رمان :تا وقتی که عاشقت شدم ^_^
𓂃 𐙚 پارت ۲۷ 𐙚 𓂃
ویو صبح | تهیونگ
از خواب بیدار شدم و رفتم سمت حمام.
بعد از حدود یه ربع اومدم بیرون، لباس فرم مدرسه رو پوشیدم و رفتم پایین.
همین که رسیدم، خدمتکار رو دیدم که صدام میکرد.
خدمتکار: آقا، صبحونه آمادهست.
با بیمیلی نگاهی به غذا انداختم.
&: دلم چیزی نمیخواد.
بلافاصله از خونه بیرون رفتم.
بادیگاردم در ماشین رو برام باز کرد، سوار شدم و به سمت مدرسه حرکت کردیم.
𓂃 ✦ 𓂃
ویو ا/ت
از خواب بیدار شدم، تختم رو مرتب کردم و رفتم سمت آشپزخونه.
یه صبحونهی کوچیک خوردم و بعد برگشتم بالا تا آماده بشم.
موهام رو شونه کردم و باز گذاشتمشون. یه مقدار ضدآفتاب و تینت زدم، فرم مدرسهم رو پوشیدم و راه افتادم سمت مدرسه.
𓂃 𐙚 𓂃
ویو | داخل مدرسه
وقتی رسیدم، دیدم یه عده دختر مثل همیشه دور تهیونگ جمع شدن و باهاش حرف میزنن.
تهیونگ همین که منو دید، میخواست بیاد سمتم؛ ولی قبل از اینکه بتونه حرکتی کنه، نامجون صداش زد.
نامجون: تهیونگ، بیا!
تهیونگ بدون حرفی رفت سمت نامجون؛ درحالیکه نامجون اصلاً قصد نداشت چیز خاصی بهش بگه.
تهیونگ یه نفس راحت کشید.
منم داشتم وارد مدرسه میشدم که یکی از پشت چشمام رو گرفت.
$: بگو من کیم؟
×: تو خرِ خودمی!
خندیدم.
دستهاش رو از روی چشمام برداشت و اومد بغلم.
$: تو هم گاوِ خودمی!
با هم کلی خندیدیم تا رسیدیم به کلاس.
کلاس، برخلاف همیشه، خیلی آروم بود.
یه کم مشکوک به نظر میرسید، ولی اهمیت ندادم و سر جام نشستم.
چند دقیقه بعد، تهیونگ با اخم وارد کلاس شد.
گوشیای که دستش بود رو محکم گرفته بود.
تهیونگ همین که چشمش به من افتاد، اخمهاش کمکم باز شد.
انگار تمام سنگینیای که روی صورتش بود، فقط با دیدن من کنار رفت.
برای چند لحظه نگاهش روی من موند؛ بعد رفت سر جاش نشست.
𓂃 ✦ 𓂃
ویو تهیونگ
نمیدونستم حرفی که بابام اون روز توی پرواز بهم گفته بود رو به ا/ت بگم یا نه.
از صبح ذهنم درگیر همون موضوع بود.
هرچی فکر میکردم، به نتیجهای نمیرسیدم.
آخرش با همون اخم همیشگی وارد کلاس شدم.
اما همین که چشمم به ا/ت افتاد...
اخمهام ناخودآگاه باز شد.
یه آرامش عجیب و آشنایی توی وجودم نشست؛ انگار فقط دیدنش کافی بود تا ذهن شلوغم برای چند لحظه ساکت بشه.
خودمم نمیدونستم چرا حضورش اینقدر روی من تأثیر داشت.
«چرا بین اینهمه آدم... فقط دیدن اون کافیه تا حالم بهتر بشه؟»
معلم وارد کلاس شد و شروع به درس دادن کرد.
ولی حتی وسط درس هم، هر چند دقیقه یکبار ناخودآگاه نگاهم سمت ا/ت میرفت.
هر بار هم که نگاش میکردم، یه حس آروم و ناشناخته توی دلم مینشست...
حسی که هنوز نمیخواستم اسمش رو بدونم.
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
...ادامه دارد
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
ویو صبح | تهیونگ
از خواب بیدار شدم و رفتم سمت حمام.
بعد از حدود یه ربع اومدم بیرون، لباس فرم مدرسه رو پوشیدم و رفتم پایین.
همین که رسیدم، خدمتکار رو دیدم که صدام میکرد.
خدمتکار: آقا، صبحونه آمادهست.
با بیمیلی نگاهی به غذا انداختم.
&: دلم چیزی نمیخواد.
بلافاصله از خونه بیرون رفتم.
بادیگاردم در ماشین رو برام باز کرد، سوار شدم و به سمت مدرسه حرکت کردیم.
𓂃 ✦ 𓂃
ویو ا/ت
از خواب بیدار شدم، تختم رو مرتب کردم و رفتم سمت آشپزخونه.
یه صبحونهی کوچیک خوردم و بعد برگشتم بالا تا آماده بشم.
موهام رو شونه کردم و باز گذاشتمشون. یه مقدار ضدآفتاب و تینت زدم، فرم مدرسهم رو پوشیدم و راه افتادم سمت مدرسه.
𓂃 𐙚 𓂃
ویو | داخل مدرسه
وقتی رسیدم، دیدم یه عده دختر مثل همیشه دور تهیونگ جمع شدن و باهاش حرف میزنن.
تهیونگ همین که منو دید، میخواست بیاد سمتم؛ ولی قبل از اینکه بتونه حرکتی کنه، نامجون صداش زد.
نامجون: تهیونگ، بیا!
تهیونگ بدون حرفی رفت سمت نامجون؛ درحالیکه نامجون اصلاً قصد نداشت چیز خاصی بهش بگه.
تهیونگ یه نفس راحت کشید.
منم داشتم وارد مدرسه میشدم که یکی از پشت چشمام رو گرفت.
$: بگو من کیم؟
×: تو خرِ خودمی!
خندیدم.
دستهاش رو از روی چشمام برداشت و اومد بغلم.
$: تو هم گاوِ خودمی!
با هم کلی خندیدیم تا رسیدیم به کلاس.
کلاس، برخلاف همیشه، خیلی آروم بود.
یه کم مشکوک به نظر میرسید، ولی اهمیت ندادم و سر جام نشستم.
چند دقیقه بعد، تهیونگ با اخم وارد کلاس شد.
گوشیای که دستش بود رو محکم گرفته بود.
تهیونگ همین که چشمش به من افتاد، اخمهاش کمکم باز شد.
انگار تمام سنگینیای که روی صورتش بود، فقط با دیدن من کنار رفت.
برای چند لحظه نگاهش روی من موند؛ بعد رفت سر جاش نشست.
𓂃 ✦ 𓂃
ویو تهیونگ
نمیدونستم حرفی که بابام اون روز توی پرواز بهم گفته بود رو به ا/ت بگم یا نه.
از صبح ذهنم درگیر همون موضوع بود.
هرچی فکر میکردم، به نتیجهای نمیرسیدم.
آخرش با همون اخم همیشگی وارد کلاس شدم.
اما همین که چشمم به ا/ت افتاد...
اخمهام ناخودآگاه باز شد.
یه آرامش عجیب و آشنایی توی وجودم نشست؛ انگار فقط دیدنش کافی بود تا ذهن شلوغم برای چند لحظه ساکت بشه.
خودمم نمیدونستم چرا حضورش اینقدر روی من تأثیر داشت.
«چرا بین اینهمه آدم... فقط دیدن اون کافیه تا حالم بهتر بشه؟»
معلم وارد کلاس شد و شروع به درس دادن کرد.
ولی حتی وسط درس هم، هر چند دقیقه یکبار ناخودآگاه نگاهم سمت ا/ت میرفت.
هر بار هم که نگاش میکردم، یه حس آروم و ناشناخته توی دلم مینشست...
حسی که هنوز نمیخواستم اسمش رو بدونم.
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
...ادامه دارد
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
- ۱۰.۹k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط