اتاقی که وجود نداشت (part1)

اتاقی که وجود نداشت (part1)
باران از عصر شروع شده بود؛ آرام و پیوسته، مثل کسی که سال‌ها حرفی را در دل نگه داشته و حالا تصمیم گرفته باشد آن را بی‌صدا برای زمین تعریف کند

ا/ت چمدانش را از صندوق ماشین بیرون کشید و به خانه‌ای نگاه کرد که قرار بود چند ماه آینده در آن زندگی کند

ساختمانی قدیمی با پنجره‌های بلند، دیوارهای رنگ‌پریده و ایوانی که چوب‌هایش زیر باران تیره شده بودند. شاخه‌های درختان باغ، بی‌قرار به شیشه‌ها می‌خوردند و نور چراغ خیابان، سایه‌های کشیده‌ای روی دیوار می‌انداخت.

خانه، برخلاف عکس‌هایی که دیده بود، بزرگ‌تر و غمگین‌تر به نظر می‌رسید.

کلید را در قفل چرخاند. در با ناله‌ای کوتاه باز شد و بوی چوب نم‌خورده و هوای مانده به استقبالش آمد.

+ خب… حداقل سقفش هنوز سر جاشه

صدایش در راهروی خالی پیچید؛ شوخی کوچکی که حتی خودش هم حوصله‌ی خندیدن به آن را نداشت

چند ساعت طول کشید تا وسایلش را مرتب کند
خانه پر از اتاق‌هایی بود که هرکدام به شکلی عجیب ساکت بودند. روی دیوارها، قاب عکس‌های قدیمی آویزان بود چهره‌هایی که زمان، رنگشان را برده بود و نگاهشان را همچنان به خانه دوخته بود

اما چیزی که بیشتر از همه توجه ا/ت را جلب کرد، انتهای راهرو بود

دیوار صاف و یکدستی که هیچ دری نداشت

بااین‌حال، روی نقشه‌ی خانه، درست همان‌جا یک اتاق کشیده شده بود

ا/ت چند لحظه به دیوار خیره ماند

+ احتمالا معمار مست بوده

آن شب، با صدای باران خوابش برد؛ اما نیمه‌های شب، صدایی از طبقه‌ی پایین بیدارش کرد.

صدای ورق خوردن کاغذ
آرام و منظم.

ا/ت چراغ گوشی‌اش را روشن کرد و از پله‌ها پایین رفت صدا از اتاق نشیمن می‌آمد؛ همان اتاقی که پنجره‌اش رو به باغ باز می‌شد

در را هل داد

روی میز، نامه‌ای قرار داشت که مطمئن بود پیش از خواب آنجا نبود

کاغذی زرد و قدیمی، با خطی ظریف و مرتب

ا/ت نامه را برداشت

(اگر این نامه را پیدا کردی، یعنی بالاخره کسی وارد این خانه شده

لطفاً درِ اتاق انتهای راهرو را باز نکن.)

ابروهایش درهم رفت

+ اتاق انتهای راهرو؟ مگه اونجا دیوار نبود؟

در همان لحظه، صدای قدم‌هایی از پشت سرش بلند شد.

ا/ت خشکش زد.

آرام برگشت.

پسری چند قدم دورتر ایستاده بود؛ موهای مشکی‌اش روی پیشانی ریخته بود و پوست رنگ‌پریده‌اش در نور کم‌رنگ چراغ، تقریباً بی‌رنگ به نظر می‌رسید. لب‌های سرخش، مثل گلبرگ‌های خیس رز، تضاد عجیبی با صورتش داشتند و چشم‌های تیره‌اش، همچون سیاهی شب
هر دو بی حرکت به همدیگر خیره مانده بودند.

چند ثانیه هیچ‌کدام حرفی نزدند.

بعد ا/ت با صدایی لرزان پرسید:

+ تو… کی هستی؟

پسر نگاهش را از او گرفت و به نامه‌ی میان انگشتانش دوخت

_ اون نامه رو از کجا آوردی؟

ا/ت یک قدم عقب رفت

+ اول تو بگو چطوری اومدی توی خونه‌ی من

پسر همان‌جا ایستاد.

_ خونه‌ی تو؟

لبخند محوی روی لب‌هایش نشست؛ لبخندی که هیچ شباهتی به شادی نداشت

_ فکر نمی‌کنم این خونه تا حالا مال کسی بوده باشه

ا/ت گوشی را محکم‌تر در دست گرفت. قلبش چنان می‌کوبید که صدایش را می‌شنید

+ اگه یه قدم دیگه بیای، جیغ می‌زنم

پسر آهسته دست‌هایش را بالا برد.

_ باشه.جیغ نزن

نگاهش برای لحظه‌ای روی صورت ترسیده‌ی ا/ت ماند

_ من هیونجینم

ا/ت با ناباوری به او خیره شد

+ خیلی خب، هیونجین… حالا می‌تونی بهم بگی چرا نصفه‌شب توی خونه‌ی منی؟

هیونجین به پنجره‌ی باران‌خورده نگاه کرد

_ چون جایی برای رفتن ندارم

ا/ت می‌خواست چیزی بگوید، اما نگاهش به دست هیونجین افتاد.

انگشت‌هایش از میان نور چراغ عبور می‌کردند.

نفسش بند آمد.

+ تو…

هیونجین نگاهش کرد.

_ حالا فهمیدی؟

ا/ت عقب رفت.

+ تو روحی؟

هیونجین لبخندش را از دست داد.

_ متأسفانه.

ا/ت به در نگاه کرد.

هیونجین تکان نخورد.

_ نترس من کاری بهت ندارم

+ پس چرا اینجایی؟

هیونجین برای لحظه‌ای سکوت کرد

بعد با صدایی آرام گفت:

_ چون هنوز یه چیزی رو فراموش نکردم

ا/ت به او خیره ماند

+ چی رو؟

هیونجین نگاهش را پایین انداخت

_ نمی‌دونم

و عجیب‌تر از حضور ناگهانی‌اش، این بود که ا/ت برای اولین بار احساس کرد شاید این پسر، بیشتر از آنکه خطرناک باشد، تنهاست.
ادامه دارد..‌.
دیدگاه ها (۰)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_4 فصل دوم | قان...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

پارت 2

فاصله یک لبخند تا جنون

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

پارت اول | «استاد کیم»صدای زنگ دانشگاه که در راهرو پیچید، با...

هوا سرد بود.از آن شب‌هایی که شهر شلوغ بود، اما انگار برای ا/...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۲ — بالاخره گفتمبعد از آن روز، همه‌چ...

تکپارتی | جونگکوک

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط