سناریو تهیونگ
وقتی میرید سیسمونی بخرید...
------------------------------------------------
جلوی رگال لباسها هستید. تهیونگ یه سرهمی خرسی خیلی گرون و شیک دستش گرفته و تو یه ست نخی ساده و نرم.
تهیونگ: ببین اینو! این خیلی استایلیشه. دخترمون باید از همین الان خوشتیپ باشه دیگه، نه؟ اگه اینو بپوشه، میتونیم ببریمش کنسرت، همه آرمی ها کیف کنم..
ات با خنده سرت رو تکون میده: تهیونگ، اون سرهمیه خیلی سفته! بچه که نمیخواد بره فشنشو! باید لباسش نرم و راحت باشه که پوستش اذیت نشه. این ستِ نخی که من برداشتم برای پوستش عالیه.
تهیونگ با یه قیافه پوکر: خب... میتونیم هر دو رو بخریم؟ اون برای خوشتیپ بودن، این برای راحتی. اصلاً میدونی چیه؟ بیا یه کلکسیون کامل براش درست کنیم.
ات دستش رو میذاره روی دست ته: ته، ما تا الان کلی لباس خریدیم. همین که داری اینقدر براش ذوق میکنی، برام از هر چیزی شیرینتره. حس میکنم بهترین بابا دنیا میشی.
تهیونگ یهو جدی میشه، میاد نزدیکت و دستش رو میذاره روی شکمت. با صدای خیلی آروم و بم میگه:من دارم بهترین تلاشم رو میکنم. فقط... فقط میترسم. میترسم نتونم اونطوری که باید ازش مراقبت کنم.
ات لبخند میزنه:تو عالی هستی. همونطور که از من تو این ۸ ماه مراقبت کردی، از اونم میکنی. فقط کافیه بهش نگاه کنی، همهچیز خودبهخود یادت میاد.
.
.
.
.
.
------------------------------------------------
جلوی رگال لباسها هستید. تهیونگ یه سرهمی خرسی خیلی گرون و شیک دستش گرفته و تو یه ست نخی ساده و نرم.
تهیونگ: ببین اینو! این خیلی استایلیشه. دخترمون باید از همین الان خوشتیپ باشه دیگه، نه؟ اگه اینو بپوشه، میتونیم ببریمش کنسرت، همه آرمی ها کیف کنم..
ات با خنده سرت رو تکون میده: تهیونگ، اون سرهمیه خیلی سفته! بچه که نمیخواد بره فشنشو! باید لباسش نرم و راحت باشه که پوستش اذیت نشه. این ستِ نخی که من برداشتم برای پوستش عالیه.
تهیونگ با یه قیافه پوکر: خب... میتونیم هر دو رو بخریم؟ اون برای خوشتیپ بودن، این برای راحتی. اصلاً میدونی چیه؟ بیا یه کلکسیون کامل براش درست کنیم.
ات دستش رو میذاره روی دست ته: ته، ما تا الان کلی لباس خریدیم. همین که داری اینقدر براش ذوق میکنی، برام از هر چیزی شیرینتره. حس میکنم بهترین بابا دنیا میشی.
تهیونگ یهو جدی میشه، میاد نزدیکت و دستش رو میذاره روی شکمت. با صدای خیلی آروم و بم میگه:من دارم بهترین تلاشم رو میکنم. فقط... فقط میترسم. میترسم نتونم اونطوری که باید ازش مراقبت کنم.
ات لبخند میزنه:تو عالی هستی. همونطور که از من تو این ۸ ماه مراقبت کردی، از اونم میکنی. فقط کافیه بهش نگاه کنی، همهچیز خودبهخود یادت میاد.
.
.
.
.
.
- ۲۶.۹k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط