پارت ۳

در محکم بسته شد. صدای قفل شدنش تو سکوت اتاق پیچید. من همون‌جا، پشت در، به دیوار چسبیده بودم. دست‌هام رو جلوی صورتم گرفته بودم و نفس‌هام تند و بریده‌بریده از لای انگشت‌هام بیرون می‌اومد.

چند دقیقه گذشت. هیچ صدایی نبود. نه صدای قدمی، نه صدای حرفی. انگار تهیونگ همون پشت در ایستاده بود و منتظر بود. ولی من جرات نداشتم برگردم و ببینم.

آروم دست‌هام رو پایین آوردم. اتاق تاریک بود. فقط یه نور کم از زیر در می‌اومد. روی تخت نشستم. زانوهام رو بغل کردم و صورتم رو لای دست‌هام قایم کردم. بدنم می‌لرزید.

نمی‌دونستم چقدر گذشته. شاید نیم ساعت. شاید یه ساعت. ولی هر لحظه‌ اش مثل یه عمر بود. هر صدای کوچیکی منو از جا می‌پروند. صدای باد از لای پنجره، صدای تیک‌تاک ساعت رو دیوار، صدای نفس‌های خودم.

ساعت رو نگاه کردم. نزدیک یک شب بود. یاد حرف خدمتکار افتادم. شب‌ها باید بری اتاق آقای تهیونگ. منتظرتونه.

قلبم به تپش افتاد. یعنی باید خودم می‌رفتم؟ یا اون دوباره می‌اومد؟ نمی‌دونستم. ولی هر کدوم بود، ترسناک بود.

بلند شدم. پام هنوز سست بود. لباس خاکستری ساده‌ای که تنم بود، نازک و بی‌روح بود. به در نگاه کردم. قفل بود. یعنی من زندانی بودم، حتی تو این اتاق کوچیک.

یه لحظه به پنجره نگاه کردم. میله‌های آهنی مثل دندون‌های یه هیولا تو تاریکی می‌درخشیدن. نه. راهی نبود.

دوباره روی تخت نشستم. این بار پشت به در. به دیوار روبرو خیره شدم. دیوار سرد و خالی بود. مثل خودم.

صدای در زدن اومد. آروم. ولی محکم. سه ضربه. من از جا پریدم.

در باز شد.

تهیونگ تو چارچوب ایستاده بود. کراواتش باز بود و دو دکمه‌ی اول پیراهنش هم باز. موهاش یه‌کم به هم ریخته بود. چشم‌های سیاهش تو تاریکی اتاق می‌درخشید.

& (با صدای آروم و سرد) پاشو.

پام شل شد. ولی بلند شدم. دست‌هام رو جلوم گرفتم.

· ب... بله.

& بیا.

بدون اینکه منتظر جواب بمونه، برگشت و رفت. منم پشت سرش راه افتادم. از راهروی طولانی گذشتیم. پام هنوز می‌لرزید و هر قدمی که برمی‌داشتم، صدای پاشنه‌ی کفشم تو سکوت عمارت می‌پیچید.

رسیدیم به یه در بزرگ چوبی. تهیونگ در رو باز کرد و اشاره کرد برم داخل.

اتاقش بزرگ بود. بزرگ‌تر از اتاق من. ولی سرد و تاریک. پرده‌ها کشیده بود و فقط یه چراغ کم‌نور گوشه‌ی اتاق روشن بود. یه تخت بزرگ وسط اتاق بود. ملافه‌های تیره. یه میز کنار تخت با یه لیوان آب. همین.

تهیونگ پشت سر من در رو بست. صدای قفل شدنش دوباره تو گوشم پیچید.

& (با صدای آروم) برو سمت تخت.

پاهام قفل شد. نمی‌تونستم حرکت کنم. تهیونگ جلو اومد. پشت سرم ایستاد. انقدر نزدیک که بوی ادکلن سردش تو بینیم پیچید.

& (در گوشم) گفتم برو سمت تخت. یا باید ببرمت؟

لرزش تو تمام بدنم افتاد. آروم قدم برداشتم. کنار تخت ایستادم. دست‌هام رو تو هم گره کردم.

تهیونگ اومد و کنارم ایستاد. با انگشتش چونه‌ ام رو بالا گرفت. مجبورم کرد تو چشم‌هاش نگاه کنم.

& (با پوزخند) می‌دونی چرا اینجایی؟

· ب... برای کارهای عمارت.

& (خنده‌ی سردی کرد) کارهای عمارت... آره. ولی یه وظیفه‌ی دیگه هم داری.

قلبم افتاد. می‌دونستم منظورش چیه. ولی نمی‌خواستم باور کنم.

· لطفاً... من...

& (حرفم رو قطع کرد) ساکت. امشب حرف نمی‌زنی. فقط تحمل می‌کنی. مثل یک همسر مطیع

دستش رو برد سمت لباسم. من چشم‌هام رو بستم. اشک از گوشه‌ی چشمم سر خورد. تهیونگ دستش رو عقب نکشید.

& (آروم و سرد) گریه نکن. گریه‌ هیچی رو عوض نمی‌کنه.

لباسم رو کنار زد. من لرزیدم. تهیونگ بدون هیچ گرمی، بدون هیچ حرفی، منو روی تخت هل داد. خودش هم اومد بالای سرم.

چشم‌هام رو بستم. دست‌هام رو مشت کردم و تو ملافه فرو کردم. تهیونگ بالای سرم بود. نفس‌هاش آروم و سرد بود.

& (در گوشم) یه بار دیگه بگی نه، تمومش می‌کنم. فهمیدی؟

سرم رو تکون دادم. نمی‌تونستم حرف بزنم.

تهیونگ شروع کرد. سرد. بی‌روح. مثل کسی که داره یه وظیفه‌ی روزانه‌ش رو انجام می‌ده. من زیرش دراز کشیده بودم و فقط تحمل می‌کردم. هر حرکتش مثل یه زخم جدید بود. اشک‌هام بی‌صدا روی بالش می‌ریخت.

نمی‌دونستم چقدر گذشت. شاید ده دقیقه. شاید بیشتر. ولی هر ثانیه‌ش مثل یه عمر بود.

وقتی تموم شد، تهیونگ از تخت بلند شد. لباسش رو مرتب کرد. بدون اینکه حتی یه نگاه به من بندازه، گفت:
& (با صدای سرد) فردا صبح ساعت ۵. کارهای عمارت. دیر نکن.

و رفت. در رو محکم بست.

من همون‌جا روی تخت دراز کشیده بودم. بدنم می‌لرزید. اشک‌هام هنوز می‌ریخت. به سقف خیره شدم. سقف تاریک بود. مثل آینده‌م.

آروم زمزمه کردم:

· خدایا... چرا من؟

کسی جواب نداد. فقط سکوت عمارت بود و صدای تیک‌تاک ساعت.
دیدگاه ها (۱۰)

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.6 (روایت از زبان ا...

اینم دومین پارتی که گفته بودم میزارم.ویو تهیونگ:از حرفش تعجب...

رقص مرگ و عشقp¹¹هنوز بخارِ آب تویِ حمام بود. جونگکوک یه حوله...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴¹ویو: جونگ‌کوکدو روز بود که نخواب...

dark life = 30

**پارت ۳۵**اوجِ این طوفانِ وحشی و خشونتِ عریانی که توی اتاق ...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁹ویو میکا_____یه دفعه ل...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۴دودِ...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴ویو میکا_____سه روز از ...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت دهم ۱۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط