چند پارتی بازی ممنوع
پارت ۱۱
در همین لحظه، درِ اتاق با صدای آرامی باز شد و تهیونگ با یک کاسه سوپ گرم و قیافهای خجالتزده و در عین حال خوشحال وارد شد.
اما دقیقاً در همان ثانیهای که سر و کلهی تهیونگ پیدا شد، صورت جونگکوک و من تنها چند میلیمتر با هم فاصله داشت؛ لبهای جونگکوک داشت آرام روی لبهای من مینشست که صدای بههمخوردن قاشق و کاسه توی سکوت اتاق پیچید.
من با چشمهایی گشادشده و گونههایی که از شدت شرم سرخ شده بودند، سرم را با سرعتی باورنکردنی به سمت دیگر برگرداندم.
جونگکوک سرش را عقب کشید، نگاهی به تهیونگ که با چشمهای گردشده و کاسه به دست وسط اتاق خشکش زده بود انداخت و کلافه چشمهایش را بست. زیر لب غرید:
— «لعنت به این شانس...»
بعد با همان نگاه حرصی به تهیونگ خیره شد و گفت:
— «نمیتونستی یه ربع دیرتر بیای، تهیونگ؟! دقیقاً روی خاکریزِ فتحِ قله باید سر و کلت پیدا میشد؟!»
تهیونگ لبخند دنداننمایی زد، کاسهی سوپ را روی میز کنار تخت گذاشت و شانهای بالا انداخت:
— «خب ببخشید! از کجا میدونستم قراره صحنهی احساسیِ فیلمهای هالیوودی رو خراب کنم؟ گفتم شاید جناب مافیا از گشنگی تلف بشن، براشون سوپ آوردم!»
جونگکوک با قیافهای طلبکار بالشت زیر سرش را چنگ زد و با تمام زورِ باقیماندهاش پرت کرد سمت تهیونگ و داد زد:
— «گمشو بیرون، تهیونگ! گمشو بیرون تا با همین سرمِ توی دستم نکشتمت!»
تهیونگ با خنده بالشت را روی هوا گرفت، یک چشمک به من زد که حالا از خنده و شرم صورتم سرخ شده بود، و گفت:
— «باشه، باشه! معلومه حضور من مزاحمه. به کارهای مهمتون برسید، من بیرون نگهبانی میدم!» و با سرعت از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست.
اتاق دوباره در سکوتی پر از خجند و شیرین فرو رفت. جونگکوک نفس عمیقی کشید، لبخندی دنداننما زد و دستم را محکمتر توی دستش فشرد...هوای اتاق بیمارستان، با همهی بوی تند الکل و ضدعفونیکننده، حالا برای من بهشت شده بود. سکوت شیرینی که بعد از رفتن تهیونگ حاکم شد، انگار تمام دنیای ما را از هر هیاهو و خطری جدا میکرد.
جونگکوک آرام دستم را کشید تا دوباره بهش نزدیکتر شوم. شانههای پهنش به بالش تکیه داده شده بود و با آن نگاه عمیق، خیرهکننده و پراز تمنایی که همیشه نفسبندم میآورد، نگاهم میکرد. پیرسینگ روی لبش زیر نور ملایم چراغ خواب بیمارستان برق میزد و صورتش با تمام خشونت و جذبهی مردانهاش، حالا فقط برای من لطیف بود.
— «نزدیکتر بیا، ا.ت...» صدایش بم و خشدار بود، اما لحنش چنان آرامشی داشت که تمام ترسهای این چند ماه را از تنم بیرون کرد.
آرام روی صندلی خم شدم. دست آزادش بالا آمد و انگشتان سرد و کشیدهاش روی گونهام نشست؛ نوازش ملایم پوست خط فکم کاری کرد که چشمهایم از لذت و آرامش بسته شود. سرش را کمی جلو آورد و این بار، بدون هیچ مزاحم و مانعی، لبهایش نرم و آرام روی لبهایم نشست.
بوسهای پر از دلتنگی، پر از عذابهایی که کشیده بودیم و پر از عشقی که حالا بعد از همهی آن تاریکیها و تیر خوردنها سر جای خودش برگشته بود. دستم را بالا آوردم و مشتم را آرام روی سینهاش، درست کنار جای خالی گلوله گذاشتم. جونگکوک هینِ کوتاهی از درد کشید، اما لبخند محوی روی لبش نشست و دستش را روی دستم گذاشت و فشار داد.
پیشانیاش را به پیشانیام چسباند و در حالی که نفسهای گرمش به صورتم میخورد، زمزمه کرد:
— «دیگه هیچوقت از دستم فرار نمیکنی، مگه نه؟»
لبخند کمجانی زدم، اشکی که از گوشهی چشمم چکیده بود را با انگشت پاک کرد و با تمام وجود، خودم را بیشتر در آغوشش جا دادم:
— «دیگه هیچوقت... تا ابد پیشت میمونم، جونگکوک.»
توفانِ تاریکی که زندگیمان را به آتش کشیده بود، حالا جایش را به آرامشی عمیق داده بود؛ آرامشی که میدانستیم به این راحتیها از دستش نخواهیم داد.
در همین لحظه، درِ اتاق با صدای آرامی باز شد و تهیونگ با یک کاسه سوپ گرم و قیافهای خجالتزده و در عین حال خوشحال وارد شد.
اما دقیقاً در همان ثانیهای که سر و کلهی تهیونگ پیدا شد، صورت جونگکوک و من تنها چند میلیمتر با هم فاصله داشت؛ لبهای جونگکوک داشت آرام روی لبهای من مینشست که صدای بههمخوردن قاشق و کاسه توی سکوت اتاق پیچید.
من با چشمهایی گشادشده و گونههایی که از شدت شرم سرخ شده بودند، سرم را با سرعتی باورنکردنی به سمت دیگر برگرداندم.
جونگکوک سرش را عقب کشید، نگاهی به تهیونگ که با چشمهای گردشده و کاسه به دست وسط اتاق خشکش زده بود انداخت و کلافه چشمهایش را بست. زیر لب غرید:
— «لعنت به این شانس...»
بعد با همان نگاه حرصی به تهیونگ خیره شد و گفت:
— «نمیتونستی یه ربع دیرتر بیای، تهیونگ؟! دقیقاً روی خاکریزِ فتحِ قله باید سر و کلت پیدا میشد؟!»
تهیونگ لبخند دنداننمایی زد، کاسهی سوپ را روی میز کنار تخت گذاشت و شانهای بالا انداخت:
— «خب ببخشید! از کجا میدونستم قراره صحنهی احساسیِ فیلمهای هالیوودی رو خراب کنم؟ گفتم شاید جناب مافیا از گشنگی تلف بشن، براشون سوپ آوردم!»
جونگکوک با قیافهای طلبکار بالشت زیر سرش را چنگ زد و با تمام زورِ باقیماندهاش پرت کرد سمت تهیونگ و داد زد:
— «گمشو بیرون، تهیونگ! گمشو بیرون تا با همین سرمِ توی دستم نکشتمت!»
تهیونگ با خنده بالشت را روی هوا گرفت، یک چشمک به من زد که حالا از خنده و شرم صورتم سرخ شده بود، و گفت:
— «باشه، باشه! معلومه حضور من مزاحمه. به کارهای مهمتون برسید، من بیرون نگهبانی میدم!» و با سرعت از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست.
اتاق دوباره در سکوتی پر از خجند و شیرین فرو رفت. جونگکوک نفس عمیقی کشید، لبخندی دنداننما زد و دستم را محکمتر توی دستش فشرد...هوای اتاق بیمارستان، با همهی بوی تند الکل و ضدعفونیکننده، حالا برای من بهشت شده بود. سکوت شیرینی که بعد از رفتن تهیونگ حاکم شد، انگار تمام دنیای ما را از هر هیاهو و خطری جدا میکرد.
جونگکوک آرام دستم را کشید تا دوباره بهش نزدیکتر شوم. شانههای پهنش به بالش تکیه داده شده بود و با آن نگاه عمیق، خیرهکننده و پراز تمنایی که همیشه نفسبندم میآورد، نگاهم میکرد. پیرسینگ روی لبش زیر نور ملایم چراغ خواب بیمارستان برق میزد و صورتش با تمام خشونت و جذبهی مردانهاش، حالا فقط برای من لطیف بود.
— «نزدیکتر بیا، ا.ت...» صدایش بم و خشدار بود، اما لحنش چنان آرامشی داشت که تمام ترسهای این چند ماه را از تنم بیرون کرد.
آرام روی صندلی خم شدم. دست آزادش بالا آمد و انگشتان سرد و کشیدهاش روی گونهام نشست؛ نوازش ملایم پوست خط فکم کاری کرد که چشمهایم از لذت و آرامش بسته شود. سرش را کمی جلو آورد و این بار، بدون هیچ مزاحم و مانعی، لبهایش نرم و آرام روی لبهایم نشست.
بوسهای پر از دلتنگی، پر از عذابهایی که کشیده بودیم و پر از عشقی که حالا بعد از همهی آن تاریکیها و تیر خوردنها سر جای خودش برگشته بود. دستم را بالا آوردم و مشتم را آرام روی سینهاش، درست کنار جای خالی گلوله گذاشتم. جونگکوک هینِ کوتاهی از درد کشید، اما لبخند محوی روی لبش نشست و دستش را روی دستم گذاشت و فشار داد.
پیشانیاش را به پیشانیام چسباند و در حالی که نفسهای گرمش به صورتم میخورد، زمزمه کرد:
— «دیگه هیچوقت از دستم فرار نمیکنی، مگه نه؟»
لبخند کمجانی زدم، اشکی که از گوشهی چشمم چکیده بود را با انگشت پاک کرد و با تمام وجود، خودم را بیشتر در آغوشش جا دادم:
— «دیگه هیچوقت... تا ابد پیشت میمونم، جونگکوک.»
توفانِ تاریکی که زندگیمان را به آتش کشیده بود، حالا جایش را به آرامشی عمیق داده بود؛ آرامشی که میدانستیم به این راحتیها از دستش نخواهیم داد.
- ۸.۸k
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط