گس لایتر/پارت ۸۴
عکس بعد: جونگکوک
نایون: بورام چی؟... نکنه بهش علاقمند شدی؟
جونگکوک(پوزخند): انقد احمق به نظر میام؟
نایون: پس چرا رهاش نمیکنی؟
جونگکوک: حالمو خوب میکنه... در مقایسه با بایول جذاب تره... بایول زیادی از حد مهربونه... زود میبخشه... زود ناراحت میشه... زیادی ابراز عشق میکنه... درست عین دختر بچه های ۱۵ ساله!
نایون: جونگکوک!!! حواست هست؟ در مورد همسرت داری صحبت میکنی!!!
جونگکوک(با صدای بلند): اومااا... توی کار من دخالت نکن!...
وقتی به محبت و توجهت نیاز داشتم...نبودی! این حرفات نمیتونه اونا رو جبران کنه... الانم نیازی بهش ندارم... انقدرم برای بایول دلسوزی نکن... خانوادش خیلی بیشتر از این حرفا هواشو دارن!... و در ضمن!... سعی نکن با یادآوری این موضوع که دارم بچه دار میشم تحت تاثیرم قرار بدی!... اون بچه هم یکی میشه عین من!... اون بزرگترین اشتباه زندگیمه!... دست از سرم بردار!...
از زبان نویسنده:
جونگکوک انقد صداشو بالا برد که منشی نایون همه ی حرفاشونو شنید... شاید این اولین بار توی زندگیش بود که انقد بلند دردشو میگفت... چون هیچوقت در موردش صحبت نمیکرد...
وقتی حرفاشو زد با عصبانیت تمام از اتاق نایون خارج شد و در رو محکم بست!...
منشی با دیدن جونگکوک سر جای خودش لرزید... جونگکوک بی توجه به اون از دفتر بیرون رفت...
نایون صورتشو بین دستاش گرفته بود و اشک از چشمش سرازیر شد.. احساس درموندگی میکرد... جونگکوک... تنها فرزندش بود... خودش و نامو هیچوقت نتونستن اونطور که وظیفشونه کنار پسرشون باشن...
اون زمان بضاعت مالی کافی نداشتن... تصمیم گرفته بودن برای آینده ی جونگکوک زندگی خوبی فراهم کنن... برای همین مدام کار... مدام فکر پیشرفت شغلی... اجازه نمیداد بجز یک روز در هفته رو کنار پسرشون سپری کنن... صبح وقتی هنوز جونگکوک توی خواب بود از خونه بیرون میرفتن... شب هم وقتی برمیگشتن جونگکوک توی خواب عمیق رفته بود...
توی همه ی تولداش تنها بود... تنهایی بازی میکرد... تنها مدرسه میرفت... حتی جشن فارغ التحصیلیش رو بدون حضور خانوادش گذروند...
این موضوع به قدری زجرش داد که جونگکوک امروز رو ساخت... کسیکه حتی به بایول حسادت میکرد وقتی توجه خانوادش رو میدید!!!... این موضوع بنظر کودکانه و ساده میرسه... ولی فقط کسیکه حسش کرده میفهمه که خیلی جدی تر از این حرفاس!!...
از زبان جونگکوک:
ایم داجونگ بهم تلفن زد... گفت که فردا یه مصاحبه خبری مهم خواهیم داشت...حالا دیگه برای همه شناخته میشدم... حالا بازی دست من افتاده... کنترلش تو مشت منه... تمام قدرت اون هولدینگ مال من خواهد بود! فقط برای من!....
نایون: بورام چی؟... نکنه بهش علاقمند شدی؟
جونگکوک(پوزخند): انقد احمق به نظر میام؟
نایون: پس چرا رهاش نمیکنی؟
جونگکوک: حالمو خوب میکنه... در مقایسه با بایول جذاب تره... بایول زیادی از حد مهربونه... زود میبخشه... زود ناراحت میشه... زیادی ابراز عشق میکنه... درست عین دختر بچه های ۱۵ ساله!
نایون: جونگکوک!!! حواست هست؟ در مورد همسرت داری صحبت میکنی!!!
جونگکوک(با صدای بلند): اومااا... توی کار من دخالت نکن!...
وقتی به محبت و توجهت نیاز داشتم...نبودی! این حرفات نمیتونه اونا رو جبران کنه... الانم نیازی بهش ندارم... انقدرم برای بایول دلسوزی نکن... خانوادش خیلی بیشتر از این حرفا هواشو دارن!... و در ضمن!... سعی نکن با یادآوری این موضوع که دارم بچه دار میشم تحت تاثیرم قرار بدی!... اون بچه هم یکی میشه عین من!... اون بزرگترین اشتباه زندگیمه!... دست از سرم بردار!...
از زبان نویسنده:
جونگکوک انقد صداشو بالا برد که منشی نایون همه ی حرفاشونو شنید... شاید این اولین بار توی زندگیش بود که انقد بلند دردشو میگفت... چون هیچوقت در موردش صحبت نمیکرد...
وقتی حرفاشو زد با عصبانیت تمام از اتاق نایون خارج شد و در رو محکم بست!...
منشی با دیدن جونگکوک سر جای خودش لرزید... جونگکوک بی توجه به اون از دفتر بیرون رفت...
نایون صورتشو بین دستاش گرفته بود و اشک از چشمش سرازیر شد.. احساس درموندگی میکرد... جونگکوک... تنها فرزندش بود... خودش و نامو هیچوقت نتونستن اونطور که وظیفشونه کنار پسرشون باشن...
اون زمان بضاعت مالی کافی نداشتن... تصمیم گرفته بودن برای آینده ی جونگکوک زندگی خوبی فراهم کنن... برای همین مدام کار... مدام فکر پیشرفت شغلی... اجازه نمیداد بجز یک روز در هفته رو کنار پسرشون سپری کنن... صبح وقتی هنوز جونگکوک توی خواب بود از خونه بیرون میرفتن... شب هم وقتی برمیگشتن جونگکوک توی خواب عمیق رفته بود...
توی همه ی تولداش تنها بود... تنهایی بازی میکرد... تنها مدرسه میرفت... حتی جشن فارغ التحصیلیش رو بدون حضور خانوادش گذروند...
این موضوع به قدری زجرش داد که جونگکوک امروز رو ساخت... کسیکه حتی به بایول حسادت میکرد وقتی توجه خانوادش رو میدید!!!... این موضوع بنظر کودکانه و ساده میرسه... ولی فقط کسیکه حسش کرده میفهمه که خیلی جدی تر از این حرفاس!!...
از زبان جونگکوک:
ایم داجونگ بهم تلفن زد... گفت که فردا یه مصاحبه خبری مهم خواهیم داشت...حالا دیگه برای همه شناخته میشدم... حالا بازی دست من افتاده... کنترلش تو مشت منه... تمام قدرت اون هولدینگ مال من خواهد بود! فقط برای من!....
۲۲.۰k
۰۳ اسفند ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.