اشتباه من

لارا ویو: منظورشون چیه که تهیونگ دیوونست ؟
وقتی وارد آشپزخانه شدم همه ساکت شدن و شروع کردن انجام کاراشون
لارا: درباره حرفی که زدین..
خدمتکار: خانم میلی معذرت میخوایم ما منظوری نداشتیم
لارا: نه نه منظورم اینه ، چرا گفتید تهیونگ دیوونست؟ منظورم اینه چه اتفاقی افتاده؟
خدمتکار: خانم آخه..‌..
لارا: مشکلی نیستش لطفا بگید
خدمتکار: خب خودتون میدونید آقای تهیونگ فقط یک سال از آقای جونگکوک بزرگتره یعنی ۲۱ سالشه و دانشجوعه اما زمانی که دبیرستان خیلی حالش بهتر بود منظورم اینه قبل از اینکه مادرشون قوت کنه
لارا: مادرش؟ فوت کرده ؟؟؟
خدمتکار: بله ، مادر آقای تهیونگ و جونگکوک هردو فوت کردند چون مادراشون جدا بوده
لارا: اوه آها خب بعدش
خدمتکار: آقای تهیونگ خیلی به مادرش وابسته بود و بعد مچاز مرگش خب چجوری بگم دیوونه شد ، حالشون بد شد و شروع کرد کشتن آدما ، انگار لذت میبردن از این کار و بعدش پدرتون فرستادنش فرانسه برای ادامه تحصیلش تا حالش هم بهتر بشه و خب الان خیلی بهتر هستن
لارا: یعنی تهیونگ آدم میکشته؟
خدمتکار: بله ، اصلا براش فرقی نداشت که گناهکار بود یا نه
لارا: خب دیگ...
مامان: لارا اینجا چیکار می‌کنی ؟
وقتی صدای مامان و شنیدم سریع برگشتم
لارا: آه هیچی خواستم آب بخورم
مامان: لازم نیست برو تو حیاط پدرت میخواد سخنرانی کنه
لارا: باشه
راستش حرفایی که خدمتکار زد زیاد برام منطقی نیست آخه تهیونگ اصلا به قیافش نمیخوره همچین آدمی بخوره ولی البته این چیزی نبود که من میخواستم، سوال من اینه چرا جونگکوک و تهیونگ انقد باهم بدن و البته با پدرشون
بعد از سخنرانی
لارا: مامان دیگه میتونم برم تو اتاق بخوابم؟
مامان: اره برو مشکلی نیست
لارا: خب پس شب بخیر
وقتی داشتم میرفتم بازم دیدم در اتاق تهیونگ بازه راستش یکم می‌ترسیدم برم ولی بازم یه کشش عجیبی نسبت بهش دارم ، تصمیم گرفتم برم تا مثلا شب بخیر بگم ، وقتی وارد اتاق شدم تهیونگ پشت میزش نشسته بود و کتاب میخوند
لارا: امم سلام
تهیونگ: اوه لیلیوم ، سلام
لارا: چیزه ببخشید مزاحم شدم خواستم شب بخیر بگم بهت
تهیونگ: هممم فقط همین؟
لارا: هاع؟
تهیونگ: هیچی ، شبت بخیر لارا
لارا: ولی قبلش یه سوال بپرسم؟
تهیونگ : ( خنده) البته
لارا: اون ساعت چرا عقربه نداره؟
تهیونگ: راستش حدس میزدم اینو بپرسی
لارا: آخه اصلا منطقی نیست
تهیونگ: من عقربه هاشو کندم، زمان تنها چیزیه که ازش میترسیدم...همیشه ، راستش تو فرانسه دوران خیلی سختی رو گذروندم و از شدت استرس همیشه درحال چک کردن زمان بودم تا ببینم کی میتونم برگردم اینجا ، برای همینه ، این ساعت بدون عقربه تنها چیزیه که الان میتونم بهش نگاه کنم
لارا: خوشحالم که برگشتی
تهیونگ: ممنونم لیلیوم ، خب فک کنم بهتره بری لیلیوم کوچولو
لارا: شب بخیر مرد عجیب
بعد از اومدن از اتاق تهیونگ رفتم توی فکر آخه تهیونگ بهش نمیخوره حتی آزارش به مورچه برسه چه برسه قتل ، خواستم برم تو اتاق جونگکوک اما نمی‌تونستم بعد از اتفاقات امروز نمی‌خواستم ببینمش
تصمیم گرفتم برم تو اتاقم و بخوابم
صبح روز بعد:
بعد از بلند شدن آماده شدم تا برم دانشگاه
جاسمین: اوه چه عجب یه سری به دانشگاه زدی
لارا: بابا انقد بدبختی دارم که وقت نمیشد بیام
جاسمین: راستش خوب روزی اومدی امروز قراره یه استاد دیگه بیاد
لارا: واقعا؟
جاسمین : اره امیدوارم خوشتیپ باشه حداقل
لارا: آه وللش بیا بریم فعلا
رفتیم تو اتاق نشستیم و منتظر موندیم تا استاد جدید بیاد ، من سرمو گذاشته بودم روی میز راستش حتی کنجکاو هم نبودم که بدونم ، استاد اومد تو و شروع کرد حضور غیاب و من هنوزم سرم روی میز بود
جاسمین: نمیخوای یه تکونی بدی به خودت ، پاشو از این زیبایی لذت ببر
لارا: باورم کن حتی یه دونه نوترون توی مغزم هم براش اهمیتی نداره
وقتی حضور غیاب میکرد رسید به اسم من
استاد: ل..لارا؟
اون صدا... طرزی که اسممو صدا کرد... سرمو بلند کردم تا ببینمش و کسی و دیدم که نمی‌خواستم

خب بچه ها زودتر پارت و آپ کردم
شرط : ۴۵ تا لایک 🩷❤️
دیدگاه ها (۲۶)

((جوانه عشق درقلبی سنگی))part:17(ویو تهیونگ)از خونه که اومدی...

پارت پانزدهم صبح ویو تهیونگ: به سمت اتاق جونگکوک رفتم تا ببی...

**Part *صندلی عقب داد و نشست.دستش مشت شده روی کابینت گذاشته ...

THE DARK SHADOWS

پارت ۲

⟭𝑓𝑟𝑜𝑚 𝑓𝑟𝑖𝑒𝑛𝑑𝑠ℎ𝑖𝑝 𝑡𝑜𝑜 𝑙𝑜𝑣𝑒 ⟬𝑃𝑎𝑟𝑡 22...........گارسون=بله بفرم...

پارت ۲ :تو فکر اون دختره بودم که مامان اومد تو و کنارم رو مب...

the missing link part¹⁸همین که خواست به سمتش بره یکی از خدمت...

Cruel Love پارت ۹$:می‌خوایم بریم سفر یه هفته ای &:یعنی تو تو...

🖤 فیک: اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...پارت سوم: مهمان ناخوانده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط