حسینیِ واقعی

حسینیِ واقعی

مردی تعریف می‌کرد: پدرم سال ۱۳۴۰ از دنیا رفت و من شش ماه پس از وفاتش به دنیا آمدم. روی سنگ قبرش نوشته بودند:

«در بزم غم حسین، مرا یاد کنید.»

سال‌ها گذشت تا در بیست‌سالگی، مردی به نام حسین مرا در آغوش گرفت و با گریه، راز بزرگی از زندگی پدرم را برایم تعریف کرد.

گفت: چند روز مانده به عروسی‌ام، با نامزدم به مغازه زرگری پدرت آمدیم. پول کافی نداشتم، اما نامزدم سرویس طلای گران‌قیمتی انتخاب کرد.

پدرت برای حفظ آبرویم گفت که بابت کار بنایی در خانه‌اش از من طلبکار بوده و حساب طلا را با آن صاف کرد؛ حتی صد تومان هم برایم پول عروسی داد، درحالی‌که من هرگز برای او بنایی نکرده بودم!

مدتی بعد فهمیدم پدرت به خانه‌مان آمده و مخفیانه پول جهیزیه همسرم را به مادرش داده بود و گفته بود: «این حواله امام حسین علیه‌السلام است؛ به دامادتان نگویید که من داده‌ام.»

پدرم طوری به من کمک کرده بود که همسرم نفهمد و طوری به همسرم کمک کرده بود که من نفهمم!

آن روز فهمیدم چرا پدرم وصیت کرده بود روی سنگ قبرش بنویسند:

«در بزم غم حسین، مرا یاد کنید.»

او همان‌قدر که برای امام حسین عزاداری می‌کرد، دست یتیمان را می‌گرفت، مرهم درد نیازمندان می‌شد و آبروی مردم را حفظ می‌کرد.

حسینی بودن فقط به عزاداری نیست؛ به دستگیری از نیازمندان، حفظ آبروی مردم و پاکی دست و دل است.


💯
دیدگاه ها (۰)

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۵

🍷 شراب قرمزقسمت نهم: پیامرینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک ...

فاصله یک لبخند تا جنون

عروس فراریp¹''سئول، کره جنوبی | ساعت ۱۱:۴۰ شب''صدای موسیقی د...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:②پدرِ ربکا با صدایی که از ته چاه میومد درخوا...

Iove and the MoonPart 45ویو یونایونا: پدرم؟این کلمه انگار تو...

سلام و احترام 🌹آدم‌های بزرگ قامتشان بلندتر نیست! خانه‌شان بز...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۴

#داستانڪ حکایتی هست که می‌گوید:خواجه شمس‌الدین محمد؛ شاگرد ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط