رمان:(تا وقتی که عاشقت بشم)

𓂃 𐙚 پارت ۳۲ | ویو آت 𐙚 𓂃

ویو بعد از مدرسه | آت

زنگ آخر خورده بود. وسایلم رو جمع کردم و به سمت خونه راه افتادم.

بعد از حدود یک ربع به خونه رسیدم. رفتم توی اتاقم، لباس فرمم رو درآوردم، لباس بیرونی پوشیدم، یه میکاپ کوچیک کردم و راهی کافه شدم.

𓂃 𐙚

ویو کافه

دقیقاً سر وقت به کافه رسیدم. کافه خیلی شلوغ بود.

رفتم پیش‌بندم رو پوشیدم و مشغول کار شدم.

امروز من فقط پشت صندوق بودم؛ یه نفر سفارش‌ها رو می‌گرفت و یه نفر دیگه سفارش‌ها رو به مشتری‌ها می‌رسوند.

بعد از چند ساعت کار، نگاهی به ساعت انداختم.

ساعت تقریباً ۶ بود و دیگه باید می‌رفتم خونه.

پیش‌بندم رو درآوردم و از کافه خارج شدم.

𓂃 𐙚

ویو مسیر خونه

توی راه برگشت به خونه بودم که پیامی از طرف رینا برام اومد.

«پیام رینا»

رینا:
«سلام گاو جونم، خوبی؟ میای بریم بیرون؟»

جواب دادم:

آت:
«سلام خره‌ی من، ممنونم. تو خوبی؟ آره میام، کجا؟»

رینا:
«بریم مرکز خرید. ساعت ۸ اونجام.»

آت:
«اوهوم، باشه.»

رینا:
«باش، خدافظ 🌼»

آت:
«خدافظ 🌸»

«اتمام پیام»

چند دقیقه بعد به ایستگاه اتوبوس رسیدم.

اتوبوس چند لحظه بعد اومد و سوار شدم.

سرم رو به شیشه تکیه دادم و به خیابون‌هایی که از جلوی چشمم رد می‌شدن نگاه کردم.

بعد از حدود یه ربع، اتوبوس جلوی ایستگاه خیابونمون ایستاد.

رفتم تا کرایه رو پرداخت کنم. کارتم رو جلوی دستگاه گرفتم.

بوق...

روی صفحه نوشته شد:

«تراکنش با موفقیت انجام شد.»

از اتوبوس پیاده شدم.

از ایستگاه تا خونه حدود پنج دقیقه راه بود.

بعد از پنج دقیقه به خونه رسیدم.

کفش‌هام رو درآوردم، دمپایی خونگی پوشیدم و رفتم توی اتاقم.

لباسم رو عوض کردم، یه میکاپ خوشگل‌تر انجام دادم، کتونی جدیدم رو پوشیدم و رفتم پایین.

منتظر رینا بودم که یه ماشین جلوی خونه توقف کرد.

با دیدن ته‌یونگ و کوک تعجب کردم.

همین‌طور داشتم بهشون نگاه می‌کردم که شیشه‌ی صندلی عقب پایین اومد و رینا با لبخند نگام کرد.

منم به جای لبخند، براش چشم‌غره رفتم.

در ماشین باز شد و سوار شدم.

کوک: آت، سلام.

×: سلام کوک.

ته‌یونگ یه نگاهی بهم انداخت و گفت:

&: سلام.

با لبخند جواب دادم:

×: سلام.

رینا با اخم مصنوعی گفت:

$: ما هم اینجا هویجیم؟

همه خندیدیم، جز ته‌یونگ.

×: نه عزیزم!

کوک: خب حالا بریم مرکز خرید؟

×: بریم.

ته‌یونگ توی تمام مسیر حرفی نمی‌زد.

و همین سکوتش، یه حس عجیبی توی دلم انداخته بود...

نمی‌دونستم چرا این‌قدر ساکته.

به نظرتون چرا ته‌یونگ این‌قدر ساکت بود؟ 👀

𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
...ادامه دارد
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
دیدگاه ها (۱۶)

𐙚🦋 پارت ۳۷ — «پیست» 🦋𐙚𐙚 ویو ته 🦋وقتی رسیدم خونه، تمام فکرم ...

پنهان عشق

سیلام بریم برای پارت گذاری ؟!فایتینگ🔮رمان:«استاد من»Part:1وی...

فیک کوک فصل ²پارت ⁶ویو لناقرار بود امشب من کوک رو بعد از مدت...

𓆩 🖤 𓆪 ── 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐 ── 𓆩 🤍 𓆪╭─━━━━━━━━━━━━─╮🚗 𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚 🚗╰─━━━...

به زیباییه مشکی

الماس زیبای من ...

(دلداده) ویو جونگکوک ساعت ۱ بود پس پاشدم رفتم حموم و لباسام ...

bts

Forbidden love⑧شب بود کرم‌ درونم فعال شده بود و دوباره زنگ ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط