قسمت ۸(بخش دو)
بهم گفت تو آدم خیلی کم حرفی هستی.طی این دو ماه اصلا باهام حرف نزدی،الانم فکر کنم نخوای.اگه تو دوست نداری اما من از حرف زدن با تو لذت می برم.مکثی کرد و سپس گفت من از صبر کردن خوشم نمییاد و دوسالی که گذشت خیلی برام سخت بود.و الان خوشحالم که تو پایان صبر منی.در کل مدت با دستام بازی می کردم که گریهام نگیره.بلند شد و گفت عروسک چینی حداقل بهم فحش بده؛ عروسکم اصلا می تونی حرف بزنی؟. با لحن عصبانی و گریهوار گفتم بله،بلدم حرف بزنم اما دوست ندارم با جنابعالی حرف بزنم.و بعدش شروع کردم به گریه کردن.از صبح دلم می خواست گریه کنم اما مجبور بودم جلوش رو نگه دارم اما الان نمی شد.ناراحتی ام از گریه کردن به زاری کردن تبدیل شد.ويليام بلند شد و جلوم نشسته گفت غلط کردم عروسکم، فقط خواستم راضیت کنم باهام حرف بزنی،ببخشید،ترو خدا گریه نکن.از داخل جیبش ی دستمال در اورد و شروع کرد به پاک کردن اشکهام ولی فایده نداشت.یه چپ و راست نگاه کرد و رفت برام چایی و کیک اورد.وقتی رفته بوده از تخت آمده بودم رو زمین و به دیوار تکیه داره بودم و پاهام رو جمع کرده بودم و دستام رو بینش گذاشته بودم.کنارم نشست.نگاه نکردم.گفت عروسکم تا کی می خوای مثل ابر بهار گریه کنی.چشمات داغون میشه.بیا یکم کیک بخور،کیک دوای هر دردی هست.ی قاشق از کیک رو اورد جلوی دهنم اما اون رو پس زدم.گفت پناهگاه امنم تموم کن گریه کردن رو.من بی جا کردم که اون حرف رو بهت زدم.دیگه گریه نکن.برای اولین بار بود که صدای مردی رو کنارم می شنیدم که سرم داد نمی زد. یا از سر وظیفه باهام حرف نمیزد.نگاه ش کردم.نگاه چشمان آبی اش که انگار دریا رو بلعیده بودند.اونم می خواست گریه کنه اما نمی تونست.با لکنت بهش گفتم تو چرا می خوای گریه کنی؟.انکار کرد.چای را بهم داد گفتم بزارش زمین داغه و بعد ادامه دادم سپس چرا انقدر پریشون بودی؟.گفت مهم نیست.بهش گفتم بگو و گرنه نه به گریه ها ادامه می دم.گفت تو تازه وارد خانواده من شدی و خیلی چیزها رو نمی دونی مکثی کرد و گفت همانطور که می دونی پدرم سه تا زن داره دومی که مادر من بوده فوت شده و زنی که امروز تو سالن عروسی بود کسی بود که حق مادری به گردنم داره و واقعا ماردم اما منو به دنیا نیاورده ولی زن اوله طلاق گرفته یا بهتر بگیم بابام طلاقش داده و اون از هیچ کس مخصوصا من خوشش نمییاد و کسی که از من خوشش نیا پس از تو متنفر میشه . گفتم چرا ؟ مگه چه اتفاقی افتاده ؟ گفت عروسکم چایی آب یخ شده الانم تا گریهات بند آمده باشو لباستو عوض کن منم می خوام برم دوش بگیرم،چندتا آدم رو استخدام کردم که برای تو کار کنند الان می گم بیاند تا کمکت کنند.و بعدش رفت،حس ششم دوتا چیز می گفت که الان ویلیام منو پیچوند و دومی هم می گه اوضاع این خانواده عادی نیست البته صبح ی چیزی هم ته دلم می گفت ی اتفاق بدی رخ می دهد من فکر کردم اتفاق بده مربوط به خود ازدواج نگو ی اتفاق بدتر هم افتاده که من ازش خبر ندارم.یعنی به زن اول مرتبط هست؟
------------------------------
#تیک_تاک #ایران #مرگ_بر_امریکا #اینستاگرام #یوتیوب #گوگل #ویسگون #انگیزشی #کیدراما #کیپاپ
------------------------------
#تیک_تاک #ایران #مرگ_بر_امریکا #اینستاگرام #یوتیوب #گوگل #ویسگون #انگیزشی #کیدراما #کیپاپ
- ۲۶.۴k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط