پارت چهار
پارت چهار
سونیا: میدونستی نامجون مافیا هست( پوز خند)
یوری: چ...چی م....م....میگی
یوری میره سمت سونیا از موهاش میگیره میکشه
یوری: همه میگن دخترا توی دعوا فقط مو میکشن من بهشون ثابت میکنم اینجوری نیست( نگاه ترسناک )
یوری همینجوری که موهای سونیا توی دستاشه میارتش نزدیک استخر و هلش میده توی استخر و خودشو میندازه روی زمین و یه جیغی میزنه که همه میان بیرون نامجون تا این صحنه رو میبینه میره سمت یوری
نامی: خوبی( نگران ) وای سونیا
یوری گوشه ی لباس نامجون رو گرفت و جوری بهش نگاه کرد که نامجون همونجا وایساد
یوری: نامجون پاهام درد میکنه بریم خونه( گریه الکی )
نامجون یوری رو بغل میکنه و سریع از اونجا میره میدونست دخترکش چه منظوری داره یوری رو گذاشت توی ماشین و سوار شد
یوری: نامجون راستشو بهم بگو تو چیزی از من قایم کردی( بغض )
نامی: نه چه چیزی ببینم حالت خوبه( ترسیده )
یوری: هنوز هم وانمود میکنی، بسه یا راستشو میگی یا پیاده بشم( بغض سگی )
نامی محکم دست یوری رو میگیره
نامی: کجا میخوای بری، هوف باشه من....من...من مافیا هستم
یوری: انقد سخت بود بهم بگی( داد و گریه ) ازت متنفرم اون دختر چندش میدونست تو مافیا هستی من نمیدونستم، راستشو بگو اصلا من برات مهم هستم چرا باید حقیقت رو از یکی دیگه بشنوم چرا( گریه شدید )
اصلا تا حالا منو دوستم داشتی
نامی: خفه شو اگر بهت میگفتم ولم میکردی( عربده و عصبانی ) و میرفتی
یوری: فقط بگو دوستم داری یا نه
نامجون کیف یوری رو باز میکنه چاقوی داخلش رو برمی داره و روی رگش میزاره اینجوری بهت ثابت میشه
یوری فوراً تیغ رو از دست نامجون گرفت و داد زد
یوری: باشه، باشه بسه، نکن ( گریه )
نامجون آروم میشه و میرن خونه توی مسیر نامجون ماشین رو نگه داشت
یوری: چیکار میکنی
سونیا: میدونستی نامجون مافیا هست( پوز خند)
یوری: چ...چی م....م....میگی
یوری میره سمت سونیا از موهاش میگیره میکشه
یوری: همه میگن دخترا توی دعوا فقط مو میکشن من بهشون ثابت میکنم اینجوری نیست( نگاه ترسناک )
یوری همینجوری که موهای سونیا توی دستاشه میارتش نزدیک استخر و هلش میده توی استخر و خودشو میندازه روی زمین و یه جیغی میزنه که همه میان بیرون نامجون تا این صحنه رو میبینه میره سمت یوری
نامی: خوبی( نگران ) وای سونیا
یوری گوشه ی لباس نامجون رو گرفت و جوری بهش نگاه کرد که نامجون همونجا وایساد
یوری: نامجون پاهام درد میکنه بریم خونه( گریه الکی )
نامجون یوری رو بغل میکنه و سریع از اونجا میره میدونست دخترکش چه منظوری داره یوری رو گذاشت توی ماشین و سوار شد
یوری: نامجون راستشو بهم بگو تو چیزی از من قایم کردی( بغض )
نامی: نه چه چیزی ببینم حالت خوبه( ترسیده )
یوری: هنوز هم وانمود میکنی، بسه یا راستشو میگی یا پیاده بشم( بغض سگی )
نامی محکم دست یوری رو میگیره
نامی: کجا میخوای بری، هوف باشه من....من...من مافیا هستم
یوری: انقد سخت بود بهم بگی( داد و گریه ) ازت متنفرم اون دختر چندش میدونست تو مافیا هستی من نمیدونستم، راستشو بگو اصلا من برات مهم هستم چرا باید حقیقت رو از یکی دیگه بشنوم چرا( گریه شدید )
اصلا تا حالا منو دوستم داشتی
نامی: خفه شو اگر بهت میگفتم ولم میکردی( عربده و عصبانی ) و میرفتی
یوری: فقط بگو دوستم داری یا نه
نامجون کیف یوری رو باز میکنه چاقوی داخلش رو برمی داره و روی رگش میزاره اینجوری بهت ثابت میشه
یوری فوراً تیغ رو از دست نامجون گرفت و داد زد
یوری: باشه، باشه بسه، نکن ( گریه )
نامجون آروم میشه و میرن خونه توی مسیر نامجون ماشین رو نگه داشت
یوری: چیکار میکنی
- ۳۱۳
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط