بهار بدون تو
---
پارت دو
بخش اول
سه ماه از اون روز میگذشت.
دازای توی اتاق نشسته بود. اتاق کوچیک بود، با یه پنجره که به خیابونِ خلوت باز میشد. بیرون، هوا سرد بود و برف لایه لایه روی زمین نشسته بود. آخرای زمستون بود، ولی خبری از بهار نبود.
روی میز، یه قاب عکس بود. چویا توش بود. با همون موهایِ پرتقالی، با همون لبخندِ کج. دازای عکس رو گرفته بود و بهش نگاه میکرد. انگار که هنوز هم میتونست صداش رو بشنوه. انگار که هنوز هم کنارش بود.
«چویا...»
صداش توی اتاق پیچید و برگشت. هیچکس جواب نداد.
یک هفته پیش، پشت بوم. بارون میبارید و باد موهاشون رو به هم میزد. چویا لبه ایستاده بود، دازای هم کنارش. یه لحظه، یه لغزش، یه دست که به دستِ دیگه قفل شد. و بعد، سقوط. با هم. دست در دست.
دازای عکس رو گذاشت روی میز و بلند شد. رفت به سمت پنجره و به بیرون نگاه کرد. خیابون خالی بود. برف هنوز میبارید. دونهدونه، آروم و بیصدا، مثل خاطرهای که هیچوقت تموم نمیشه.
«چرا دستت رو ول نکردی؟» زیرِ لب گفت. «اگه ول میکردی...»
هیچکس جواب نداد. فقط برف بود که میبارید و صدایِ باد که از لایِ پنجره میپیچید.
دازای کتِ مشکیاش رو برداشت و پوشید. از اتاق بیرون رفت. پلهها رو پایین اومد و واردِ خیابونِ خلوت شد. برف زیرِ پاهاش خُرد میشد. هوا سرد بود، ولی دازای احساس نمیکرد. نه سرما رو، نه هیچ چیزِ دیگهای رو.
به سمتِ ساختمونِ بلند رفت. همون جایی که پشت بومش، آخرین جایِ دنیا بود که چویا توش نفس کشیده بود. دازای از پلهها بالا رفت. یکی یکی. تا رسید به درِ پشت بوم. در رو باز کرد.
باد سرد به صورتش خورد. برف روی زمینِ پشت بوم نشسته بود. انگار سعی داشت خاطراتشونو با برف بپوشونه. رفت و لبه پشت بوم ایستاد. به پایین نگاه کرد. خیابون، زیرِ برف گم شده بود.
«چویا...
یادت میاد اینجا پودینگ خوردیم؟»
باد جواب نداد. فقط برف بود که میبارید و صدایِ سوتِ باد که از لایِ لبههایِ ساختمون میگذشت.
دازای دستش رو برد توی جیب و خنجر رو درآورد. خنجرِ چویا. دستهی چرمیش، زیرِ انگشتاش، سرد و آشنا بود. تیغهش، توی نورِ کمِ روز، برق میزد. هنوز لکهای از اون روز روش بود. لکهای که هرچقدر تمیز میکرد، بازم میموند.
«از اونروز به بعد...
همیشه اینو با خودم دارم.»
به خنجر نگاه کرد.
«یادته؟ اون روز که با هم افتادیم، این توی دستت بود. ولش نکردم. نتونستم ولش کنم.»
خنجر رو توی دستش چرخوند. تیغه، زیرِ برفِ نرمی که روش مینشست، میدرخشید. انگار که هنوز گرمایِ دستِ چویا رو توی خودش داشت.
پارت دو
بخش اول
سه ماه از اون روز میگذشت.
دازای توی اتاق نشسته بود. اتاق کوچیک بود، با یه پنجره که به خیابونِ خلوت باز میشد. بیرون، هوا سرد بود و برف لایه لایه روی زمین نشسته بود. آخرای زمستون بود، ولی خبری از بهار نبود.
روی میز، یه قاب عکس بود. چویا توش بود. با همون موهایِ پرتقالی، با همون لبخندِ کج. دازای عکس رو گرفته بود و بهش نگاه میکرد. انگار که هنوز هم میتونست صداش رو بشنوه. انگار که هنوز هم کنارش بود.
«چویا...»
صداش توی اتاق پیچید و برگشت. هیچکس جواب نداد.
یک هفته پیش، پشت بوم. بارون میبارید و باد موهاشون رو به هم میزد. چویا لبه ایستاده بود، دازای هم کنارش. یه لحظه، یه لغزش، یه دست که به دستِ دیگه قفل شد. و بعد، سقوط. با هم. دست در دست.
دازای عکس رو گذاشت روی میز و بلند شد. رفت به سمت پنجره و به بیرون نگاه کرد. خیابون خالی بود. برف هنوز میبارید. دونهدونه، آروم و بیصدا، مثل خاطرهای که هیچوقت تموم نمیشه.
«چرا دستت رو ول نکردی؟» زیرِ لب گفت. «اگه ول میکردی...»
هیچکس جواب نداد. فقط برف بود که میبارید و صدایِ باد که از لایِ پنجره میپیچید.
دازای کتِ مشکیاش رو برداشت و پوشید. از اتاق بیرون رفت. پلهها رو پایین اومد و واردِ خیابونِ خلوت شد. برف زیرِ پاهاش خُرد میشد. هوا سرد بود، ولی دازای احساس نمیکرد. نه سرما رو، نه هیچ چیزِ دیگهای رو.
به سمتِ ساختمونِ بلند رفت. همون جایی که پشت بومش، آخرین جایِ دنیا بود که چویا توش نفس کشیده بود. دازای از پلهها بالا رفت. یکی یکی. تا رسید به درِ پشت بوم. در رو باز کرد.
باد سرد به صورتش خورد. برف روی زمینِ پشت بوم نشسته بود. انگار سعی داشت خاطراتشونو با برف بپوشونه. رفت و لبه پشت بوم ایستاد. به پایین نگاه کرد. خیابون، زیرِ برف گم شده بود.
«چویا...
یادت میاد اینجا پودینگ خوردیم؟»
باد جواب نداد. فقط برف بود که میبارید و صدایِ سوتِ باد که از لایِ لبههایِ ساختمون میگذشت.
دازای دستش رو برد توی جیب و خنجر رو درآورد. خنجرِ چویا. دستهی چرمیش، زیرِ انگشتاش، سرد و آشنا بود. تیغهش، توی نورِ کمِ روز، برق میزد. هنوز لکهای از اون روز روش بود. لکهای که هرچقدر تمیز میکرد، بازم میموند.
«از اونروز به بعد...
همیشه اینو با خودم دارم.»
به خنجر نگاه کرد.
«یادته؟ اون روز که با هم افتادیم، این توی دستت بود. ولش نکردم. نتونستم ولش کنم.»
خنجر رو توی دستش چرخوند. تیغه، زیرِ برفِ نرمی که روش مینشست، میدرخشید. انگار که هنوز گرمایِ دستِ چویا رو توی خودش داشت.
- ۱۳.۸k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط