#درخواستی
#درخواستی
«همسرِ میلیاردر»
part_2
هفتهی اول ازدواجت، تقریباً هیچ حرفی میان تو و جونگکوک ردوبدل نشد.
او صبح زود از خانه بیرون میرفت و شبها دیر برمیگشت.
گاهی در راهرو میدیدیش؛ با تلفن در دست و چهرهای جدی که حتی کارکنان عمارت هم جرئت نمیکردند بیدلیل مزاحمش شوند.
تو هم سعی میکردی جلوی چشمش نباشی.
تا اینکه یک صبح، وقتی برای رفتن به مدرسه آماده میشدی، مدیر عمارت در زد.
ـ خانم، آقای جئون گفتن امروز با ماشین خودشون به مدرسه برید.
با تعجب پرسیدی:
ـ خودشون هم میان؟
ـ بله، خانم.
دلت فرو ریخت.
تمام راه مدرسه را در سکوت گذراندی. جونگکوک حتی یک بار هم به سمتت نگاه نکرد و مشغول خواندن پیامهای تلفنش بود.
وقتی ماشین جلوی مدرسه ایستاد، پیش از پیاده شدن صدایش را شنیدی.
ـ صبر کن.
برگشتی.
جونگکوک یک جعبهی کوچک روی صندلی گذاشت.
ـ اینو بگیر.
جعبه را باز کردی.
یک ساعت ظریف و زیبا داخلش بود.
ـ این چیه؟
ـ ساعت.
با تردید نگاهش کردی.
ـ میدونم ساعت چیه...
جونگکوک سرش را بلند کرد.
برای چند ثانیه به هم نگاه کردید.
بعد گوشهی لبش بالا رفت.
ـ پس چرا پرسیدی؟
گونههایت داغ شدند.
ـ منظورم این بود که... چرا برام خریدی؟
ـ چون ساعت قبلیت خراب بود.
با تعجب به او خیره شدی.
ـ از کجا میدونی؟
ـ هر روز میبینم که چند بار بهش نگاه میکنی و بعد باهاش ور میری.
بعد در ماشین را باز کرد.
ـ برو. دیرت میشه.
تو پیاده شدی و هنوز چند قدم برنداشته بودی که صدایش را شنیدی.
ـ راستی.
برگشتی.
ـ اگه کسی اذیتت کرد، لازم نیست تنهایی تحملش کنی.
قبل از اینکه فرصت کنی چیزی بگویی، ماشین حرکت کرد.
تو همانجا ایستادی.
برای اولین بار، کسی بدون اینکه از او درخواست کمک کنی، متوجه ناراحتیات شده بود.
اما مدرسه همان مدرسه بود.
هنوز وارد کلاس نشده بودی که یکی از دخترها با دیدنت پوزخند زد.
ـ شنیدم ازدواج کردی!
دختر دیگری خندید.
ـ واقعاً؟ با کی؟
ـ با جئون جونگکوک!
چند نفر با تعجب به تو نگاه کردند.
یکی از آنها گفت:
ـ شوخی میکنی؟ اون جونگکوکه! چطوری تونسته تو رو انتخاب کنه؟
سکوت کردی.
دختر اول به ساعت روی دستت اشاره کرد.
ـ حداقل خوب پول خرجت میکنه. شاید تنها چیزی که بلدی همینه؛ پول بابات رو خرج کنی و بعد پول شوهرت رو.
خندهها دوباره بلند شدند.
تو به زمین نگاه کردی.
همان لحظه، صدای باز شدن در کلاس بلند شد.
جونگکوک وارد شد.
چند نفر فوراً ساکت شدند.
او نگاهی به جمع انداخت و بعد به تو که کنار پنجره ایستاده بودی.
ـ چه خبره؟
کسی جواب نداد.
دختر اول لبخند مصنوعی زد.
ـ هیچی، داشتیم با هم حرف میزدیم.
جونگکوک چند قدم جلو آمد.
ـ پس چرا وقتی من اومدم ساکت شدید؟
هیچکس چیزی نگفت.
نگاهش روی دختر ثابت ماند.
ـ اگه حرفی دربارهی همسرم دارید، میتونید مستقیم به خودم بگید.
رنگ صورت دختر پرید.
ـ ما فقط شوخی میکردیم...
ـ من نخندیدم.
صدایش بلند نبود، اما هیچکس جرئت نکرد حرف دیگری بزند.
جونگکوک به سمت تو برگشت.
ـ بیا.
با تردید دنبالش رفتی.
وقتی از کلاس خارج شدید، آهسته گفتی:
ـ لازم نبود این کار رو بکنی.
ایستاد.
ـ چه کاری؟
ـ ازم دفاع کنی.
جونگکوک چند لحظه نگاهت کرد.
ـ چرا؟
ـ چون... تو که دوستم نداری.
چهرهاش تغییر نکرد، اما نگاهش جدیتر شد.
ـ دوست داشتن یه چیزه، اجازه دادن به بقیه برای تحقیر کردن تو یه چیز دیگه.
نمیدانستی چه بگویی.
او ادامه داد:
ـ اینکه من عاشقت نیستم، به این معنی نیست که حق داری جلوی همه بیارزش به نظر برسی.
این جمله در ذهنت ماند.
جونگکوک راه افتاد، اما تو برای چند ثانیه همانجا ایستادی.
بعد برای اولین بار، بدون اینکه سرت را پایین بیندازی، به راهروی مدرسه نگاه کردی.
شاید هنوز از خودت مطمئن نبودی.
شاید هنوز از حرف زدن میترسیدی.
اما برای اولین بار، احساس کردی لازم نیست برای زنده ماندن در این دنیا، همیشه کوچک باشی.
آن شب، وقتی جونگکوک به خانه برگشت، تو در اتاق نشیمن نشسته بودی و کتاب میخواندی.
با شنیدن صدای قدمهایش، کتاب را بستی.
ـ خسته نباشی.
جونگکوک لحظهای مکث کرد.
ـ ممنون.
به سمت پلهها رفت، اما دوباره برگشت.
ـ امروز توی مدرسه اتفاقی افتاد؟
با تردید گفتی:
ـ نه... یعنی...
ـ اگه نمیخوای بگی، مجبور نیستی.
این بار، خودت ادامه دادی.
ـ اون دخترها همیشه همینطورن. از وقتی یادمه، من رو مسخره میکنن.
جونگکوک روی مبل روبهرویت نشست.
ـ چرا هیچوقت به کسی نگفتی؟
نگاهت را پایین انداختی.
ـ فکر میکردم اگه چیزی نگم، خسته میشن و دست برمیدارن.
ـ و دست برداشتن؟
لبخند تلخی زدی.
ـ نه.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
ادامه بعد بنر↢↢
«همسرِ میلیاردر»
part_2
هفتهی اول ازدواجت، تقریباً هیچ حرفی میان تو و جونگکوک ردوبدل نشد.
او صبح زود از خانه بیرون میرفت و شبها دیر برمیگشت.
گاهی در راهرو میدیدیش؛ با تلفن در دست و چهرهای جدی که حتی کارکنان عمارت هم جرئت نمیکردند بیدلیل مزاحمش شوند.
تو هم سعی میکردی جلوی چشمش نباشی.
تا اینکه یک صبح، وقتی برای رفتن به مدرسه آماده میشدی، مدیر عمارت در زد.
ـ خانم، آقای جئون گفتن امروز با ماشین خودشون به مدرسه برید.
با تعجب پرسیدی:
ـ خودشون هم میان؟
ـ بله، خانم.
دلت فرو ریخت.
تمام راه مدرسه را در سکوت گذراندی. جونگکوک حتی یک بار هم به سمتت نگاه نکرد و مشغول خواندن پیامهای تلفنش بود.
وقتی ماشین جلوی مدرسه ایستاد، پیش از پیاده شدن صدایش را شنیدی.
ـ صبر کن.
برگشتی.
جونگکوک یک جعبهی کوچک روی صندلی گذاشت.
ـ اینو بگیر.
جعبه را باز کردی.
یک ساعت ظریف و زیبا داخلش بود.
ـ این چیه؟
ـ ساعت.
با تردید نگاهش کردی.
ـ میدونم ساعت چیه...
جونگکوک سرش را بلند کرد.
برای چند ثانیه به هم نگاه کردید.
بعد گوشهی لبش بالا رفت.
ـ پس چرا پرسیدی؟
گونههایت داغ شدند.
ـ منظورم این بود که... چرا برام خریدی؟
ـ چون ساعت قبلیت خراب بود.
با تعجب به او خیره شدی.
ـ از کجا میدونی؟
ـ هر روز میبینم که چند بار بهش نگاه میکنی و بعد باهاش ور میری.
بعد در ماشین را باز کرد.
ـ برو. دیرت میشه.
تو پیاده شدی و هنوز چند قدم برنداشته بودی که صدایش را شنیدی.
ـ راستی.
برگشتی.
ـ اگه کسی اذیتت کرد، لازم نیست تنهایی تحملش کنی.
قبل از اینکه فرصت کنی چیزی بگویی، ماشین حرکت کرد.
تو همانجا ایستادی.
برای اولین بار، کسی بدون اینکه از او درخواست کمک کنی، متوجه ناراحتیات شده بود.
اما مدرسه همان مدرسه بود.
هنوز وارد کلاس نشده بودی که یکی از دخترها با دیدنت پوزخند زد.
ـ شنیدم ازدواج کردی!
دختر دیگری خندید.
ـ واقعاً؟ با کی؟
ـ با جئون جونگکوک!
چند نفر با تعجب به تو نگاه کردند.
یکی از آنها گفت:
ـ شوخی میکنی؟ اون جونگکوکه! چطوری تونسته تو رو انتخاب کنه؟
سکوت کردی.
دختر اول به ساعت روی دستت اشاره کرد.
ـ حداقل خوب پول خرجت میکنه. شاید تنها چیزی که بلدی همینه؛ پول بابات رو خرج کنی و بعد پول شوهرت رو.
خندهها دوباره بلند شدند.
تو به زمین نگاه کردی.
همان لحظه، صدای باز شدن در کلاس بلند شد.
جونگکوک وارد شد.
چند نفر فوراً ساکت شدند.
او نگاهی به جمع انداخت و بعد به تو که کنار پنجره ایستاده بودی.
ـ چه خبره؟
کسی جواب نداد.
دختر اول لبخند مصنوعی زد.
ـ هیچی، داشتیم با هم حرف میزدیم.
جونگکوک چند قدم جلو آمد.
ـ پس چرا وقتی من اومدم ساکت شدید؟
هیچکس چیزی نگفت.
نگاهش روی دختر ثابت ماند.
ـ اگه حرفی دربارهی همسرم دارید، میتونید مستقیم به خودم بگید.
رنگ صورت دختر پرید.
ـ ما فقط شوخی میکردیم...
ـ من نخندیدم.
صدایش بلند نبود، اما هیچکس جرئت نکرد حرف دیگری بزند.
جونگکوک به سمت تو برگشت.
ـ بیا.
با تردید دنبالش رفتی.
وقتی از کلاس خارج شدید، آهسته گفتی:
ـ لازم نبود این کار رو بکنی.
ایستاد.
ـ چه کاری؟
ـ ازم دفاع کنی.
جونگکوک چند لحظه نگاهت کرد.
ـ چرا؟
ـ چون... تو که دوستم نداری.
چهرهاش تغییر نکرد، اما نگاهش جدیتر شد.
ـ دوست داشتن یه چیزه، اجازه دادن به بقیه برای تحقیر کردن تو یه چیز دیگه.
نمیدانستی چه بگویی.
او ادامه داد:
ـ اینکه من عاشقت نیستم، به این معنی نیست که حق داری جلوی همه بیارزش به نظر برسی.
این جمله در ذهنت ماند.
جونگکوک راه افتاد، اما تو برای چند ثانیه همانجا ایستادی.
بعد برای اولین بار، بدون اینکه سرت را پایین بیندازی، به راهروی مدرسه نگاه کردی.
شاید هنوز از خودت مطمئن نبودی.
شاید هنوز از حرف زدن میترسیدی.
اما برای اولین بار، احساس کردی لازم نیست برای زنده ماندن در این دنیا، همیشه کوچک باشی.
آن شب، وقتی جونگکوک به خانه برگشت، تو در اتاق نشیمن نشسته بودی و کتاب میخواندی.
با شنیدن صدای قدمهایش، کتاب را بستی.
ـ خسته نباشی.
جونگکوک لحظهای مکث کرد.
ـ ممنون.
به سمت پلهها رفت، اما دوباره برگشت.
ـ امروز توی مدرسه اتفاقی افتاد؟
با تردید گفتی:
ـ نه... یعنی...
ـ اگه نمیخوای بگی، مجبور نیستی.
این بار، خودت ادامه دادی.
ـ اون دخترها همیشه همینطورن. از وقتی یادمه، من رو مسخره میکنن.
جونگکوک روی مبل روبهرویت نشست.
ـ چرا هیچوقت به کسی نگفتی؟
نگاهت را پایین انداختی.
ـ فکر میکردم اگه چیزی نگم، خسته میشن و دست برمیدارن.
ـ و دست برداشتن؟
لبخند تلخی زدی.
ـ نه.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
ادامه بعد بنر↢↢
- ۶۴۶
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط