پرنده افسون شده_16_
داشتم میرفتم سمت در داشتم از این قفس فرار میکردم داغون بودم از درون درحال فروپاشی بودم
این عمارت جز خاطره های مزخرف و چرتی که با کلی عذاب بود یادم میوفتن
همیشه و همیشه هیچ وقت از یادم نمیرن که با من چیکار کردن!
مینهو!
کسی که بهش میگفتم بابا همه چیز زندگیم الان شده اسم
کسی که پشت و پناه من بود الان شده فقط یه اسم و اینکه بخوام بهش بگم پدر سخته،سخت نیست عذاب اوره چون این پدر و همچین این مادری که تو کمترین سن منو وادار به چه کار هایی نکردن خودم نمیگم به زبون آوردنش سخته ولی من واقعا سختمه:)
اینکه بخوام از اینهمه چیزای سخت و خشن عبور کنم برام زهر آور بود گذشتم عبور کردم ولی زخماش مونده روی کمرم تن به تن بدنم فقط رد زخمه و زخمی که اون روز توی راه پله روی سرم افتاد هیچ وقت نرفت درس زندگی شد برام
(فلش بک)
ا/ت
موقعی که صدای بابا و مامان و بابابزرگ رو شنیدم باورم نمیشد
اینا خانوادم بودن؟
اینا همونایی بودن اسمشون گذاشتم خانواده؟
از دید نویسنده
ا/ت کوچولو بود هنوز نمیفهمید اسلحه چیه و توی اون سن میخواستن وارد این موضوع کنن اونو سخت بود خیلی سخت بود هضم این همه حرف که زدن اونایی که تنها پشت و پناهشون بود زجر آور بود به شدت سخت بود برای ا/ت اون یه بچه بود
درسته بچه بود
اما بیشتر از سنش میفهمید خیلی بیشتر میفهمید
از این همه زجری که داشت میکشید قابل باور نبود
اگه بچه ی دیگه ای بود شاید تا الان نمیتونست زنده بمونه
ا/ت
کنار میز بودم نفهمیدم چیشد بعد کلی حرفایی که خانوادم زدن نابود شدم
نمیدونم چیشد هول شدم و تعادلم از دست دادم و سرم خورد به میز
و اونا بدون توجه رفتن سمت برادری که به خاطر من مریض شد
و به من میگفتن مقصر بودم
از سرم خون میومد
این همه خون رو توی زندگیم ندیده بودم منتظر یه دست بودم که نوازش بار روی سرم بیاد و بگه چیزی نیست کوچولو من کنارتم بابا!
چرا نبود؟
کنار برادری که خون و گوشتم به اون وصل بود همه چیز من بود
ولی الان
به غیر از اون انگار بچه ای دیگه ندارن اون لحظه واقعا نیاز داشتم بمیرم
خیلی زیاد دیر شد ولی نیاز دارم خیلی روش فکر کنم چون پارت هاش خیلی زیادن میخوام با دقت روش کار کنم که قشنگ بشه
حمایت کنید که پارت بعدی احتمالا آخر شب بزارم
دوستون دارم🤍
این عمارت جز خاطره های مزخرف و چرتی که با کلی عذاب بود یادم میوفتن
همیشه و همیشه هیچ وقت از یادم نمیرن که با من چیکار کردن!
مینهو!
کسی که بهش میگفتم بابا همه چیز زندگیم الان شده اسم
کسی که پشت و پناه من بود الان شده فقط یه اسم و اینکه بخوام بهش بگم پدر سخته،سخت نیست عذاب اوره چون این پدر و همچین این مادری که تو کمترین سن منو وادار به چه کار هایی نکردن خودم نمیگم به زبون آوردنش سخته ولی من واقعا سختمه:)
اینکه بخوام از اینهمه چیزای سخت و خشن عبور کنم برام زهر آور بود گذشتم عبور کردم ولی زخماش مونده روی کمرم تن به تن بدنم فقط رد زخمه و زخمی که اون روز توی راه پله روی سرم افتاد هیچ وقت نرفت درس زندگی شد برام
(فلش بک)
ا/ت
موقعی که صدای بابا و مامان و بابابزرگ رو شنیدم باورم نمیشد
اینا خانوادم بودن؟
اینا همونایی بودن اسمشون گذاشتم خانواده؟
از دید نویسنده
ا/ت کوچولو بود هنوز نمیفهمید اسلحه چیه و توی اون سن میخواستن وارد این موضوع کنن اونو سخت بود خیلی سخت بود هضم این همه حرف که زدن اونایی که تنها پشت و پناهشون بود زجر آور بود به شدت سخت بود برای ا/ت اون یه بچه بود
درسته بچه بود
اما بیشتر از سنش میفهمید خیلی بیشتر میفهمید
از این همه زجری که داشت میکشید قابل باور نبود
اگه بچه ی دیگه ای بود شاید تا الان نمیتونست زنده بمونه
ا/ت
کنار میز بودم نفهمیدم چیشد بعد کلی حرفایی که خانوادم زدن نابود شدم
نمیدونم چیشد هول شدم و تعادلم از دست دادم و سرم خورد به میز
و اونا بدون توجه رفتن سمت برادری که به خاطر من مریض شد
و به من میگفتن مقصر بودم
از سرم خون میومد
این همه خون رو توی زندگیم ندیده بودم منتظر یه دست بودم که نوازش بار روی سرم بیاد و بگه چیزی نیست کوچولو من کنارتم بابا!
چرا نبود؟
کنار برادری که خون و گوشتم به اون وصل بود همه چیز من بود
ولی الان
به غیر از اون انگار بچه ای دیگه ندارن اون لحظه واقعا نیاز داشتم بمیرم
خیلی زیاد دیر شد ولی نیاز دارم خیلی روش فکر کنم چون پارت هاش خیلی زیادن میخوام با دقت روش کار کنم که قشنگ بشه
حمایت کنید که پارت بعدی احتمالا آخر شب بزارم
دوستون دارم🤍
- ۴.۶k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط