part ❺❹🦭👩🦯
بورام « میدونم شما دوتا منو تنها نمیزارین... برو از نامجون هیونگ کمک بگیر و بیا... من چیزیم نمیشه
جیهوپ « خواهر کوچولو !.... وئول فورا از ماشین پیاده شد و کمکم کرد بلند شم ! وئول بمون همینجا باید برم عمارت پیش یونگی
وئول « اما جیهوپ
جیهوپ « برو
پایان فلش بک //
یونگی « نامجون گفته بود بعد از انتقال اون دوتا عوضی به کمکمون میاد... هوپ عمارت این پیرمرد رو بلدی ؟
جیهوپ « اره... اما نقشه ات چیه؟ همین جوری که نمیشه رفت سراغش
یونگی « تنها فکرم نجات بورامه....
جیهوپ « *خنده
یونگی « هوپ ؟ به چی میخندی توی این موقعیت
جیهوپ « قبل از اینکه بره گفت تو حتما میای دنبالش...خوشحالم ! چون کاری کردی که میدونه اگه توی دردسر بیفته تو اولین نفر برای نجاتش میری
یونگی « قبلا فقط یه احساس مسئولیت بود اما الان عاشقشم پس تا آخرین لحظه زندگیم ازش محافظت میکنم... راستی با عرض پوزش ممنوع الخروجش کردم
جیهوپ « الان توقع داری چی بهت بگم؟
یونگی « هیچی.... با رسیدن به عمارت جغد شاخ دار.... از ماشین پیاده شدیم ... یقینا خیلی شیک و مجلسی نمیشد وارد عمارت بشیم پس برگشتم و رو به جیهوپ گفتم « بلدی قلاب بگیری؟
جیهوپ « نکنه میخواهی از دیوار بالا بری؟
یونگی « ایده بهتری داری؟ نمیشه که همین جوری رفت
جیهوپ « دیوونه دیوار ها برق داره... صبر کن الان درستش میکنم
یونگی « کمی بعد مقابل چشمای متحیرم یکی از خدمه اومد و در رو باز کرد
خدمه « سلام آقا خوش اومدید لطفا سریع بفرمایید داخل
_جیهوپ لبخند پیروز مندانه ای زد و وارد محوطه عمارت شد.... الان فقط مونده نجات جون بورام! اما جفتشون میدونستن اون پیرمرد به همین راحتی کوتاه نمیاد!
بورام « از وقتی منو به عمارتش اورد توی اتاقی زندانیم کرده بود و گفته بود قراره همسر هیون بشم.... از استرس با ناخن هام پوست پوستم رو سوراخ کرده بودم و طول و عرض اتاق رو طی میکردم.... اگه یونگی نیاد چی؟ یعنی همسر هیون میشم؟ نه نه حتما میاد... با ورود ناگهانی پدربزرگ از ترس به دیوار چسبیدم... چی میخواهی؟
پدربزرگ « باید بفرستمت خارج کشور
بورام « من... من نمیام
پدربزرگ « هه مگه دست توعه؟ بیارینش
بورام « با اومدن بادیگارد ها کلی دست و پا زدم اما مگه زور من بهشون میرسید؟ یعنی این پایان داستان بود؟ اما چرا؟ چرا نباید پایان خوب توی داستان ها وجود داشته باشه....
یونگی « هنوز وارد عمارت نشده بودیم که اون پیرمرد درحالی که بادیگارد هاش بورام رو بزور میوردن از در اصلی خارج شد....به این نتیجه رسیده بودم که اون یه انسان نیست! هی پیرمرد بهتره ولش کنی و بری چون اون با تو جهنمم نمیاد
پدربزرگ بورام « با شنیدن صدای یونگی ابروهام بالا پرید و به سمت صدا برگشتم
بورام « یونگییی
جیهوپ « خواهر کوچولو !.... وئول فورا از ماشین پیاده شد و کمکم کرد بلند شم ! وئول بمون همینجا باید برم عمارت پیش یونگی
وئول « اما جیهوپ
جیهوپ « برو
پایان فلش بک //
یونگی « نامجون گفته بود بعد از انتقال اون دوتا عوضی به کمکمون میاد... هوپ عمارت این پیرمرد رو بلدی ؟
جیهوپ « اره... اما نقشه ات چیه؟ همین جوری که نمیشه رفت سراغش
یونگی « تنها فکرم نجات بورامه....
جیهوپ « *خنده
یونگی « هوپ ؟ به چی میخندی توی این موقعیت
جیهوپ « قبل از اینکه بره گفت تو حتما میای دنبالش...خوشحالم ! چون کاری کردی که میدونه اگه توی دردسر بیفته تو اولین نفر برای نجاتش میری
یونگی « قبلا فقط یه احساس مسئولیت بود اما الان عاشقشم پس تا آخرین لحظه زندگیم ازش محافظت میکنم... راستی با عرض پوزش ممنوع الخروجش کردم
جیهوپ « الان توقع داری چی بهت بگم؟
یونگی « هیچی.... با رسیدن به عمارت جغد شاخ دار.... از ماشین پیاده شدیم ... یقینا خیلی شیک و مجلسی نمیشد وارد عمارت بشیم پس برگشتم و رو به جیهوپ گفتم « بلدی قلاب بگیری؟
جیهوپ « نکنه میخواهی از دیوار بالا بری؟
یونگی « ایده بهتری داری؟ نمیشه که همین جوری رفت
جیهوپ « دیوونه دیوار ها برق داره... صبر کن الان درستش میکنم
یونگی « کمی بعد مقابل چشمای متحیرم یکی از خدمه اومد و در رو باز کرد
خدمه « سلام آقا خوش اومدید لطفا سریع بفرمایید داخل
_جیهوپ لبخند پیروز مندانه ای زد و وارد محوطه عمارت شد.... الان فقط مونده نجات جون بورام! اما جفتشون میدونستن اون پیرمرد به همین راحتی کوتاه نمیاد!
بورام « از وقتی منو به عمارتش اورد توی اتاقی زندانیم کرده بود و گفته بود قراره همسر هیون بشم.... از استرس با ناخن هام پوست پوستم رو سوراخ کرده بودم و طول و عرض اتاق رو طی میکردم.... اگه یونگی نیاد چی؟ یعنی همسر هیون میشم؟ نه نه حتما میاد... با ورود ناگهانی پدربزرگ از ترس به دیوار چسبیدم... چی میخواهی؟
پدربزرگ « باید بفرستمت خارج کشور
بورام « من... من نمیام
پدربزرگ « هه مگه دست توعه؟ بیارینش
بورام « با اومدن بادیگارد ها کلی دست و پا زدم اما مگه زور من بهشون میرسید؟ یعنی این پایان داستان بود؟ اما چرا؟ چرا نباید پایان خوب توی داستان ها وجود داشته باشه....
یونگی « هنوز وارد عمارت نشده بودیم که اون پیرمرد درحالی که بادیگارد هاش بورام رو بزور میوردن از در اصلی خارج شد....به این نتیجه رسیده بودم که اون یه انسان نیست! هی پیرمرد بهتره ولش کنی و بری چون اون با تو جهنمم نمیاد
پدربزرگ بورام « با شنیدن صدای یونگی ابروهام بالا پرید و به سمت صدا برگشتم
بورام « یونگییی
۱۴۸.۸k
۰۳ دی ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۶۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.