بابایی من
𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
ᴘ¹
صدای موزیک در پس زمینه پخش میشد، نور های بنفش در همه طرف کلاب، سوسو میزدند. دنسر های میله ای صدشونو برای اینکار میگذاشتن و زمانی که پول های دلار به سمتشون پرتاب میشد، چشماشون برق میزد.
صدای خنده های چندش افراد جوان و میانسال مافیایی، ازار دهنده بود. نه برای آن هرزه هایی که با تمام وجود سعی میکردند توجه آنهارو فقط برای دریافت پول جلب کنند، بلکه برای دخترای بدبختی مثل من که مجبور اند تو این خرابهٔ حال بهم زن کار کنند. سعی میکردم چشمام روی کسی نچرخه. از بوی سیگار و الکل داشتم خفه میشدم، اما مجبورم.. مجبورم باید مثل همیشه تا ساعت ¹² شب تحمل کنم. سمت میز شماره ی ¹⁹ بودم و داشتم کثافتای روی میز از جمله ته سیگاری، قطرات الکل و مشروبات، دستمال ها و لیوان های کثیفه بد بو و کاغذ کاندوم ها رو تمیز میکردم که فریاد های رئیس کلاب، آقای لی به گوشم رسید که نام مرا فریاد میزد. کمی استرس گرفتم اما سعی کردم لرزش دست ها و صدایم را کنترل کنم. کنار میزش ایستادم و سرمو اروم خم کردم.
+بله آقای لی
او ناگهان جوری از رو صندلی بلند شد که پایه های چوبی آن، صدای دلخراشی ایجاد کرد. طولی نکشید و سایه ی بزرگ او را روی بدن کوچک و ظریفم احساس کردم. با کشیده شدن موهام، سرمو اوردم بالا و چشمامو از درد روهم فشردم. اون مرتیکه موهامو دور دستش پیچیده بود و مجبورم میکرد به صورت مزخرفش نگاه کنم.
¶ نگام کن کوچولو، زود باش!
چشمای عروسکی و معصومم را باز کردم و به چشمای خمار، گونه های سرخ، نیشخند مسخرهٔ رو لبانش، خیره شدم. لحنش اروم اما پر از طعنه بود.
¶ مگه بهت نگفته بودم که میز های VIP رو قبل از رسیدن مهمانان تمیز کنی؟ هوم؟
+ م... من همشونو تمیز کردم قسم میخورم!
با صدای بلند تمسخرانه خندید و موهامو بیشتر کشید، با لحنی تندتر و شبیه به داد گفت:
¶ یعنی داری میگی من کور و نفهمم؟
هرزه کوچولو چشماتو باز کن و ببین همه ی میز ها کثیفه!! منو خر فرض کردی؟
با دادی که زد کاملا نفسش به صورتم برخورد کرد و بوی الکل تا مغزم رفت. حالت تهوع گرفتم و سرفه کردم و به اطراف نگاه کردم. میز ها دوباره کثیف شده بود، اما این امکان نداره، مطمئنم که خود حرومزاده اش از عمد میز هارو کثیف میکنه تا فقط به تحقیر کردن من ادامه بده، ولی من به این سادگیا تسلیم نمیشم.
¶ اینطوری فایده نداره، شما احمقای بدرد نخور رو باید اهلی کنم تا رام اینجا بشید.
و او بی رحمانه موهایم را کشید تا مجبورم کنه دنبالش برم، جیغ میزدم و التماس و عذر خواهی میکردم اما فایده ای نداشت، چون میدونستم التماس کردن باعث میشه که اون لذت ببره. منو داخل اشپزخونه پرت کرد، یک میله ی فلزی رو برداشت و داغ کرد. روی زمین عقب عقب رفتم و بازم التماس کردم اما اون وحشیانه سر داغش رو به کل بدنم چسبوند. انقدری جیغ زدم که احساس کردم الاناس حنجره ام پاره بشه، بی وقفه گریه میکردم. قسمتی از زانو هام و دستام کامل قرمز شد. در همین حین ناگهان صدای کلفت یه فرد در اشپزخونه طنین انداز شد. آقای لی از حرکت ایستاد و برگشت سمت پشت، با دیدن فرد رو به روش سریع خودش رو جمع و جور کرد و تعظیم کرد.
¶ جناب کیم... ش.. شما اینجا چیکار میکنید؟ آیا چیزی نیاز داشتید در اینجا؟
_ یادم نمیاد بهت اجازهٔ حرف زدن داده باشم
او دست به جیب و با وقار قدم های مطمئن و جدی ای به سمت جلو برداشت، از یقهٔ لباس لی گرفت، با چشمانی سرد و جدی به او خیره شد.
_حرومزاده، زورت به یه دختر بچه میرسه؟
¶ ج...جناب کیم! او یک خدمه در اینجاست و کارشو به درستی انجام نداد ، پس باید تنبیه میش...
با کوبوندن مشت تو صورتش کاملا پرت شد روی زمین. یک پاکت پول پر از دلار از جیبش در اورد، پرت کرد تو صورت او.
_ دهنتو ببند و گوش بده، از حالا ببد این دختر مال منه، دیگه اینجا هیچ کاری برای توعه عوضی انجام نمیده.. من که میدونم تو تشنهٔ پولی، یالا برشون دار و ریخت نحستو از جلوی چشمام جمع کن، سریع!
بدون هیچ حرف یا معطلی، بلند شد و پاکت رو برداشت و دوید از اشپزخونه رفت. دخترک که تموم مدت مات و مبهوت به این صحنه ی روبه روش خیره بود، سکوت کرده بود و به پسر جوان روبه روش، خیره شد.
پسرک به دخترک نزدیک شد، زانو زد رو زمین و سرشو کج کرد.
_ بگو ببینم اسمت چیه؟
+ ج..جسیکا
_ جسیکا...
سرش رو تکون داد و نام او را تکرار کرد، یک دستشو برد زیر پاهای جسیکا، و با دست دیگرش کمر باریک او را گرفت و خیلی راحت بلندش کرد.
_ سفت بهم بچسب.
ᴘ¹
صدای موزیک در پس زمینه پخش میشد، نور های بنفش در همه طرف کلاب، سوسو میزدند. دنسر های میله ای صدشونو برای اینکار میگذاشتن و زمانی که پول های دلار به سمتشون پرتاب میشد، چشماشون برق میزد.
صدای خنده های چندش افراد جوان و میانسال مافیایی، ازار دهنده بود. نه برای آن هرزه هایی که با تمام وجود سعی میکردند توجه آنهارو فقط برای دریافت پول جلب کنند، بلکه برای دخترای بدبختی مثل من که مجبور اند تو این خرابهٔ حال بهم زن کار کنند. سعی میکردم چشمام روی کسی نچرخه. از بوی سیگار و الکل داشتم خفه میشدم، اما مجبورم.. مجبورم باید مثل همیشه تا ساعت ¹² شب تحمل کنم. سمت میز شماره ی ¹⁹ بودم و داشتم کثافتای روی میز از جمله ته سیگاری، قطرات الکل و مشروبات، دستمال ها و لیوان های کثیفه بد بو و کاغذ کاندوم ها رو تمیز میکردم که فریاد های رئیس کلاب، آقای لی به گوشم رسید که نام مرا فریاد میزد. کمی استرس گرفتم اما سعی کردم لرزش دست ها و صدایم را کنترل کنم. کنار میزش ایستادم و سرمو اروم خم کردم.
+بله آقای لی
او ناگهان جوری از رو صندلی بلند شد که پایه های چوبی آن، صدای دلخراشی ایجاد کرد. طولی نکشید و سایه ی بزرگ او را روی بدن کوچک و ظریفم احساس کردم. با کشیده شدن موهام، سرمو اوردم بالا و چشمامو از درد روهم فشردم. اون مرتیکه موهامو دور دستش پیچیده بود و مجبورم میکرد به صورت مزخرفش نگاه کنم.
¶ نگام کن کوچولو، زود باش!
چشمای عروسکی و معصومم را باز کردم و به چشمای خمار، گونه های سرخ، نیشخند مسخرهٔ رو لبانش، خیره شدم. لحنش اروم اما پر از طعنه بود.
¶ مگه بهت نگفته بودم که میز های VIP رو قبل از رسیدن مهمانان تمیز کنی؟ هوم؟
+ م... من همشونو تمیز کردم قسم میخورم!
با صدای بلند تمسخرانه خندید و موهامو بیشتر کشید، با لحنی تندتر و شبیه به داد گفت:
¶ یعنی داری میگی من کور و نفهمم؟
هرزه کوچولو چشماتو باز کن و ببین همه ی میز ها کثیفه!! منو خر فرض کردی؟
با دادی که زد کاملا نفسش به صورتم برخورد کرد و بوی الکل تا مغزم رفت. حالت تهوع گرفتم و سرفه کردم و به اطراف نگاه کردم. میز ها دوباره کثیف شده بود، اما این امکان نداره، مطمئنم که خود حرومزاده اش از عمد میز هارو کثیف میکنه تا فقط به تحقیر کردن من ادامه بده، ولی من به این سادگیا تسلیم نمیشم.
¶ اینطوری فایده نداره، شما احمقای بدرد نخور رو باید اهلی کنم تا رام اینجا بشید.
و او بی رحمانه موهایم را کشید تا مجبورم کنه دنبالش برم، جیغ میزدم و التماس و عذر خواهی میکردم اما فایده ای نداشت، چون میدونستم التماس کردن باعث میشه که اون لذت ببره. منو داخل اشپزخونه پرت کرد، یک میله ی فلزی رو برداشت و داغ کرد. روی زمین عقب عقب رفتم و بازم التماس کردم اما اون وحشیانه سر داغش رو به کل بدنم چسبوند. انقدری جیغ زدم که احساس کردم الاناس حنجره ام پاره بشه، بی وقفه گریه میکردم. قسمتی از زانو هام و دستام کامل قرمز شد. در همین حین ناگهان صدای کلفت یه فرد در اشپزخونه طنین انداز شد. آقای لی از حرکت ایستاد و برگشت سمت پشت، با دیدن فرد رو به روش سریع خودش رو جمع و جور کرد و تعظیم کرد.
¶ جناب کیم... ش.. شما اینجا چیکار میکنید؟ آیا چیزی نیاز داشتید در اینجا؟
_ یادم نمیاد بهت اجازهٔ حرف زدن داده باشم
او دست به جیب و با وقار قدم های مطمئن و جدی ای به سمت جلو برداشت، از یقهٔ لباس لی گرفت، با چشمانی سرد و جدی به او خیره شد.
_حرومزاده، زورت به یه دختر بچه میرسه؟
¶ ج...جناب کیم! او یک خدمه در اینجاست و کارشو به درستی انجام نداد ، پس باید تنبیه میش...
با کوبوندن مشت تو صورتش کاملا پرت شد روی زمین. یک پاکت پول پر از دلار از جیبش در اورد، پرت کرد تو صورت او.
_ دهنتو ببند و گوش بده، از حالا ببد این دختر مال منه، دیگه اینجا هیچ کاری برای توعه عوضی انجام نمیده.. من که میدونم تو تشنهٔ پولی، یالا برشون دار و ریخت نحستو از جلوی چشمام جمع کن، سریع!
بدون هیچ حرف یا معطلی، بلند شد و پاکت رو برداشت و دوید از اشپزخونه رفت. دخترک که تموم مدت مات و مبهوت به این صحنه ی روبه روش خیره بود، سکوت کرده بود و به پسر جوان روبه روش، خیره شد.
پسرک به دخترک نزدیک شد، زانو زد رو زمین و سرشو کج کرد.
_ بگو ببینم اسمت چیه؟
+ ج..جسیکا
_ جسیکا...
سرش رو تکون داد و نام او را تکرار کرد، یک دستشو برد زیر پاهای جسیکا، و با دست دیگرش کمر باریک او را گرفت و خیلی راحت بلندش کرد.
_ سفت بهم بچسب.
- ۲۳.۶k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط