زیبای کوچک فریبکار
part⁵
چند روزی بود که قیافهام رو از تقویمِ هاگوارتز پاک کرده بودم و مثلِ یه روحِ فراری، توی درزِ دیوارها و راهروهای فرعی زندگی میکردم. چرا؟ چون حتی تصورِ اینکه بخوام اتفاقی بخورم به تورِ اون پسرهایِ خودشیفته و از خودراضیِ اسلایدرین—تام، متیو، رگولوس و تئودور—باعث میشد دلم بخواد سرم رو با ولع بکوبم به سنگفرشِ سیاهچالهها. نتیجهی این انزوا چی شده بود؟ صفرِ مطلق! پروندهی جاسوسیِ من از شدتِ خالی بودن داشت تار عنکبوت میبست و مغزم از فرطِ بیخبری داشت سوت میکشید..
امروز صبح، وقتی چشمهام رو باز کردم، غلت زدم و نگاهی به قیافهی غرق در خواب و مظلومِ کلارا انداختم؛ فرشتهی معصومی که اگر بیدار میشد، از توی هر کلمهاش میتونستم ده تا خبرِ تازه دربارهی در و دیوارِ اسلایدرین بیرون بکشم. یه لبخندِ موذیانه و شیطانی تمامِ صورتم رو پر کرد:
*(خیلی خب آقایونِ متفکر و مغرور... اگه قرار نیست به این راحتیها به من اطلاعات بدید، بهخدا قسم که از این دو تا فضولچهیِ درجهیک همهی زیروبمِ کارهاتون رو میکشم بیرون!)*
نقشهام رو مثل یه ژنرالِ جنگیِ روانی توی ثانیهای توی سرم ردیف کردم. با یه پرش از روی تخت، رفتم سراغِ کلارا و لورنا و قبل از اینکه حتی فرصت کنن بفهمن روزه یا شبه، داد زدم:
—(پاشید تنبلها! امشب قراره بریم بیرون. خاک تو سرِ این چهاردیواریِ خفقانآور؛ یه کافهی دنج پیدا کردم که هم میتونیم بریم بازی و تفریح، هم... خب، یه کم از اوضاعِ این مدرسه باخبر بشیم!)
اسمِ کافه و بازی همون و پریدنِ خواب از سرِ دخترها. توی کمتر از پنج دقیقه، نقشهی امشبمون فیکس شد: یه شبنشینیِ دخترونه، دور از قیافههایِ همیشه عبوس و مقتدرِ پسرهای اسلایدرین، پر از خوراکی و شیطنت.
با یه حالِ خوب و شنگول، از اتاق زدم بیرون. هم از هوا خوردن توی هاگوارتز کیف میکردم، هم از این نقشهی شیطانیای که توی سرم داشتم خوشم میاومد..
داشتم توی سالنِ اسلایدرین با یه خوشحالیِ غیرقابلکنترل راه میرفتم. توی ذهنم داشتم لیستِ نقشههایِ امشب برای کافه و اطلاعاتی که قرار بود از زیرِ زبونِ کلارا و لورنا بکشم بیرون رو مرور میکردم. اونقدر تو حالِ خودم بودم که انگار روی ابر راه میرفتم.
یهو... *زارت!*
با صورت رفتم تو زمین. یعنی چنان خوردم زمین که قشنگ حس کردم کلِ دندونهام لرزید. همهی اون شادیِ چند دقیقهیِ پیش، توی یه پلکزدن دود شد و رفت هوا. دفترچهام یه طرف پرت شد، وسایلم پخش شد، و وقارِ نداشتهام هم همونجا روی فرشِ سالن دفن شد.
شروع کردم به زمین و زمان و همهیِ اون احمقهایی که این راهرو رو ساختن فحش دادن: (کدوم روانیای اینقدر بد سنگفرش میکنه؟ الهی این دیوارا بریزه سرِ سازندهش! آخ...)
همینطور که داشتم با عصبانیت و بیخیالیِ کامل زیرِ لب غر میزدم، یهو سکوتِ سالن شکست. صدایِ خندهیِ کسی توی فضا پیچید. یه خندهیِ بم، کشدار و در عین حال به شدت سرد.
سرم رو بلند کردم. خشکم زد.
تام ریدل بود. همون تامِ همیشه جدی، همون که همه ازش مثلِ سگ میترسیدن. داشت به من نگاه میکرد و با حالتی که انگار داره به یه نمایشِ کمدیِ مسخره میخنده، کنجکاو نگاهم میکرد. خندهیِ اون توی اون سالنِ ساکت، ترسناکتر از هر فریادی بود. بدنم یخ کرد؛ نه از دردِ زمین خوردن، از اون نگاهِ نافذ و خندهای که اصلاً بهش نمیاومد.
سریع سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم، دفترچهام رو چنگ زدم و خواستم بلند شم که دیدم تام داره میاد سمتِ من. با اون قدمهایِ سنگین و شمردهش اومد درست جلویِ روم وایساد. دستش رو دراز کرد طرفم.
دستم رو آورد بالا که بگیرتش، ولی وسطِ راه متوقف شدم. انگار یه جریانِ برق از اون دستِ دراز شده رد میشد. یادم افتاد اون کیه، یادم افتاد چرا اینقدر ازش فاصله میگرفتم. نگاهش توی چشمام بود، یه نگاهی که همهچیز رو میدید.
دستش رو رد کردم. فقط یه نگاهِ سرد بهش انداختم، بدون اینکه کلمهای حرف بزنم، با عجله از جام بلند شدم و با سرعتِ باد، جوری که انگار جن دنبالم کرده، از اونجا فرار کردم. قلبم داشت از سینهام میزد بیرون. *لعنتی... اون چرا خندید؟*
بعد از کلی سبکسنگین کردنِ کمدِ لباسهام، بالاخره یه لباسِ راحت اما خوشفرم انتخاب کردم؛ جوری که هم خودم راحت باشم و هم اون جذابیتی که برای یه شبنشینی لازم بود رو داشته باشم. یه آرایشِ ملایم هم کردم که فقط خستگیِ چشمام رو بپوشونه.
وقتی با کلارا و لورنا رسیدیم کافه، اوضاع اصلاً اونطوری که من میخواستم پیش نرفت. اون دوتا، انگار تصمیم گرفته بودن کلِ منویِ نوشیدنیهای کافه رو خرج کنن! تا نیمهیِ شب، اونها بودن و لیوانهایِ پر از نوشیدنی که هی یکی پسِ یکی جایگزین میشد...
[میشه لطفا کامنت زیاد بذارید و حمایت کنید ممنون میشم..]
... پارت بعدم امشب میزارم
چند روزی بود که قیافهام رو از تقویمِ هاگوارتز پاک کرده بودم و مثلِ یه روحِ فراری، توی درزِ دیوارها و راهروهای فرعی زندگی میکردم. چرا؟ چون حتی تصورِ اینکه بخوام اتفاقی بخورم به تورِ اون پسرهایِ خودشیفته و از خودراضیِ اسلایدرین—تام، متیو، رگولوس و تئودور—باعث میشد دلم بخواد سرم رو با ولع بکوبم به سنگفرشِ سیاهچالهها. نتیجهی این انزوا چی شده بود؟ صفرِ مطلق! پروندهی جاسوسیِ من از شدتِ خالی بودن داشت تار عنکبوت میبست و مغزم از فرطِ بیخبری داشت سوت میکشید..
امروز صبح، وقتی چشمهام رو باز کردم، غلت زدم و نگاهی به قیافهی غرق در خواب و مظلومِ کلارا انداختم؛ فرشتهی معصومی که اگر بیدار میشد، از توی هر کلمهاش میتونستم ده تا خبرِ تازه دربارهی در و دیوارِ اسلایدرین بیرون بکشم. یه لبخندِ موذیانه و شیطانی تمامِ صورتم رو پر کرد:
*(خیلی خب آقایونِ متفکر و مغرور... اگه قرار نیست به این راحتیها به من اطلاعات بدید، بهخدا قسم که از این دو تا فضولچهیِ درجهیک همهی زیروبمِ کارهاتون رو میکشم بیرون!)*
نقشهام رو مثل یه ژنرالِ جنگیِ روانی توی ثانیهای توی سرم ردیف کردم. با یه پرش از روی تخت، رفتم سراغِ کلارا و لورنا و قبل از اینکه حتی فرصت کنن بفهمن روزه یا شبه، داد زدم:
—(پاشید تنبلها! امشب قراره بریم بیرون. خاک تو سرِ این چهاردیواریِ خفقانآور؛ یه کافهی دنج پیدا کردم که هم میتونیم بریم بازی و تفریح، هم... خب، یه کم از اوضاعِ این مدرسه باخبر بشیم!)
اسمِ کافه و بازی همون و پریدنِ خواب از سرِ دخترها. توی کمتر از پنج دقیقه، نقشهی امشبمون فیکس شد: یه شبنشینیِ دخترونه، دور از قیافههایِ همیشه عبوس و مقتدرِ پسرهای اسلایدرین، پر از خوراکی و شیطنت.
با یه حالِ خوب و شنگول، از اتاق زدم بیرون. هم از هوا خوردن توی هاگوارتز کیف میکردم، هم از این نقشهی شیطانیای که توی سرم داشتم خوشم میاومد..
داشتم توی سالنِ اسلایدرین با یه خوشحالیِ غیرقابلکنترل راه میرفتم. توی ذهنم داشتم لیستِ نقشههایِ امشب برای کافه و اطلاعاتی که قرار بود از زیرِ زبونِ کلارا و لورنا بکشم بیرون رو مرور میکردم. اونقدر تو حالِ خودم بودم که انگار روی ابر راه میرفتم.
یهو... *زارت!*
با صورت رفتم تو زمین. یعنی چنان خوردم زمین که قشنگ حس کردم کلِ دندونهام لرزید. همهی اون شادیِ چند دقیقهیِ پیش، توی یه پلکزدن دود شد و رفت هوا. دفترچهام یه طرف پرت شد، وسایلم پخش شد، و وقارِ نداشتهام هم همونجا روی فرشِ سالن دفن شد.
شروع کردم به زمین و زمان و همهیِ اون احمقهایی که این راهرو رو ساختن فحش دادن: (کدوم روانیای اینقدر بد سنگفرش میکنه؟ الهی این دیوارا بریزه سرِ سازندهش! آخ...)
همینطور که داشتم با عصبانیت و بیخیالیِ کامل زیرِ لب غر میزدم، یهو سکوتِ سالن شکست. صدایِ خندهیِ کسی توی فضا پیچید. یه خندهیِ بم، کشدار و در عین حال به شدت سرد.
سرم رو بلند کردم. خشکم زد.
تام ریدل بود. همون تامِ همیشه جدی، همون که همه ازش مثلِ سگ میترسیدن. داشت به من نگاه میکرد و با حالتی که انگار داره به یه نمایشِ کمدیِ مسخره میخنده، کنجکاو نگاهم میکرد. خندهیِ اون توی اون سالنِ ساکت، ترسناکتر از هر فریادی بود. بدنم یخ کرد؛ نه از دردِ زمین خوردن، از اون نگاهِ نافذ و خندهای که اصلاً بهش نمیاومد.
سریع سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم، دفترچهام رو چنگ زدم و خواستم بلند شم که دیدم تام داره میاد سمتِ من. با اون قدمهایِ سنگین و شمردهش اومد درست جلویِ روم وایساد. دستش رو دراز کرد طرفم.
دستم رو آورد بالا که بگیرتش، ولی وسطِ راه متوقف شدم. انگار یه جریانِ برق از اون دستِ دراز شده رد میشد. یادم افتاد اون کیه، یادم افتاد چرا اینقدر ازش فاصله میگرفتم. نگاهش توی چشمام بود، یه نگاهی که همهچیز رو میدید.
دستش رو رد کردم. فقط یه نگاهِ سرد بهش انداختم، بدون اینکه کلمهای حرف بزنم، با عجله از جام بلند شدم و با سرعتِ باد، جوری که انگار جن دنبالم کرده، از اونجا فرار کردم. قلبم داشت از سینهام میزد بیرون. *لعنتی... اون چرا خندید؟*
بعد از کلی سبکسنگین کردنِ کمدِ لباسهام، بالاخره یه لباسِ راحت اما خوشفرم انتخاب کردم؛ جوری که هم خودم راحت باشم و هم اون جذابیتی که برای یه شبنشینی لازم بود رو داشته باشم. یه آرایشِ ملایم هم کردم که فقط خستگیِ چشمام رو بپوشونه.
وقتی با کلارا و لورنا رسیدیم کافه، اوضاع اصلاً اونطوری که من میخواستم پیش نرفت. اون دوتا، انگار تصمیم گرفته بودن کلِ منویِ نوشیدنیهای کافه رو خرج کنن! تا نیمهیِ شب، اونها بودن و لیوانهایِ پر از نوشیدنی که هی یکی پسِ یکی جایگزین میشد...
[میشه لطفا کامنت زیاد بذارید و حمایت کنید ممنون میشم..]
... پارت بعدم امشب میزارم
- ۱۹.۶k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط