا رقبایش را نجات دهد. تو در قایق، در حالی که سانزو را پانسمان می‌کردی، به انفجار خانه نگاه کردی.

آیا آن‌ها از آن جهنم زنده بیرون می‌آمدند؟ یا این فداکاری، آخرین پرده از نمایش بونتن بود؟


_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#سانزو
#ایزانا
#ران
دیدگاه ها (۰)

stolen

پارت ۱۳#عمارت_بونتن_با_حضور_دو_سانو_ی_اعظم ●●●●●●●●●■■■■○■■■...

کسخلان گروگان

فرشته کوچولو ۳......پارت ۲

سناریو بونتن پارت ۹

part five ::🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐🪻🛐که یهو مایکی از پشت ا.ت رو...

سناریو و وانشات توکیو ریونجرز مجازات_یک_ماهه#سناریو─────────...

داستان

کمه بخونش ولی🥔 «عملیات سیب‌زمینیِ مایکی» 🥔یه روز مایکی ساعت ...

پارت سه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط