خودکار ابری
پارت سه
روز بعد، دانشگاه دندون پزشکی
از دو ساعت قبل بیدار بودم،. پس عجله ای نبود و زودتر رسیدم سر کلاسم.
این که روز اول ظاهر خوبی از خودم نشون بدم خیلی مهم بود!
نیم ساعتی بود که سر کلاسی بودم که استادش رو نمیشناختم، فقط میدونستم کلاس شیمی هست، برای همین بود که زودتر رسیدن و شروع به پیش خوانی درس شیمی کرده بودم.
کتابی قطور که با تصاویر بدن و... پر شده بود. چیزی که از همون کلاس ششم، براش برنامه ریخته بودم و آرزوم بود الان جزو روزمرگی هام شده بود.
بعد از چند دقیقه که بچه ها جمع شدن و چند صفحه ای رو پیش خوانی کردم، استاد وارد کلاس شد.
نگاه دقیقی به قیافش ننداختم چون داشتم با دختری که بغلم بود صحبت میکردم.
=ببخشید،کلاس شیمی اینجا برگزار میشه دیگه...درسته؟
تا وقتی که سرم رو بالا نیاوردم اون صدای مخملی رو نشناختم، سرم رو بالا آوردم و با سارا مواجه شدم، از وقتی که وارد راهنمایی شده بودم میشناختمش و باهم وارد رشته ی تجربی شده بودیم، ولی نمیدونستیم که باهم توی یک دانشگاه هستیم.
قبل از اون از طریق کلاس های کاراته ای که میرفتیم باهم در ارتباط بودیم.
سارا!
=سوزی!
_خانما! اگر آشنایی تون باهم تموم شد ممنون میشم بشینید تا کلاس رو شروع کنیم!
با شنیدن همین صدا بود که خشکم زد... اون اینجا چیکار میکرد؟
با شنیدن اون صدای سرد یکباره پارچ آب یخی بود که ریخته شد روی سرم
=معذرت میخوام استاد
سارا نشست و نگاهی بهم انداخت
=خب...پس هم رو میشناسید؟
به اقای کیم چشم قره ای رفتم و با لبخند نصفه نیمه اش مواجه شدم
+ کاش نمیشناختم...
#کیم_نامجون
#پارت۳
روز بعد، دانشگاه دندون پزشکی
از دو ساعت قبل بیدار بودم،. پس عجله ای نبود و زودتر رسیدم سر کلاسم.
این که روز اول ظاهر خوبی از خودم نشون بدم خیلی مهم بود!
نیم ساعتی بود که سر کلاسی بودم که استادش رو نمیشناختم، فقط میدونستم کلاس شیمی هست، برای همین بود که زودتر رسیدن و شروع به پیش خوانی درس شیمی کرده بودم.
کتابی قطور که با تصاویر بدن و... پر شده بود. چیزی که از همون کلاس ششم، براش برنامه ریخته بودم و آرزوم بود الان جزو روزمرگی هام شده بود.
بعد از چند دقیقه که بچه ها جمع شدن و چند صفحه ای رو پیش خوانی کردم، استاد وارد کلاس شد.
نگاه دقیقی به قیافش ننداختم چون داشتم با دختری که بغلم بود صحبت میکردم.
=ببخشید،کلاس شیمی اینجا برگزار میشه دیگه...درسته؟
تا وقتی که سرم رو بالا نیاوردم اون صدای مخملی رو نشناختم، سرم رو بالا آوردم و با سارا مواجه شدم، از وقتی که وارد راهنمایی شده بودم میشناختمش و باهم وارد رشته ی تجربی شده بودیم، ولی نمیدونستیم که باهم توی یک دانشگاه هستیم.
قبل از اون از طریق کلاس های کاراته ای که میرفتیم باهم در ارتباط بودیم.
سارا!
=سوزی!
_خانما! اگر آشنایی تون باهم تموم شد ممنون میشم بشینید تا کلاس رو شروع کنیم!
با شنیدن همین صدا بود که خشکم زد... اون اینجا چیکار میکرد؟
با شنیدن اون صدای سرد یکباره پارچ آب یخی بود که ریخته شد روی سرم
=معذرت میخوام استاد
سارا نشست و نگاهی بهم انداخت
=خب...پس هم رو میشناسید؟
به اقای کیم چشم قره ای رفتم و با لبخند نصفه نیمه اش مواجه شدم
+ کاش نمیشناختم...
#کیم_نامجون
#پارت۳
- ۱.۴k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط